يزات جنگى آمادگى رزم با آنان را نداشتيم .
فرمانده ما، نورالدين تركى ، از ترس هجوم ناگهانى دشمن خواب نداشت و من هم همانند او بودم . هر دو سخت ترين روزها را طى مى كرديم و هر لحظه انتظار حمله ناگهانى دشمن و تار و مار شدن قواى خود به سر مى برديم . يك روز فرمانده (نورالدين تركى ) مرا نزد خود احضار كرد و چون با وى ملاقات كردم ، او صورت تلگرافى را به من نشان داد كه از فرمانده كربلا رسيده و مضمون آن چنين بود كه : مرجع اعلاى اسلامى شيعه در عراق ، حضرت آيت الله آقاى سيداسماعيل صدر قدس سره (متوفى سال 1338 هجرى قمرى )، شهيد بزرگوار حضرت عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام پرچمدار برادرش ‍ امام حسين بن على عليه السلام را در روز عاشورا خواب ديده كه خطاب به وى (يعنى خطاب به صدر) فرموده است : اين شمشيرى كه بالاى ضريح من آويزان است بردار و براى نورالدين فرمانده لشگر بفرست تا با اين شمشير به دشمن حمله برد، زود است كه لشگر شما پيروز بشود.
حلمى مى گويد: نورالدين تركى تلگراف را به دست من داد، و راءى مرا درخواست كرد. در چهره او (نورالدين ) خواندم كه اين امر را سبك گرفته است . زيرا عقيده اش اين بود كه اكنون ، زمان جنگ است نه دعا و افسونگرى !
مى گويد به وى گفتم : من معتقدم كه اين بزرگتر عامل معنوى پيروزى ما بر دشمن است كه مى خواهد همه اينها را از بين ببرد و سبب مى شود كه عشاير نيز در اين جنگ قويا به ما كمك كنند. وقتى سخن من بدينجا رسيد، او لبخندى زد و سپس گفت : بسيار خوب ، آنچه را مى خواهى انجام ده .
با موافقت نورالدين ، صورت تلگراف سيد صدر را در ميان عشاير پخش كرده و فرداى آن روز هجوم را آغاز نموديم . شمشير حضرت قمر بنى هاشم ، ابوالفضل العباس عليه السلام را با احترامى خاص در جلوى لشگر قرار داديم و ارتش و عشاير منطقه در پشت سر آن به حركت درآمدند.
لشگر انگليس نيز، در حاليكه تمام وسايل جنگى مانند توپ و تانك و تفنگ را همراه داشته و از نهر دجله هم كشتيهاى جنگى آنها را كمك مى كردند، به ما حمله ور شدند.
در عين حال به خدا قسم ، هنگام درگيرى ديديم هر سربازى از ما در حمله به دشمن همانند يك لشگر عمل مى كند. فريادهاى الله اكبر عز نصره در فضا پيچيده بود به گونه اى كه خيال مى كرديم آسمان به زمين آمده است ! جنگ و درگيرى چهار روز به طول انجاميد و در نهايت ، حتى يك سرباز از قشون بريتانيا نماند كه به كوت برگردد تا خبر شكست را به گوش آنها برساند!
حمله را ادامه داديم و پس از آن نيز به ما كمك رسيد و ما پيروز شديم . پس از آن تاريخ ، هميشه در اين فكر بودم كه اين فتح ناشى از عنايات حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام شهيد كربلا بوده است .
بود عباس نام آور نگهبان خيام من  
منم ماه بنى هاشم كه عباس است نام من
بود ام البنين مام و، على باب كرام من
من آن سرباز جانبازم كه از لطف خداوندى
لبالب از مى حب حسينى گشته جام من
من آن مرد سلحشورم كه بهر كشتن دونان
بود شمشير تيز شاه مردان در نيام من
من آن شيرم كه چون افتد به دامم دشمن قرآن
نباشد بهر او راهى كه بگريزد ز دام من
من آن علمدارم كه اندر عرصه هيجا
سر دو نان ، چو گويى ، نرم گردد زير گام من
بود اين افتخارم بس ، كه گويد خسرو خوبان
بود عباس نام آور نگهبان خيام من
غلام و جان نثار و چاكر و عبدم به دربارش
كه اندر رتبه شاهانند در عالم غلام من
ندادم تن به زير بار ظلم و ذلت و خوارى
كه بر ذرات عالم گشته واجب احترام من
نكردم بى وفايى با حسين ، آن خسرو خوبان
به عالم گشت ثابت زين فداكارى مقام من
نخوردم آب و، دادم تشنه جان و، در درون آب
ز سوز تشنگى مى سوخت بهر آب كام من
نگردد خوار و زار و زيردست ظالمان هرگز
نماييد پيروى كردار هر كس بر مرام من
رسان (ژوليده ) محزون درورد گرم و بى پايان
به نزد دوستان من پس از عرض سلام من
237. پليس گستاخ به سزاى خود رسيد!  
آقاى مهدى پور در يادداشتهاى خويش نوشته اند كه آقاى حاج شيخ محمود وحدت ، از وعاظ محترم آذربايجانيهاى مقيم تهران ، نقل كردند:
34. در عهد ستمشاهى رضاخان ، كه چادر را از سر زنها به اجبار بر مى داشتند، روزى خانمى در محله پل سنگى تبريز مى رفته كه با پاسبانى مصادف مى شود و چادرش را بزور از او مى گيرد. آن زن بشدت التماس مى كرده كه پاسبان چادر را از او نگيرد و وى را در معرض ديد نامحرمان بى ستر و حجاب نسازد و او اعتنايى نمى كرده است . در اين موقع يكى از محترمين محل ، به نام حاج فخر دوزدوزانى ، از راه مى رسد و با مشاهده صحنه ، به سوى پاسبان مى رود تا از او خواهش كند كه چادر را به زن پس دهد. در همين لحظه مى بيند زن داد زد: ترا به حضرت ابوالفضل عليه السلام ، چادرم را به من بده ؛ ولى آن پاسبان با كمال گستاخى گفت : بگو ابوالفضل عليه السلام بيايد و چادر را از من بگيرد!
در اين هنگام حاج فخر راهش را كج مى كند. به او مى گويند: چرا جلو نرفتى تا وساطت كنى ؟ او مى گويد: او را به مرد بزرگى حواله كردند؛ اينجا ديگر جاى من نيست ، حضرت ابوالفضل عليه السلام خودش مشكل را حل مى كند.
پاسبان كه به حال غرور ايستاده و بر تفنگ خويش تكيه داده بود، يكمرتبه پايش به ماشه تفنگ مى خورد و در نتيجه تيرى از آن شليك شده ، به چانه اش اصابت مى كند و نقش ‍ زمين مى شود! زن نيز مى دود چادرش را از روى جسد آن پليد بر مى دارد و بر سر مى نهد.
آرى ، افرادى كه ناظر گستاخى آن بى ادب بودند، با چشم خود مى بينند كه حضرت ابوالفضل عليه السلام چگونه مشكل را حل كرد و بى ادب را به سزاى خود رساند.
238. راننده گستاخ ، كيفر مى بيند! 
مؤ لف حياة العباس مى گويد:
35. مادر و دخترى زائر از كربلا به قصد نجف سوار ماشين سوارى مى شوند.
راننده نگاهى به دختر كرده و بدون اينكه مسافر ديگر بگيرد حركت مى كند. مادر دختر مى گويد او خيال سوئى درباره ما دارد. راننده به كاروانسرا شور كه مى رسد، از راه شاهى خارج شده و به داخل صحرا مى رود.
مادر دختر مى گويد: ديدى گفتم خيال سوء دارد و ما را به بيراهه مى برد؟ راننده سر را بيرون مى كند، مى بيند بيابان از خط خيلى دور است ؛ پياده مى شود و مى گويد: اگر سر و صدا كنيد، كشتن هم در كار است و اگر صدا ندهيد...
مادر بيچاره به دختر جوان مى گويد: تو در ماشين باش ، و خود بيرون آمده سر را بلند مى كند و بيچاره وار و مضطرب مى گويد: اى ابوالفضل عليه السلام ، تو ما را مى بينى ؛ ما تو را نمى بينيم . فورا يك نفر پيدا شده و اشاره اى به آن راننده مى كند. راننده بلند مى شود و به زمين مى خورد و شكمش پاره مى شود. سپس به پيرزن مى گويد: اصعدى (سوار شو).
پيرزن سوار مى شود و او خود به جاى راننده ماشين را به نجف مى آورد. بعدا در حرم ، زنها از ماشين بى راننده و قضايا صحبت مى كنند. دختر مى گويد: شايد همان ماشين ماست . اجمالا كلفت كليددار كه در حرم بوده ، قضايا را براى كليددار نقل مى كند و كليددار نقل مى كند و كليددار هم آن را به عرض مقامات دولتى مى رساند. بعدا، چندتن از مقامات دولتى همراه مادر و دختر و كليددار به آنجا مى روند و جنازه راننده را متعفن و از ه