نواده مبتلا به بيمارى كبدى شد)) و نظر پزشكان اين بود كه بايد جراحى شود.
زيارت كربلا نصيبم شد، در حرم مطّهر ((حضرت عباس (ع ))) متوسل به حضرتش شدم و عرض كردم : ((يا حضرت عباس شما جوانمرد هستيد، هر كس به شما متوسل شود خداى متعال حاجتش را روا مى كند و من هم شفاى بيمارم را از شما مى خواهم .))
وقتى كه به تهران مراجعت كردم ديدم آن بانو را مرخص كرده اند، در روز عمل ، جراحش اظهار داشته بود: ((نمى دانم چطور شده كه كيسه صفراى اين بيمار خالى شده است ؟
بحمدلله از توسل به حضرت عباس (ع ) نتيجه كامل گرفتم و آن بانو هنوز حالش خوب است .(2)
بهترين مرتبه حضرت عباس على (ع )
اينكه سالار و علمدار شه كرببلاست
دردهائى كه نباشد بجهان درمانش
بخدا نام ابوالفضل بر آن درد دواست
يا ابوالفضل توئى آنكه بفرداى جزا
فخر زهرا بتو و دست تو در نزد خداست
هر كه امروز بود چاكرش از جان (صابر)
ياورش لطف ابوالفضل بفرداى جزاست (3)داش على
يكى از جاهلهاى محل ما ((داش على )) بود، كه چند سال پيش فوت شد.
در زمان حياتش يك روز من از توى بازار رد مى شدم ، ديدم ((داش على )) بازار را قُرقُ كرده و چاقويش را هم دستش گرفته و يك نفس كش جرأ ت نطق نداشت ، آن روزها هنوز ماشين و اتومبيل نبود، من با قاطر به مجالس ‍ ((سوگوارى حضرت سيدالشهداء (ع ))) مى رفتم . از سرگذر كه رد شدم متوجه شدم كه مرا ديد وتا چشمش به من افتاد، گفت : از قاطر پياده شو، پياده شدم گفت : كجا مى روى ؟
ديدم مست مست است ، و بايد با او راه رفت ، گفتم : به مجلس روضه مى روم ، گفت : ((يك روضه ابوالفضل همينجا برايم بخوان ،)) چون چاره اى نداشتم ، يك روضه ((اباالفضل (ع ))) برايش خواندم ، ((داش على )) بنا كرد گريه كردن ، اشكها روى گونه اش مى غلتيد و روى زمين مى ريخت ، چاقويش را غلاف كرد و قرق تمام شد (بعد فهميدم همان روضه كارش را درست كرده و باعث توبه اش شده بود.)
چند سال بعد داش على مُرد، چند شب بعد از فوتش او را در خواب ديدم ، حال او را پرسيدم ، مثل اينكه مى دانست مى خواهم وضع شب اول قبرش ‍ را بپرسم .
گفت : راستش اينست كه تا آمدند از من سئوالاتى بكنند، سقائى آمد (مقصودش حضرت ابوالفضل (ع ) بود) و فرمود: ((داش على غلام ما است كارى به كارش نداشته باشيد.))(4)
خيل ملك ملتجى بنام ابوالفضل (ع )
جن و بشر سر بسر غلام ابوالفضل (ع )
هر كه بود در دلش فروغ ولايت
مى شود آگاه از مقام ابوالفضل (ع )
بوسه بخاك درش زنند به اخلاص
پادشهان بهر احترام ابوالفضل (ع )
بر سر بام جهان هميشه نوازد
كوى شهامت فلك بنام ابوالفضل (ع )
اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت
درس وفادارى از مرام ابوالفضل (ع )
ساقى دوران بدشت كرببلا ريخت
باده رنج و الم بجام ابوالفضل (ع )
جور مخالف ببين كه بر لب دريا
خشك شد از قحط آب كام ابوالفضل (ع )
گشت قيامت بپا بخيمه چو ديدند
در پى آب روان قيام ابوالفضل (ع )
چشم فلك خيره شد چو ديد بميدان
چهره همچون مه تمام ابوالفضل (ع )(5)خلخال
((زن و شوهر جوانى در كربلا با هم زندگى مى كردند.)) يك شب شوهر آن زن متوجّه شد كه خلخال هاى زنش به پاى او نيست ، خيلى ناراحت شد و با حال عصبانيّت او را تهديد به قتل كرد.
((زن از ترس شوهرش به حرم مطهر حضرت ابوالفضل (ع ) پناهنده شد)) و در آنجا ماند، آخر شب خدام آمدند و گفتند: ما مى خواهيم اينجا را جارو كنيم ، از اينجا برو.
زن گفت : بيرون نمى روم ، گفتند: ما نزد شوهرت مى آييم و از تو شفاعت مى كنيم ، گفت : محال است از اينجا بيرون بروم ، و هايهاى مى گريست .
((در اين اثناء ديدند گاوى خود را به صحن مطهر رسانيد و در آنجا استفراغ كرد و خلخال هاى آن زن را كه صبح با علفهاى باغچه شان خورده بود بيرون آورد.))(6)
عباس كه در عشق دلى يكدله داشت
در دشت جهاد پر قافله داشت
يكروز پس از برادر آمد بجهان (7)
يعنى ز حسين يك قدم فاصله داشت (8)
مردم كه به عشق ، جان فشانند ترا
بر مردمك ديده نشانند ترا
خورشيد تمام كربلاها عباس
در پيش حسين ماه خوانند ترا(9)لوطى عظيم
((لوطى عظيم )) به حرم مطّهر ((حضرت ابوالفضل (ع ))) رفت و پنجه طلا را از ضريح دزديد و عرض كرد: ((يا اباالفضل تو با فتوتى و دست و دل بازى ، از تو نمى ترسم .))
پنجه طلا را خواست در بازار كربلا بفروشد، ترسيد او را دستگير كنند، برگشت و متحير ماند كه چه كند.
بار دوم به بازار آمد، باز جرأ ت فروش پنجه را پيدا نكرد.
بار سوم كه به بازار رفت مردى به او گفت : دنبال چه ميگردى ؟
((لوطى )) جوابى نداد و داستان را مخفى و پوشيده نگه داشت .
دو باره آن مرد گفت : دنبال چه ميگردى ؟ باز جوابى نداد.
آن مرد او را به مغازه اش دعوت كرد، و به او ناهار داد و پذيرايى كرد و بعد چنين گفت : پنجه را به من بده ، و به من گفته اند هر قدر لازم دارى به تو بدهم و بعد در صندوقها را باز كرد و مبلغ زيادى را در اختيار ((لوطى )) گذاشت .
((لوطى عظيم )) گفت : ((چه خوب است كه آدم با اهل فتوّت و جوانمرد سر و كار داشته باشد.))
سپس از كرده هاى خود پشيمان و نادم شد و توبه كرد.(10)
باب حاجاتى و عبّاس و سپهسالارى
چشم در راه بسوى تو سپاهى گاهى
چه شود با همه حسنى كه خدا داده ترا
عاشقت را برسانى برفاهى گاهى
آخر اى ماه بما هم نظرى داشته باش
گه و بيگاهى و گهگاهى و گاهى گاهى (11)امام حسين پس از پيامبر

پس از رحلت پيامبر اكرم، پيشامدهاى بزرگى به وقوع پيوست.صداهاى تفرقه‏انگيز و چند دستگى از هر گوشه و كنارى برمى‏خاست. امّادر اين اوضاع حسين‏عليه السلام را مى‏بينيم كه دوش به دوش پدر بزرگوارش دركنار حق ايستاده است و با روشن ترين دلايل به اعلان و تبليغ آن‏مى‏پردازد. بار ديگر او را مى‏بينيم، جوانى كه سيمايش شمايل پر هيبت‏پدرش را به ياد مى‏آورد، او فرماندهى سپاهيان خروشان پدرش بر ضدطاغوت شام، معاويه بن ابى سفيان، را بر عهده داشت.

آن‏حضرت با عزم و اراده پولادين و شمشير بران و تدبير استوارونقشه‏هاى دقيق خود پيروزيهاى بزرگ و درخشانى بر ضد طغيان‏بنى‏اميّه، كه مى‏خواستند امّت اسلامى را به دوران جاهليّت باز گردانند،به دست آورد.

نقشه پليد قتل امير مؤمنان على‏عليه السلام به اجرا در آمد و منجر به شهادت‏دردناك آن امام شد. با شهادت آن‏حضرت مسئووليتهاى حسّاس و خطيرامّت بر دوش امام حسن‏عليه السلام افتاد. در اين ميان امام حسين نيز به جهادمقدّس خويش در اداى امانت حق و مسئوليّت امّت ادامه مى‏داد و امّت‏اسلامى را بر ضد باطلى كه تمام قواى خود را در شام گرد آورده بود،مى‏شورانيد و مردم را از حوادث وفجايعى كه در صورت دسترسى معاويه‏به خلافت به وقوع مى‏پيوست؛ بيم مى‏داد.

دوران زندگى امام حسن نيز به پايان مى‏رسد و آن امام با زهرى كه به‏دستور معاويه در غذايش مى‏ريزند، مسموم و شهيد مى‏شود.

پس از شهادت امام حسن سكان خلافت الهى به دست امام حسين‏مى‏افتد ومسلمانان راستينى كه جز ستمگرى چيزى از بنى اميّه نديده‏بودند، به پيروى از او گردن مى‏نهند. در واقع تمام همّت بنى اميّه، درنابود ساختن احساسات ومقدّسات اسلامى امّت خلاصه مى‏شد.

در اوايل سال پنجاهم هجرى، امام حسين‏عليه السلام 