انو نـاله كـودكـان و بـيـمـاران او را از پـا درنـيـاورد. او بـاكـمـال شـهـامـت قضاياى كربلا را براى مردم شرح مى داد و در ميانغـوغـاى جـمـعـيـت ، بـدون لكنت زبان سخنان كوبنده اش را ايراد مىكـرد. آن حضرت ، در حالى كه هيچ يار و ياور و مردى جز امامى كهبـيـمـارى او را از پا انداخته بود كسى با خود نداشت ، در برابرابـن مرجانه ، آن مرد سنگدل و بى رحم ايستاد. زينب در ميان زنان ودخـتـران نالان و كودكانى كه از فرط تشنگى نفس هاشان تنگ شدهبـود قـرار داشـت و در آن حـال پـيشاپيش او سرهاى بريده برادر ويـاران و فـرزنـدان او را حـمـل مـى كـردنـد. بـدن قـطعه قطعه شدهبرادرش در ميان بيابان ها افكنده و زير آفتاب سوزان مانده بود؛و چندين مصيبت ديگرى كه انسان را از پاى در مى آورد و انديشه اشرا از كـار مـى انـدازد بـر دلش سـنـگـينى مى كرد. ولى با همه اينمصايب دختر حيدر كرار چنان آرامش و ثبات قدمى از خود نشان داد كههـمـگـان را به حيرت افكند. او چنان سخن گفت كه گويى با زبانپـدرش حـرف مـى زنـد؛ و گـفـتـار او دردل عـبـيـدالله از تـير بيش تر بود و چونان سنگ بر دهانش نشست .زيـنـب (س ) فـرمـود: ايـنـان گـروهـى بـودند كه خداوند شهادت رابـرايـشـان مـقـدر كـرده بود. از اين رو به سوى قتلگاه هاى خويششـتـافـتند خداوند به زودى تو را با آنان گرد مى آورد تا تو رابـه پـرسـش بـگيرند و از تو انتقام بكشند. اينك ببين در اين بارهرسـتـگـارى بـا چـه كـسـى خواهد بود. مادرت به عزايت بنشيند، اىپسر مرجانه !
حـضرت زينب مردم غفلت زده را بيدار ساخت و آنان را از باطن خبيث ونيات فاسد سردمداران حكومت آگاه ساخت و خطاب به جمعيت حيران وسرگردان كوفه فرمود: آنان هرگز نمى توانند دامن خويش را ازقتل فرزند پيامبر و معدن رسالت و سرور جوانان بهشت پاك كنند.تـلاش آنـان بيهوده گشته است و در معامله زيان ديده اند. آنان آتشغضب پروردگار را بر خود خريدند و در قيامت خوار و رسوا خواهندشد و عذاب الهى بزرگ تر است ، اگر مى دانستند.
پس از آن كه حضرت زينب از خطبه فراغت يافت ، فاطمه ، دختر امامحـسـيـن (ع )، رشـتـه سخن را به دست گرفت و با گفتارى روشن وقلبى آرام و آسايش خاطر خطبه خواند. خطبه وى مانند زخم نيزه بردل هـا اثـر گـذاشـت . در ايـن هـنـگـام مـردمدل از دسـت داده فـريـاد گـريـه و زارى بـلنـد كـردند؛ و به ميزانجـنـايت و شقاوت بزرگ خويش پى بردند و به آن حضرت گفتند:اى دختر پاكان سخن بس است كه دل هامان را آتش زدى و سينه ها راگداختى .
پـس از سـكـوت فاطمه ، ام كلثوم برخاست و جنايت بزرگ مردم رابـه آنـان گـوشـزد كـرد. فـريـاد آه و نـاله مـردم بـلنـد شـد و درطول سخنان وى بيش تر مردم مى گريستند.
آيـا مـى تـوان تـصـور كـرد كـه در آن روز تـرسـنـاك و روزى كـهشـمـشـيـرهـاى ستم كشيده بود، هر چند كه در ميان قبيله اش منزلتىبلند مى داشت ، بتواند يك كلام بر زبان جارى سازد. آيا كسى جزدختران اميرالمؤ منين (ع ) جراءت داشت كه از جنايات پسر هند و پسرمرجانه سخن به ميان آورد؟ هرگز!
بـر زبـان هـا بـنـد زده شـده بـود، دسـت هـا بـسـتـه بـود ودل ها مى سوخت .
188- علاوه بر آن امير المؤ منين على (ع )، زينب را از همه ماجراهايىكـه بـرايـش پـيـش مـى آيـد آگـاه سـاخـتـه بـود. (ر.ك .مقتل الحسينى ، ص 115 ـ 118).
189- الاحتجاج ، ج 2، ص 31.
190- كـامـل الزيـارات ، ص 259، بـاب 88 ،فضل كربلاء و زيارة الحسين (ع ).
191- نـعـمـان بـن بـشـيـر بـن سـعـد بـن ثـعـلبـه انصارى : او درسـال دوم هـجـرت ـ يـا در سـال هـجـرت ـ به دنيا آمد و از صحابيانخردسال به شمار مى آمد. بعدها از فرماندهان معاويه شد كه مدتىاو را ولايـت كـوفـه داد و سـپـس بـه قضاى دمشق گمارد و پس از آنامارت حمص را به او سپرد. گفته شده است پس از آن كه مردم حمصرا بـه بـيعت با ابن زبير فراخواند، وى را سر بريدند؛ و گفتهشـده اسـت كـه در روسـتاى بيرين ـ از توابع حمص ـ به دست خالدبـن خـلى ، پـس از حـادثـه مـرج راهـط در پـايـانسال 64 كشته شد. (ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 3، ص ‍ 412). هموبـود كه انگشتان قطع شده ((نائله )) و پيراهنى را كه عثمان در آنكـشته شده بود برداشت و به سوى معاويه در شام گريخت ؛ و درجـنـگ صـفـين ، از انصار كسى جز او و مسلمة بن مخلد انصارى حضورنـداشـت . (ر.ك . وقـعـة صـفـيـن : ص 445 و 448؛ مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 8، ص 79).
192- عبدالله بن مسلم بن سعيد حضرمى ، وى از كسانى بود كه درجـريـان قـتـل قهرمان شهيد، حجر بن عدى شركت داشت . (ر.ك . وقعةالطف : ص 101؛ تاريخ طبرى ، ج 5، ص 269).
193- وى بـرادر وليـد بـن عـقـبـة بن ابى معيط است كه به اتفاقبـرادرش بـه مـديـنـه آمدند و از رسول خدا(ص ) تقاضا كردند تاخـواهـرشـان ، ام كـلثـوم ، را كـه پس از صلح حديبيه مهاجرت كردهبود باز گرداند؛ ولى پيامبر(ص ) نپذيرفت . عماره و برادرش ،وليد، در ميدان كوفه بودند. دخترش ، ام ايوب ، را مغيرة بن شعبهبه زنى داشت و پس از مرگ مغيره زياد بن ابيه با او ازدواج كرد.عـمـاره هـمـان كـسـى اسـت كـه نـزد زيـاد از عـمـرو بـن حمق (رضى )بـدگـويـى كـرد؛ و در روز قـتل مسلم در كاخ حاضر بود؛ و در قياممسلم نيز از مختار نزد ابن زياد بدگويى كرد. (ر.ك . وقعة الطف ،ص 102). 194- عـمـر بـن سـعـد بـن ابـى وقاص زهرى مدنى ، درسال 23 هجرى ، روز مرگ عمر بن خطاب ، به دنيا آمد و در حادثهكـربـلاى سـال 61 هـجـرى ، 38 سـاله بود. او پدرش را به طمعانـداخت تا در جريان حكميت شركت كند و گفت : ((اى پدر تو نيز باآنـان شـركـت كن ، زيرا صحابى رسول خدا(ص ) و يكى از اعضاىشورا هستى . شركت كن چرا كه از همه مردم به خلافت سزاوارترى!)) او از كـسـانـى اسـت كـه عـليـه حـجـر بـن عدى شهادت دادند. وىوصـيـّتـى را كه مسلم به طور پنهانى با او كرد، براى ابن زيادفـاش ساخت ولى ابن زياد او را توبيخ كرد و گفت : ((امانتدار بهتـو خـيـانـت نـمى كند ولى گاهى خائن امانتدارى به خرج مى دهد.))ابـن اشـعـث خـواسـتـه بـود كـه پـس ازقتل ابن زياد به وى امارت كوفه دهد، اما بنى همدان با شمشيرهاىكـشـيـده ، در حـالى كـه زنـانـشـان بـراى حـسـين (ع ) مى گريستند،سـررسـيـدند. مختار ابا عمره را فرستاد كه عمر بن سعد را كشت وسـرش را آورد؛ و پـس از او پـسـرش ، حـفـص بـن عـمـر را نـيـز بهقـتـل رسـانـد. سـپـس مـخـتار گفت : به خدا سوگند، اگر سه چهارمقـريـش ‍ را هـم بـكـشـم به پاى انگشتى از انگشتان حسين (ع ) نمىرسد. آنگاه سر آن دو را نزد محمد بن حنفيه در مدينه فرستاد. (ر.ك. وقعة الطف ، ص 102؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 465).
عـبـدالله بـن شـريك عامرى مى گويد: هنگامى كه عمر سعد از دربمـسـجـد وارد شـد، يـاران عـلى (ع ) گـفـتـنـد: ايـنقـاتـل حـسـيـن بـن على (ع ) است . ـ و اين واقعه اندكى پيش از كشتهشدن آن حضرت بود ـ. سالم بن ابى حفصه [روايت را چنين ادامه مىدهـد و] مـى گـويـد: عـمـر سعد به حسين (ع ) گفت : اى اباعبدالله ،بـرخـى مـردمـان نـابخرد نزد ما هستند كه مى پندارند من شما را مىكشم ! حسين (ع ) گ