قل حداقل مى گفت كه چه كسى آمد و چه نام داشت ؟ - جوانمردى ) به خواب من آمد و به من فرمود كه : تو چيزى به زمان محاكمه ات نمانده و اگر محاكمه شوى كشته خواهى شد، فرداشب راه زيرزمين به پشت زندان باز خواهد بود و به پدر و مادرت گفته ايم در پشت زندان منتظرت باشند. فرداشب از زندان فرار كن و همراه پدر و مادرت ، به سوى ايران حركت نما.
من ، بى صبرانه ، منتظر فرداشب شدم . سر موعد به طرف زيرزمين رفتم ، ديدم روزنه اى به بيرون باز شده است . از آنجا بيرون رفتم ، ديدم پدر و مادرم پشت زندان منتظر من هستند! با هم حركت كرده و خود را به ايستگاه قطار رسانديم و حركت نموديم .
پس از آنكه قطار يك شب و روز مسير خود را ادامه داد، ديدم بى موقع قطار ايستاد. من بسيار ناراحت شده و سؤ ال كردم : چرا قطار را نگه داشتند؟ گفتند: يك نفر فرارى مى خواهد با قطار از روسيه فرار كند و ماءموران دنبال او هستند. من باز متوسل به ابوالفضل عليه السلام شدم كه ما را نجات بدهد. عجيب است كه همه قطار را گشتند ولى ما را نديدند؛ از كنار ما مى گذاشتند ولى ما را نمى ديدند، تا به مرز ايران نزديك شديم . شب با پاى پياده آمديم كنار رود ارس ، كه در مرز ايران و شوروى قرار دارد ( در اينجا باز در ياد ناقل نمانده كه آنها از ارس چگونه گذاشته اند - جوانمردى ). از ارس گذشته خود را به اردبيل رسانديم و در اردبيل به دست يك عالم شيعه مسلمان شديم . نام من را غلامحسين ، نام پدرم را شيرين على ، و نام مادرم را شيرين خانم گذاشتند. سپس به كربلا رفتيم . پدر و مادرم در نجف ماندند و در همانجا مردند و به خاك رفتند، ولى من دوباره به ايران برگشتم و مدتى در فرودگاه تهران در قسمت فنى هواپيما مشغول كار شدم ، ولى بعد چون فهميدند من از روسيه آمده ام بيرونم كردند. در اين مدت جسمم معلول شد و الان به صورت دوره گرد دستفروشى مى كنم و زندگى را مى گذرانم ، در عين حال خدا را شكرگزارم كه مسلمان شده ام و جزو دوستداران اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله قرار دارم .
224. از جدم ، ابوالفضل عليه السلام عوضش را بگيرى !  
آقاى عباسى در كتاب ارزشمند تاريخ تكايا و عزادارى قم (ص 223) مى نويسد:
21. زمان رضاخان ، در ايام متحدالشكل نمودن لباس و ممنوعيت عزادارى ، روزى در چهارسوق بازار، هادى خان نايب راه را بر آقا سيد حبيب چاووشى كه براى روضه خوانى مى رفته گرفته و از او مى خواهد كه عمامه خود را تحويل داده و متحدالشكل شود. سيد فوق الذكر، كه مردى جليل القدر بوده و در بين مردم محبوبيتى داشته ، از نايب مى خواهد كه از او در گذرد و اين كار را نكند، ولى نايب با اصرار و قلدرى در حضور مردم ، عمامه را از سر سيد بر مى دارد. سيد دلش شكسته شده و در حاليكه اشك از ديدگانش سرازير بوده خطاب به نايب مى گويد: برو نايب ، ان شاء الله از جدم ابوالفضل عليه السلام عوضش را بگيرى !
همان شب ، كه هادى خان كشيك بازار بوده ، به قصد پاييدن بازار از روزنه (دريچه ) بام چهار سو، ناگهان از بالا به زير افتاده مغزش با زمين اصابت نموده و در دم بتركيد و به دار جزا خراميد.
225. يا سيدى من كجا او را پيدا كنم ؟  
جناب سلالة السادات آقاى سيد مصطفى مستجاب الدعوة ، كه قبلا نيز چند كرامت از ايشان نقل كرديم ، به نقل از پدرشان ، مرحوم سيدتقى مستجاب الدعوة (كفشدار حرم حضرت عباس عليه السلام ) آورده اند:
22. عربى باديه نشين بچه اش مريض مى شود. با پاى برهنه ، دوان دوان ، به كربلا آمده و خود را به حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مى رساند و در مقابل ضريح مطهر قرار مى گيرد.
يكى از خدام ، عرب را با پاى برهنه و خون آلود و كثيف كنار ضريح مى بيند، لذا سيلى محكمى به عرب مى زند و مى گويد: تو رعايت ادب را نكرده اى . اينجا جاى بسيار حساس و با اهميتى است ، نبايد اين طور بى مبالاتى كرد. و خلاصه ، به زائر عرب توهين بسيار مى كند. عرب اشاره به ضريح كرده مى گويد: يا اباالفضل عليه السلام ، من خيال كردم اينجا خانه شماست ، ولى حالا مى بينم اين شخص است كه در آن ، امر و نهى مى كند.
اين را گفته ، با ناراحتى بر مى گردد و در كاروانسرايى منزل مى كند. خادم مزبور، شب در عالم رؤ يا مى بيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به خدام عطايا و هدايايى مى دهد. او هم جلو مى رود تا صله اى بگيرد. آقا قمر بنى هاشم عليه السلام از وى رو بر مى گرداند. وقتى عرض مى كند آقا جان چرا به من توجه نداريد؟ حضرت عليه السلام مى فرمايد: صورتم را ببين كبود شده است ، كبودى آن در اثر سيلى يى است كه تو به آن عرب زده اى ولى در واقع به من خورده است . چرا او را از حرم بيرون كردى ؟ تا او را راضى نكنى از تو راضى نخواهم شد!
خادم مى گويد: يا سيدى ، من كجا او را پيدا كنم ؟ حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام آدرس محل سكونت عرب را به او مى دهد و مى گويد: به او بگو بچه ات را شفا داديم .
خادم نيمه شب از خواب بيدار شده و خود را به كاروانسرا رسانده و عرب را بيدار كرد.
بارى ، خادم دست و صورت عرب را بوسيده و جريان خواب را براى او تعريف مى كند و از عرب پوزش مى طلبد و پيام مسرت آميز حضرت اباالفضل عليه السلام به او مى رساند و مى گويد، آقا فرمودند به شما بشارت بدهم كه فرزندش را شفا مى دهيم .
اينجا بود كه عرب بسيار خوشحال شده خدا را شكر مى كند كه مورد لطف و عنايت آقا قمر بنى هاشم عليه السلام قرار گرفته است .
226. به عنايت قمر بنى هاشم عليه السلام هم خانه يافت هم همسر!  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ على خوئينى زنجانى از قول آية الله آقاى مظفرى ، كه يكى از علماى بزرگ قزوين هستند، نقل كردند كه :
23. طلبه اى بود از محل دشت شيراز، بدقيافه ، داراى رنگى بسيار سياه و به اضافه آبله رو، كه هرگز اميد نداشت كسى به ايشان زن بدهد.
وى متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى شود و از حضرت مى خواهد كه نزد خداى متعال وساطت كند تا خدا برايش وسايل ازدواج را فراهم نمايد. از حرم بيرون مى آيد، مى بيند يك حاجى آقا زنش را سه طلاقه كرده و آمده است محللى مى خواهد. به اين شيخ دشتى پيشنهاد مى كند و او هم قبول مى كند. زن مطلقه حاجى با طلبه ازدواج مى كند و سپس طلاق گرفته و مجددا به عقد حاجى در مى آيد. و حاجى هم خانه و همسرى براى طلبه مى گيرد و او داراى زن و زندگى مى شود!
227. سرهاى مهاجمين بريده مى شد!  
24. در كتاب معجزات الرسول صلى الله عليه وآله و الائمة عليهم السلام من مراقد اولاد الائمة عليهم السلام تاءليف ملارضا ابن الحاج ملاميرزا محمدالترك آبادى الكاشانى (344) نقل شده است كه :
يك قالى بسيار زيبا و عتيقه و قيمتى به حرم مطهر حضرت سيدالشهدا عليه السلام اهدا كرده بودند. سلطان عراق طمع به آن قالى كرده و خواست او را به جهت تماشا از حرم مطهر بيرون ببرد. خدام حرم جلوگيرى كرده و مانع از بردن آن شدند. كشمكش ادامه داشت ، تا اينكه متولى باشى ، شب در خواب ديد كه حضرت سيدالشهدا عليه السلام به وى فرمود: قالى را ببريد و در حرم برادرم حضرت عباس عليه السلام بيندازيد. خدام دستور آقا را اجرا كرده قالى