ت : آنها نابخرد نيستند، بلكه بردبارند. ولىچشم من به اين روشن است كه ، پس از من ، جز اندكى از گندم عراقنـخـواهـى خـورد. (ارشـاد، ص 251؛ تـهـذيـبالكمال ، ج 14، ص 74).
اعمش نقل مى كند كه حسين بن على فرمود: به خدا سوگند، سركشانبـنـى امـيـه بـر كـشـتن من گرد مى آيند و عمر بن سعد در پيشاپيشآنـهـاسـت . ايـن سـخـن در دوران پـيـامـبـر(ص ) بـود و مـن گفتم : آيارسـول خـدا ايـن را بـه تـو خـبـر داده اسـت ؟ فـرمـود: نـه . مـن نـزدپـيـامـبـر(ص ) رفـتـم و مـوضـوع را بـه حـضرت خبر دادم . ((سپسفرمود: دانش ‍ من دانش او و دانش او دانش من است ؛ و ما همه شدنى ها راپـيـش از مـوجـود شـدنـشـان مـى دانـيـم )).(دلائل الامامه ، ص 75).
اصـبـغ بـن نـبـاتـه گـويـد: امـيرالمؤ منين (ع ) ضمن يك سخنرانىفرمود: پيش از آن كه مرا نيابيد از من بپرسيد. به خدا سوگند هرچـه از گـذشـتـه و آينده از من بپرسيد به شما خبر مى دهم . در اينهنگام سعد برخاست و گفت : اى اميرالمؤ منين ، بگو در سر و ريش منچـنـد تار مو هست ؟ فرمود: به خدا سوگند، از من چيزى را پرسيدىكه دوستم ، رسول خدا(ص )، خبرش را به من داده بود كه تو از منخواهى پرسيد. در سر و ريش تو مويى نيست ، مگر آن كه در بن آنشـيـطـانـى نـشسته است و در خانه ات بزغاله اى دارى كه فرزندمحـسـيـن ، را مـى كـشـد. (بـحـار، ج 44، ص 256 شـمـاره 5 بـهنقل از امالى صدوق ).
مـحـمـد بـن سـيـريـن گويد: على (ع ) به عمر سعد گفت : چه حالىخـواهـى داشـت ، آنـگـاه كـه در شـرايـط انـتـخاب بهشت و دوزخ قراربـگـيـرى ؛ و آتـش را اخـتـيـار كـنـى ! (تـهـذيـبالكمال ، ج 14، ص 74).
نهادِ عمر سعد بر ستم ، سنگدلى و بيدادگرى سرشته شده بود.ابـى مـنـذر كـوفـى گـويد: عمر بن سعد بن ابى وقاص ‍ جعبه اىداشـت كـه در آن پـنـجـاه نـوع شلاق را نگهدارى مى كرد و بر روىشلاق ها نوشته بود ده ، بيست ، سى و به همين ترتيب تا پانصد.پـدرش پـسـر خـوانـده اى داشـت كـه غـلامـش بـود و او رامـثـل پـسـر خودش مى دانست . عمر روزى به او فرمانى داد و او سربـرتـافت ، و او دست به جعبه برد و دستش به شلاق صد خورد وصـد تـازيـانـه بـه غلام زد. وى در حالى كه خون بر ساق پايشجارى بود مى گفت : مگر ديوانه شده اى ؟ و موضوع را به پدرشگـزارش داد. سـعـد گـفت : پروردگارا عمر را بكش و خونش را برسـاق هـايش جارى ساز! گويد: غلام مرد؛ و مختار عمر سعد را كشت .(تهذيب الكمال ، ج 14، ص 74)
فـلاس گويد: شنيدم از يحيى بن سعيد قطان ، و حديث كردند ما راشـعـبه و سفيان از ابى اسحاق از عيزار بن حريث ، از عمر سعد. دراين هنگام مردى در برابر قطان برخاست و گفت : آيا از خداوند نمىترسى كه از عمر بن سعد روايت مى كنى ؟ قطان گريست و گفت :از ايـن پـس هـرگـز از او حـديـث نـخـواهـم كـرد! (تـهـذيـبالكمال ، ج 14، ص 74).
آنـچـه جـاى تـاءسـف دارد ايـن اسـت كـه بـرخـى از عـلمـاىرجـال كـوردل و مـتـعـصـب اهـل تـسـنـن ، بـراى عـمـربـن سـعـد،قـاتـل حـسـيـن (ع )، نـيـز هـمـچـون يـك مـؤ مـن پـارسـاىاهل بهشت زندگينامه مى نويسند! ذهبى مى گويد: ابن سعد، فرماندهسـپـاهـى بود كه حسين را كشتند؛ و سپس خودش به دست مختار كشتهشـد. او شـجـاع و پـيشگام بود. نسائى درباره اش روايت كرده استكه او و دو پسرش مظلومانه كشته شدند! (سير اعلام النبلاء، ج 4،ص 350).
ابـن عـبـدون عـجـلى مـى گـويـد: ((عـمـر بـن سـعـد از پـدرشنـقل روايت مى كرد و مردم از او روايت مى كردند. او حسين را كشت و ازتـابـعـان ثـقـه بـود!)) (تـهـذيـب الكـمال ، ج 14، ص 73، شماره4828). ببينيد كه اين نابخرد كوردل چگونه كشنده سرور جوانانبهشت را موثق مى شمارد!
احـمـد بـن زهـيـر گويد: از ابن معين پرسيدم : آيا عمر بن سعد ثقهاسـت ؟ گـفـت : مـگـر قـاتـل حـسـيـن ثـقـه مـى شـود؟ (مـيـزانالاعتدال ، ج 3، ص 198؛ القاموس ، ج 8 ، ص 200).
195- تاريخ طبرى ، ج 3، 465؛ ر.ك . ارشاد، ص 205.
196- الا خبار الطوال ، ص 231.
197- محمد بن اشعث كندى : وى پسر اشعث بن قيس است كه يك باردر كـفـر و يـك بـار در اسـلام (مـنـافقانه ) به اسارت رفت . روزىاشعث سخن امير المؤ منين على (ع ) را مورد اعتراض قرار داد. امام (ع )چـشـم بـه او دوخت و فرمود: ((تو از كجا مى دانى كه چه چيزى بهسـود و چه چيزى به زيان من است ؟ خداوند و ديگر لعنت كنندگان ،تـو را لعـنـت كـنـنـد. جـولاى جـولازاده ! مـنـافـق پسر كافر! به خداسـوگـنـد كـه يـك بـار كفر تو را به اسارت گرفت و بار ديگراسـلام و در هـيـچ كـدام از ايـن دو بـار،مـال و حـسـب و نـسـب بـه تو سودى نبخشيد. مردى كه شمشير را بهسـوى مـردمش رهنمون شود و آنان را به كام مرگ فرستد، شايستهاسـت كـه نـزديـكـان با او دشمنى بورزند و دورتران به او اعتمادنـكـنـنـد!)) (نـهـج البـلاغـه ، ضـبط صبحى صالح ، ص 61 ـ 62،شـمـاره 19). ايـن اشعث لعين در توطئه هايى چند جانبه براى كشتناميرالمؤ منين ، على (ع )، شركت جست .
محمد بن اشعث ، برادر جَعْده ، دختر اشعث ، است كه به امام حسن (ع )زهـر خـورانـيـد؛ و او و بـرادرش ، قـيـس ، از كـسـانـى هـسـتند كه درقـتـل امـام حـسـيـن (ع ) سـمـت فـرمـانـدهـى داشـتـنـد؛ و مـحـمـد درقتل مسلم بن عقيل در كوفه نقش رهبرى كننده داشت .
نـقـل شـده است كه اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: ((خداوند اقوامى را لعنتكرد و اين لعنت در ميان آيندگانشان جريان يافت . از جمله آنها اشعثاست ...)) (تنقيح المقال ، ج 2، ص 83).
مـحـمـد بـن اشـعـث ، مـردى بـود ضـعـيـف النـفـس كـه بـاكمال بى ادبى براى حاكم چاپلوسى مى كرد و خود را در معرض ‍اهـانـت قـرار مـى داد و هـيچ باكى ازاين كار نداشت . ((احنف بن قيس ومـحـمـدبن اشعث بر در خانه معاويه ايستاده بودند. نخست به احنف وسـپـس بـه ابـن اشـعث اجازه ورود داده شد؛ ولى او سريع تر حركتكـرد و پـيش از احنف وارد شد. معاويه هنگام ديدن احنف غمگين و دلتنگشد و خطاب به او گفت : به خدا سوگند، به او پيش ‍ از تو اجازهورود ندادم كه تو پيش از او داخل شوى ؛ و ما بر آدابتان نيز همانندكارهايتان ولايت داريم ؛ و هيچ كس بر سرعت گام هايش نمى افزايدمـگـر بـه سـبـب احـسـاس يك كاستى درونى (عقدالفريد، ج 1، ص ‍65).
عبيدالله زياد در ستايش محمد بن اشعث گفته است : ((مرحبا به كسىكه نه خيانت مى ورزد و نه متّهم است !)) (بحار، ج 44، ص 352).
و چـرا او را نـستايد! حال آن كه پسر اشعث در بيشتر جنايت هاى ابنزيـاد، مـانـنـد رويـارويـى بـا مـسـلم بـنعـقـيل و امام حسين (ع ) و با عبدالله بن عفيف و اَزْديانى كه از وى بهدفـاع بـرخـاسـتند؛ و در نيرنگ باختن با هانى بن عروه و بردن اونـزد ابـن زيـاد و در بالا بردن پرچم دروغين امان ابن زياد، پس ازقـيـام مسلم ، براى كسانى كه در كوفه نزدش بروند و پيش از آندر ماجراى دستگيرى حجر بن عدى (در دوران معاويه ) و موضعگيرىهاى ناپسند ديگر از اين قبيل ، بازوى راست او بود.
دربـاره مـرگ ايـن دشـمـن خـدا ـ كـه در كـربـلا فرمانده هزار تن ازسوارگان ابن سعد بود ـ گفته شده است كه در عاشورا خطاب بهامـام حـسـين (ع ) گفت : اى حسين ، 