پيشوايى و امامت‏مسلمانان را عهده دار شد. اينك بجاست كه نگاهى گذرا به اوضاع حاكم‏به آن روزگار در كشور اسلامى بيفكنيم.

در سال 51 هجرى معاويه به حج رفت تا از نزديك اوضاع سياسى درمركز حركت مخالفان خود را مشاهده كند. زيرا مكّه و مدينه همواره‏آشيانه صحابه ومهاجران محسوب مى‏شد، و اينان خود دشمن ترين‏ومخالف ترين كسان با معاويه بودند.

چون معاويه از مكّه و مدينه ديدار كرد، دريافت كه انصار به گونه‏اى‏خاص با وى دشمنى مى‏كنند و شديداً از خلافت وى ناخشنودند.

روزى از اطرافيان خويش پرسيد: چرا انصار به استقبال من نيامدند؟

يكى پاسخ داد: انصار آن قدر شتر نداشتند كه بر آنها سوار شوند و به‏استقبال تو آيند.

معاويه كه خود علّت برخورد سرد انصار را مى‏دانست، چون اين پاسخِ‏نيشدار را شنيد، زبان به‏طعنه گشود و گفت: شتران آبكش را چه كردند؟(6)

در ميان حاضران، برخى از سران انصار نيز حضور داشتند. يكى از آنهابه نام قيس بن سعد بن عباده، پاسخ داد:

آنها، آن شتران را در جنگ بدر و احد و نبردهاى ديگرى كه در ركاب‏رسول خداصلى الله عليه وآله بودند از دست دادند تا تو و پدرت را به اسلام وادارند تاآنكه فرمان الهى چيره شد در حالى كه شما آن را نا خوش مى‏داشتيد.

آنگاه سينه قيس به جوش و خروش در آمد و اخگرى از آن جهيد كه‏خاطرات درخشان روزهاى گذشته و طوفانهاى سياه امروز را با خود به‏همراه داشت. او گفت: آرى رسول خداصلى الله عليه وآله با ما عهد كرده بود. كه درآينده، شاهد تبعيض خواهيم بود.

معاويه انصار را توبيخ مى‏كند و مقدّسات را به ريشخند مى‏گيرد. آنگاه‏قيس به روشنگرى، در باره سوابق بنى اميّه و اطرافيان او پرداخت‏ومواضع دشمنانه آنها را از روز آغاز در برابر دعوت پيامبرصلى الله عليه وآله و انكارحق على‏عليه السلام پس از وى، دقيقاً تشريح كرد و بخصوص از دشمنى معاويه باامام زمانش، على بن ابيطالب، پرده برداشت و احاديثى از پيامبر در باره‏امام على كه از نظر معاويه، يگانه دشمن او براى رسيدن به حكومت به‏شمار مى‏آمد، به وى ياد آور گرديد.

قيس در آن روز ندانست كه اين دشمنى و مخالفتى كه معاويه اعمال‏مى‏كرد، به چه فرجام شومى خواهد انجاميد!

معاويه از سفر حج بازگشت در حالى كه نقشه‏اى براى درهم شكستن‏مخالفت انصار و مهاجران در سر مى‏پروراند. نخستين نقشه‏اى كه معاويه‏در اين خصوص طرح ريزى كرد، چنين بود.

معاويه پى برده بود كه هوشياران و انديشمندان بسيارى در كشوراسلامى زندگى مى‏كنند. كسانى از گذشته‏هاى نزديك، تجربه‏هايى بسياراندوخته وحقيقت حزب حاكم اموى را بخوبى لمس كرده‏اند. اينان‏همچنين به قداست حق و وجوب پيروى از آن و نيز دفاع از حرمتهاى‏والاى آن با تمام مشكلات ودشواريهايى كه ممكن بود براى آنان رخ‏نمايد، ايمان آورده بودند.

او همچنين مى‏دانست كه در مركز حركت اين مخالفان در درجه اوّل‏امام على و سپس امام حسن و پس از او امام حسين جاى دارند. او ازپايگاهاى استوار على‏عليه السلام و پيروانش و نيز آمادگيهاى لازم و كافى آنها كه‏تخت‏سلطنت بنى‏اميّه‏را هر لحظه به‏لرزه‏در مى‏آورد، بخوبى آگاهى‏داشت.

معاويه با شناخت و آگاهى از تمام اين امور، نقشه منفور و خائنانه‏خويش را طراحى كرد.

او انديشيد كه‏دوستداران على‏عليه السلام وخاندان‏او، از حكومت بنى‏اميّه‏ناخشنود و گريزانند. پس مى‏بايست در گام‏اوّل دوستى على‏را از دل‏دوستدارانش بيرون كند و ملاكها و معيارهاى مسلمانان را كه بدانها حق‏را از باطل جدا مى‏ساختند، به استيصال بكشاند. اين ملاكها چيزى جزاسلام راستين كه در خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله تبلور مى‏يافت، نبود.

بنابر اين، معاويه به واليان خود در چهار گوشه كشور نامه‏اى نگاشت‏كه نص آن چنين بود: امّا بعد، در كار كسانى كه با دليل دوستى آنان به على‏و خاندانش ثابت مى‏شود دّقت روا داريد و آنان را از امور ديوانى بر كناركنيد. و سهم و رزق آنان را از بيت المال قطع كنيد و از هيچ يك از شيعيان‏على و خاندانش گواهى نپذيريد.

اين نخستين توطئه‏اى بود كه در راه ياران على‏عليه السلام كه جبهه مخالفان‏حزب اموى را تشكيل مى‏دادند، نمودار شد.

سپس معاويه در ظلمت، جهل و كفر خود، نقشه ديگرى طرح ريزى‏كرد كه به مراتب از نقشه نخست، بسيار دشوارتر و سخت‏تر بود. او به‏واليانش نوشت: به مجردى كه به آنان گمان و شك برديد بگيريدشان و به‏صرف تهمت بكشيدشان!!

در عبارت "به صرف تهمت بكشيدشان" بنگريد. آيا واقعاً در قاموس‏جنايتكاران قانونى از اين بدتر و ظالمانه تر مى‏توان يافت؟!

امام حسين‏عليه السلام در چنين فضاى دهشت بارى زندگى مى‏كرد. او منصب‏خلافت الهى را به دوش مى‏كشيد و بى‏گمان اجراى اين دستور معاويه درمورد ياران و دوستدارانش، دل او را به درد مى‏آورد.

امّا شرايطى كه آن‏حضرت با آن رو به رو بود، به وى اجازه اقدام‏مسلحانه بر ضد حكومت احمقانه امويّان را نمى‏داد. چرا كه معاويه درتمام امور به حيله ونيرنگ چنگ مى‏آويخت و با بخشش اموال هنگفت‏از طريق بيت المال، امّت را به خواب عميق فرو مى‏برد و اگر آنان درمقابل وى سر تسليم فرو نمى‏آوردند با چيزى كه آن را سربازان عسل‏ناميده بود، از پاى در مى‏آورد. در واقع او از طريق مسموم ساختن آب ياخوراك مخالفانش، آنان را از صحنه مبارزه بيرون مى‏راند. چنان كه‏همين حيله را بر ضد امام حسن‏عليه السلام نيز به كار بست و از طريق همسرجنايتكار آن‏حضرت، وى را مسموم و شهيد كرد. معاويه از به كار بستن‏حيله و نيرنگ بر ضد بزرگ مردانى كه سر تسليم در برابر مال و منصب‏فرو نمى‏آوردند هيچ گاه كوتاهى نمى‏كرد.

وى با توسّل به همين مكر و نيرنگ يكى از سران بزرگ شيعى، يعنى‏حجر بن عدّى، صحابى بزرگ پيامبرصلى الله عليه وآله را از پاى در آورد. او حجرو يارانش را به شام فرا خواند و پيش از آنكه پاى آنان به پايتخت برسد،گروهى از سپاهيان خود را به مقابله آنان فرستاد و ايشان را تنها به جرم‏اينكه پيرو على‏عليه السلام و فرمانده لشكر وى بودند، به خاك و خون كشاند.

شهادت حجر، عامل مهمى در بيدارى امّت اسلامى بود. به طورى كه‏حتى برخى از اصحاب بنى‏اميّه، همچون والى خراسان، ربيع بن زيادحارثى سر به شورش و عصيان بر داشتند. نوشته‏اند چون حجر شهيد شد،ربيع بن زياد به مسجد آمد و از مردم خواست كه در مسجد گردآيند. چون‏مسلمانان جمع شدند، خود به سخنرانى ايستاد و فاجعه شهادت حجر رابه تفصيل بيان كرد وگفت: اگر در ضمير مسلمانان اندك غيرتى باشد بايدبه خونخواهى حجر شهيد بپا خيزند. حتى عايشه، كه تا ديروز در صف‏مخالفان على‏عليه السلام جاى داشت، با شنيدن خبر شهادت حجر گفت: هشداريدكه حجر براى مهتران عرب سرفرازى، و ثبات قدم بود. آنگاه اين بيت راخواند:
رفتند كسانى كه مردم در سايه‏هاى آنها مى‏زيستند واينك كسانى‏كه هيچ سايه ندارند، از پس آنها مانده‏اند.

شهادت حجر در محافل سياسى ل