 را به حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام انتقال دادند. چند نفر از طرف شاه رفتند قالى را ببرند، به مجرد نزديك شدن به قالى سرهاشان بريده مى شد، و هر كس رفت فرجامى چنين يافت !
228. امام عباس گلدى !  
آية الله سيد نورالدين ميلانى ، فرزند مرحوم آية الله العظمى ميلانى ره ، فرمودند:
25. سابقا عراق ، مستعمره دولت عثمانى بود. استاندار كربلا ماليات جديدى را به اجرا گذاشت . رؤ ساى عرب به ملاقات او رفتند و از وى درخواست كردند كه ماليات مزبور را از مردم نگيرد، ولى او قبول نكرد.
عربها دستور دادند بازارها بسته شود. مردم بازار را بستند و تعطيل عمومى شد.
استاندار ناچار شد از پادگان مسيب ، كه شش فرسخى كربلاست ، كمك نظامى طلب كند. جمعى از لشگريان عثمانى براى مقابله با بازاريها وارد كربلا شدند تا به تعطيل عمومى خاتمه دهند.
وقتى لشگر وارد كربلا شد، استاندار آنان را در دو طرف خيابان خيابان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، كه از درب قبله صحن مطهر تا آخر شهر امتداد دارد، رديف نموده و دستور آماده باش داد.
اعراب هم پشت بام صحن حضرت ابوالفضل عليه السلام را براى خود سنگر قرار دادند. آنها مثل قطرات باران به طرف هوا شليك مى كردند و با اين كار مى خواستند بفهمانند كه ما از لشگر شما باكى نداريم .
اين مسئله يك هفته به طول انجاميد. حرمين مطهرين بسته شده و مردم در منازل خود مانده اند، مگر عده كمى كه از طريقهاى مختلف به باغات يا خارج شهر رفته اند.
تا اينكه ، روزى يك شخص بلندقامت كه قد و قامتى موزون و جالب داشت و يك پيراهن عربى پوشيده و دستمالى سفيد بر سر بسته بود با شمشير برهنه اى در دست ، از درب قبله صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خارج شد. وى شمشير را به ديوار تكيه داد و سپس دست برده و آستين خود را بالا زد. با اين عمل وى ، لشگر خودبخود مرعوب شده و در حاليكه با ترس و وحشت فرياد مى زدند امام عباس گلدى ! به سمت پادگان مسيب گريختند. در نتيجه دولت شكست خورد و مردم حرم و بازار را باز كردند.
229. صوفى گستاخ تاءديب مى شود!  
عالم متقى ، فقيه بزرگوار، آيت الله العظمى سيد محمدعلى كاظمينى بروجردى دام ظله العالى ، كه صاحب تاءليفات سودمند و از علماى تهران و مدافعين مكتب تشيع هستند، نقل كردند:
26. شيخ اسدالله سرپولكى در نجف اشرف از عرفا و جزو سلسله تصوف بود.
هر هفته دو شب جلسه داشتند و در آن جلسات به همديگر مى گفتند ما عيوب را از خود دور كرده و صاحب مقام و صفايى شده ايم ! شيخ اسدالله در يكى از جلسات ، مى گويد: من در اين دو ماه عيب را از خودم دور كرده ام و حالا فهميده ام كه از حضرت ابوالفضل عليه السلام بالاترم ! عده اى به وى پرخاش كردند كه اين چه حرفى است شما مى زنيد؟ گفت : دليل دارم ؛ براى اينكه حضرت عباس عليه السلام مجتهد نبود، من مجتهد مى باشم . ضمنا استادى هم مثل فلان عارف صوفى دارم كه حضرت چنين استادى نداشت ! رفقايش خيلى به او خنديده بودند. آن شب گذشت و فردا در مجمعى كه بنا بود جمع بشوند همه آمدند، ولى از شيخ اسدالله خبرى نشد. به همديگر گفتند: شايد حضرت عباس عليه السلام او را چوبى زده است . درب خانه اش رفته و حالش را جويا شويم .
وقتى آمدند و احوالش را پرسيدند، در جواب گفته شد: شيخ از ديشب تا حالا بى هوش ‍ بوده است ، حالا كه به هوش آمده به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رفته است . رفقاى او به طرف حرم حضرت عليه السلام رفتند و ديدند كه آنجا در حال گريه و ناراحتى به سر مى برد. به او گفتند: تو كه ديشب مى گفتى من از حضرت عليه السلام بالاترم ، حالا چه شده كه متوسل به حضرت شده اى ؟! در جواب گفت : رفقا، غلط كردم ! رفقايش گفتند: تا مطلب را نگويى ترا رها نخواهيم كرد. گفت :
ديشب كه خوابيدم ، در عالم خواب ديدم مردم در باغى جمع شده اند. من هم رفتم . طولى نكشيد كه ديدم سيدى بلند بالا و قوى هيكل وارد شد. همه به آن آقا تعظيم كردند و من هم عرض ارادت كردم . بلا درنگ فرمود: شيخ اسدالله ، بيا اينجا. رفتم خدمتش ، فرمود: ديشب شما گفتى من از حضرت اباالفضل بالاترم و من مجتهدم .
سؤ الى فرمود، نتوانستم جواب بگويم : استادت ، فلان عيب و فلان عيب و فلان عيب را دارد، اما استاد من اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام ، و برادرم امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بوده است سپس يك كشيده به من زد و افزود: ديگر از اين جسارتها نكنى ! و من از هوش رفتم . وقتى بيدار شدم ، نزديك ظهر بود (ناگفته نماند كه شيخ نماز صبح را هم نخوانده بود!) وضو گرفتم و به حرم حضرت عليه السلام وارد شدم ، عرض ‍ كردم :
آقا جان ، فدايت شوم ، شما شوخى هم سرت نمى شود؟! من غرضى نداشتم ، شوخى كردم ، شما با يك كشيده پدرم را درآوردى ! آمده ام عرض كنم كه غلط كردم و توبه مى كنم !230. قسم به حضرت عباس غلام كش !  
حجة الاسلام آقاى حاج شيخ عبدالله معصومى بهبهانى از حوزه علميه قم اظهار داشتند كه :
27. در شهر بهبهان و اطراف آن معروف و مشهور است كه وقتى قسم مى خورند، مى گويند قسم به حضرت عباس غلام كش ! رمز اينكه اين گونه قسم مى خورند از قرارى است كه ذيلا نقل مى شود:
در محله عقلائيها، كه يكى از محلات بهبهان مى باشد، درويشى كه مدح ائمه اطهار عليهم السلام را مى خواند پرده اى به ديوار زده بود كه تمثال مبارك حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام بر آن نقش بسته بود. قسمتى از گوشه اين پرده ، جلوى مغازه شخصى به نام غلام را گرفته بوده است . صاحب مغازه ، در حاليكه درويش به ذكر مدح و مصائب حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول بوده ، از راه مى رسد و به وى اعتراض ‍ مى كند كه چرا جلوى مغازه او گرفته شده است ؟ بعد هم ميخ پرده را مى كند و به دور مى اندازد. درويش از اين عمل وى ناراحت شده رو به طرف كربلا مى كند و مى گويد: يا اباالفضل ، مجازات اين جسارت را از تو مى خواهم . فورا غلام نام مزبور دست بر روى قلب خود گذاشته فريادش بلند مى شود و در پى آن رنگش سياه گشته و همانجا جان مى دهد!
از آن تاريخ به بعد، قسم راست مردم بهبهان و عشاير منطقه و الوار باين گونه است كه براى مشكل كارشان به حضرت عباس غلام كش قسم مى خورند و همه هم به اين قسم احترام مى گذارند، حتى بعضا ديده شده است كه خونها به وسيله اين قسم بسته شده است . وقتى كه گفته مى شود: قسم به حضرت عباس غلام كش ديگر كسى جرئت ندارد مقابل آن استقامت كند.
231. شرطه گستاخ ، لرزيد و افتاد مرد!  
جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ مرتضى طبرسى زنجانى از قول مرحوم حاج شيخ عبادالله زنجانى ره نقل كردند كه وى گفت :
28. يك سال به عتبات عاليات مشرف شده بودم ، بعد از زيارت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ناگهان ديدم يك شرطه ، زائر ايرانى را گرفته و به طرف شرطه خانه مى برد. ايرانى مزبور از طريق قاچاق به زيارت آمده بود و هنوز براى عرض ‍ ارادت و زيارت به حرم نرفته بود كه دستگير شده بود. او مرتب به ماءمور التماس مى كرد كه ، اجازه بده من بروم حرم زيارت بكنم ، سپس در اختيار شما هستم ، اما هر چه 