ه ماءمور اصرار كرد سودى نبخشيد. شرطه او را كشان كشان به طرف مقر خودشان نزد رئيس ‍ مى برد و زائر مزبور با نگاهى حسرتبار به سمت حرم مطهر مى نگريست ...
بعد از مدت كمى ، ديدم كه آن زائر تنها برگشت . نزد وى رفته و گفتم : قصه شما چه شد، چرا تنها برگشتيد؟!
گفت : وقتى وارد اطاق رئيس شديم آن ماءمور دچار لرزه شده جادرجا افتاد و مرد! رئيس ‍ شرطه پرسيد: قصه چه مى باشد؟ گفتم : من براى زيارت به طريق قاچاق از ايران به اينجا آمده بودم . ماءمور شما مرا گرفت و بزور اينجا نزد شما آورد.
رئيس شرطه گفت : پس زود از اينجا برو كه من مى ترسم آتش بلا دامن مرا هم بگيرد!
آرى ، اين است سزاى كسى كه به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام جسارت كند؛ و اين است حمايت باب الحوائج از زائر غريبش .
232. شيهه اسب شنيده مى شد، ولى اسب و اسب سوار مشهود نبود!  
جناب آقا سيداحمد موسوى قمى ، ساكن كوچه حاج زينل قم ، داراى مغازه سيم پيچى براى مؤ لف اين كتاب نقل كرد:
29. يكى از همرزمهايم ، كه از جوانان متدين قم است ، مى گفت : در جبهه مرز خسروى در جايى گير كرده بوديم . سخت تشنه و گرسنه بوديم و از اين بابت بر ما بسيار سخت مى گذشت . به چند نفر از افراد لاابالى كه در همانجا تجمع كرده بودند برخورد كرديم . گفتيم برويم از آنها طلب آذوقه نماييم . وقتى كه رفتيم و مطلب را به آنها گرفتيم ، جواب دادند: ما چيزى نداريم به شما بدهيم . هر چه التماس كرديم كمتر نتيجه گرفتيم . بالاخره مى گويند: شما را به ساحت مقدس حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام قسم مى دهيم كه به ما ترحم كنيد، از تشنگى و گرسنگى از پا در آمديم . ولى آن جمعيت به ساحت مقدس حضرت جسارتهايى مى كنند كه انسان از ذكر آن شرم دارد.
مى گفت : در همين اثنا گرد و غبارى از دور بلند شد. از ميان گرد و غبار، شيهه اسب شنيده مى شد، ولى خود اسب و اسب سوار مشهود نبود. آن افراد گستاخ مسلح بودند. صدا را كه شنيديم همه ما را ترس برداشت ولى يكى از آن سه فرد گستاخ ، جسورانه ، براى تيراندازى آماده شد.
مى گفت : آن شخص جسور، يكدفعه نصف صورتش را از دست داد و بعدا كه گرد و غبار خوابيد ديديم رفقايش فرار كرده اند و آن شخص هم كه آماده شده بود تا تيراندازى كند، ديديم نصف صورت ندارد و افتاده و مرده است ! گويا شمشير به آسيب رسانيده و وى را به درك فرستاد بود. اين معجزه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام .
233. كدخدا مرد!  
عالم زاهد، آقاى شيخ عليرضا گل محمدى ابهرى زنجانى نقل كرد:
30. در قريه ما بزى گم شد. صاحب بز به كدخدا گفت : به جارچى خود بگو اعلان كند، اگر بز پيدا شد، دهشاهى به شماى كدخدا مى دهيم . كدخدا دستور داد جار زدند و بز پيدا شد. كدخدا قصد كرد دهشاهى ديگرى از وى بگيرد؛ به صاحب بز گفت تو دهشاهى را نداده اى .
گفت : داده ام .
كدخدا گفت : نداده اى . كدخدا به صاحب بز گفت : هفت قدم رو به طرف حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برو و بگو: دهشاهى را داده ام . وى هفت كپه خاك جمع كرد و روى آنها گام برداشت . به هفتمى كه رسيد، كپه هفتم را پخش كرد و گفت : اگر دهشاهى را نداده ام ، عمر كدخدا مثل اين خاكها پخش شود!
سه روز بعد، كدخدا مرد!
234. ديدند كفن خالى از جنازه است !  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيدحسين فالى ، اظهار داشتند كه از جد مادرى ايشان نقل شده است كه گفت :
31. در ابتداى جوانى ، روزى در صحن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بودم ، ديدم تركهاى عثمانى - كه حكومت آن روز عراق در دستشان قرار داشت و مذهبشان نيز مذهب اهل سنت بود - جنازه اى از افراد خويش را آوردند تا در صحن حضرت دفن كنند. من هم ، همانند ديگر مردم ايستاده بودم و آنها را تماشا مى كردم ، كه يكمرتبه صحنه عجيبى مشاهده شد: وقتى آنان جنازه را به طرف قبر برده و خواستند در خاك بسپارند، ديدند كفن خالى است و جنازه اى وجود ندارد! در نتيجه اين امر، عثمانيها پريشان گشتند و به زبان تركى عثمانى چيزى به هم گفته و تابوت را برداشتند و رفتند! پس از آن نيز ديگر هيچ وقت جنازه هايشان را براى خاكسپارى به صحن مطهر و اطراف آن نياوردند.
235. كيسه خود را شناختم و از او گرفتم !  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيدحسن موسوى ملكى ، از مدرسين حوزه علميه قم ، اظهار داشتند:
32. والد معظم اين جانب ، عالم ربانى مرحوم آيت الله آقاى حاج سيدعباس موسوى ملكى تسويجى ، زاهد و متصف به ملكات فاضله و نايل به كسب اجازه اجتهاد از آيات عظام آقا ضياء عراقى و حاج شيخ محمدكاظم شيرازى و آقا سيدابوالحسن اصفهانى - رضوان الله تعالى عليهم - بودند كه در سال 1361 شمسى برحمت ايزدى پيوستند و در قبرستان باغ رضوان قم دفن گرديدند.
ايشان از پدرشان ، عالم جليل القدر آقا سيدحسين موسوى ملكى تسويجى ، نقل كردند كه مى فرمود: در ايام تشرف به عتبه بوسى سالار شهيدان حسين بن على عليه السلام و صاحب لواى ايشان قمر مير بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ، روزى در حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام مشغول زيارت بودم كه ناگهان ديدم بانگى از صحن مطهر طنين انداز شد.
من هم در معيت زائرين از روضه منوره خارج و وارد صحن شدم . در وسط صحن مطهر جمعى دور شخصى را گرفته بودند. ما هم به طرف آنها رفتيم ، ديديم عربى بلندقامت نقش بر زمين شد و فرد ديگرى در همان زمان با دست خود كيسه پول را از او گرفت و در همان دم روح از بدن عرب خارج گرديد.
زائرين ، دور صاحب كيسه را گرفتند و قضيه را از او سؤ ال كردند. جواب داد: من اهل فلان منطقه هستم و براى زيارت آمده ام . مخارج سفر را نيز در اين كيسه قرار داده بودم . ولى زمانى كه در حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام مشغول زيارت بودم ، متوجه شدم كيسه پولم را از جيبم دزديده اند. رو به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كرده و عرضه داشتم : يا اباالفضل ، من غريبم و زائر و مهمان ، شما مرا مى شناسيد و مى دانيد غير از شما آشنايى ندارم . آيا طريقه غريب نوازى و مهماندارى ، اين است ؟!
همين الان من كيسه پولم را از شما مى خواهم ، اگر اجابت نكنيد به آستان مقدس دادرس ‍ بيچارگان ، على بن ابى طالب عليه السلام ، خواهم رفت و از مهمان نوازى شما شكايت خواهم كرد! كه بلافاصله صداى اين عرب را شنيدم و كيسه خود را در دست او ديده و شناخته و از او گرفتم !
236. شمشير قمر بنى هاشم عليه السلام پيشاپيش لشگر  
دانشمند محقق و نويسنده توانا، محمدعلى حومانى لبنانى ، در جلد 1، صفحه 289 از كتاب دين و تمدن مى نويسد:
33. احمد حلمى مجاهد، رئيس حكومت فلسطين در زمان عثمانى ، مى گويد: در جنگ جهانى اول ، لشگر ما در عراق از ارتش بريتانيا شكست خورد و ما عقب نشينى كرديم و پناه به شهر سلمان پاك (مدائن ) برديم كه نزديك بغداد واقع شده است .
لشكر انگلستان نيز در كوت الاماره پناه گرفتند. سپس جماعتى از انگليسها مهيا شدند كه ما را از بين ببرند. جمعيت ما بيش از چهار هزار نفر نبود، و ما در انتظار رسيدن نيروهاى كمكى بوديم تا ما را نجات بدهد. زيرا قواى دشمن با سلاحهاى جنگى جديد ما را مى كوبيدند و ما از نظر تج