زه‏اى بزرگ پديد آورد و پيامدهايى‏نيز به همراه داشت به طورى كه معاويه براى نخستين بار از كردارناپسندش پشيمان شد.

امّا شهادت حجر، نخستين جنايت معاويه در اين خصوص به حساب‏نمى‏آمد. او پيش از اين نيز عمرو بن حمق، يكى از ياران پيامبرصلى الله عليه وآله را كه‏در نزد تمام مسلمانان از ارج و احترام بسيار برخوردار بود، به قتل‏رسانيد. آنان پس از كشتن عمرو سر او را بر نوك نيزه‏ها كردند. بدين‏ترتيب عمرو بن حمق نخستين كسى بود كه پس از اسلام سرش را بر فرازنيزه بالا مى‏بردند. چنين كارى پيش از وى در حق هيچ مسلمانى انجام‏نپذيرفته بود.

اين دو فاجعه، پيامدهاى بسيار رعب آورى به همراه خود داشت كه‏ابرهاى تيرگى و اضطراب را بر جهان مسلمانان حاكم مى‏كرد.

مى‏توان به عنوان يكى از نشانه‏هاى تيرگى به مطلب ذيل اشاره كرد:

زياد بن ابيه بر كوفه و بصره مسلط شد. او پيش از آنكه معاويه او را به‏واسطه نسبش به خود ملحق سازد، جزو شيعيان و از هواداران على‏عليه السلام‏وخاندان وى بود و به همين سبب از تمام اسرار آنها آگاه بود و سران‏ورهبران آنان را مى‏شناخت. چون زياد به حكومت بصره و كوفه رسيد،به تعقيب شيعيان در هر گوشه و كنارى پرداخت و بسيارى از آنان راكشت و يا زير شكنجه گرفت. تا آنجا كه اگر كسى مى‏گفت: من كافرم و به‏هيچ پيامبرى ايمان ندارم براى او به مراتب بهتر از آن بود كه بگويد: من‏شيعه‏ام وبه قداست حق‏ايمان دارم ونسبت به‏جبت‏وطاغوت كفر مى‏ورزم.

همين كه زياد توانست با ايجاد جوّ قتل و خونريزى، كنترل كوفه‏وبصره را به دست گيرد، نامه‏اى به كاخ سلطنتى نوشت و در آن گفت:

"من عراق را به دست چپم خاموش و آرام كرده‏ام و اينك دست‏راستم آزاد است. پس ولايت حجاز را به من سپار تا دست راست خويش‏را نيز بدان مشغول دارم."

چون خبر اين نامه در مدينه منوره منتشر شد مسلمانان در مسجدپيامبرصلى الله عليه وآله گرد آمدند و با زارى دست به درگاه خداوند برداشته گفتند:

خداوندا! ما را از شرّ دست راست زياد در امان دار!

ما اكنون در صدد آن نيستيم كه بيان كنيم خداوند چگونه آنان را از شرّدست راست زياد در امان داشت. چرا كه به بيمارى طاعون دچار شد و باخوارى وذلّت از دنيا رفت. هدف ما از نقل اين قسمت تنها نشان دادن‏گوشه‏اى از ترس و وحشتى بود كه بر محافل سياسى سايه افكنده بود. بدان‏گونه كه مردم براى دفع شرّ حاكمى ستم پيشه و ظالم دست به دعا برمى‏داشتند!قنديل
ناگهان توى حرم مطهّر ((حضرت ابوالفضل (ع ))) سر و صدايى بلند شد. وقتى آمدند، ديدند يك نفر با دو قنديل آنجا ايستاده است .
خيال كردند قنديلها را دزديده است و او را متهم به دزدى كردند.
آن بنده خدا گفت : ((قربان حواس جمع ، من سه سال پيش بى پول شده بودم آمدم خدمت آقا حضرت ابوالفضل (ع ) و از آقا يك قنديل قرض گرفتم ، حالا وضعم خوب شده ، به عوض آن يك قنديل دو تا آورده ام .))(12)
ادب ، طفل دبستان ابوالفضل
سخاوت ، گوى ميدان ابوالفضل
ابوالفضل اى اميد نا اميدان
كه باشد قدر تو رشك شهيدان
تو دادى رهبر ما را رشادت
به ما آموختى درس شهادت
جوانان از تو ديندارى گرفتند
ز تو رسم فداكارى گرفتند
شهيد ما به خون غليطيده توست
شهيد راه عشق وايده توست
دل ما پر زند هر دم به سويت
و ليكن ره نمى يابد به كويت
بود زين غصّه اشك و آه ما را
كه نَبود در حريمت راه ما را
بما از لطف خود عيدى عطا كن
نصيب ملّت ما كربلا كن (13)اين مصيبت را بخوان
عالم بزرگوار ((شيخ كاظم سبتى رضوان الله تعالى عليه )) فرمود: يكى از علماى بزرگ و معروف نزد من آمد و فرمود: من از طرف ((آقا حضرت عباس ‍ (ع ))) براى شما پيغامى آورده ام .
گفتم : بفرمائيد چه پيغامى است من در خدمت شما هستم ؟.
فرمود: من در عالم خواب محضر مقدس با سعادت ((حضرت ابوالفضل (ع ))) مشرف شدم ، حضرت به من فرمود: به ((شيخ كاظم سبتى )) بگو: چرا اين مصيبت را نمى خوانى ؟ از اين به بعد اين مصيبت را هم بخوان ، و آن اينستكه ((هر وقت سوار كارى از پشت اسب بزمين مى افتد در وقت افتادن دستهاى خود را مثل سپر قرار ميدهد و دستهايش را اول به زمين مى رساند تا وقت افتادن دست حائل شود و سوار كار با صورت به زمين نيفتد.
چه حالى خواهد داشت آن كسى كه سينه اش مورد هدف تيرها قرار گرفته باشد و دستهايش را هم بريده و با گرز آهنين بر سرش زده باشند و اميدش ‍ نيز از رساندن آب به خيام حرم قطع كرده باشند و با صورت به زمين افتد.))(14)
دادى دو دست و دست دو عالم به سوى توست
ساقى تويى و باده ما از سبوى تو است
اى ماه هاشمى لقب و پور بوتراب
داروى درد ما به خدا خاك كوى توست
اى يادگار و زاده مشكل گشا على (ع )
هر دل شكسته در طلب و جستجوى توست
باب حوائج همه خلق عالمى
در جمع عاشقان همه جا گفتگوى توست
از من مپوش چهره كه من دل شكسته ام
خود آگهى كه چشم اميدم به سوى توست
كردى وفا و تشنه برون گشتى از فرات
اى آن كه عِرض آب بقا ز آبروى توست
آمد حسين (ع ) بر سر تو ديد پيكرت
در خاك و خون فتاده ز جور عدوى توست
آثار انكسار عيان شد به چهره اش
وقتى كه ديد غرقه به خون روى و موى توست
گفتا ز جاى خيز تو اى يار و ياورم
بنگر خميده پشت من از هجر، روى توست (15)سخن علامه
در ايام بيمارى ((مرحوم علامه امينى رضوان الله تعالى عليه ))
صاحب كتاب شريف الغدير فردى براى عيادت به منزل موقت ايشان واقع در پيچ شميران تهران رفت ؛ و علامه سخت بيمار و به پشت خوابيده بود.
آن فرد در ضمن حرفها گفت : آقا مثلاً اگر انسان به ((حضرت عباس (ع ) )) علاقه و محبت نداشته باشد به كجاى ايمان او صدمه مى خورد؟!
((علامه امينى )) متغير شده و با آن حالت نقاهت ، نشست و فرمود:
((به حضرت ابوالفضل (ع ) كه سهل است ، اگر به بند كفش من كه نوكرى از نوكران حضرت ابوالفضل (ع ) هستم از اين جهت كه نوكرم علاقه نداشته باشد، والله به رو در آتش خواهد افتاد.))(16)
عباس آنكه هست رخ مرتضائيش
مانند روزگار به كار خدائيش
داده خداى پنجه مشكل گشائيش
جانها فداى جان و دل كربلائيش
مولا كه بوسه بر قد طوبائيش دهد
با اشك شوق منصب سقائيش دهد
مهر و وفا بروز و شبش موج مى زند
خشم خداى در غضبش موج مى زند
در روزگارها ادبش موج مى زند
درياى تشنگى به لبش موج مى زند(17)عالم مغرور
يكى از علماء كربلا به علم خود مغرور گشته و بيچاره از ويژگيهاى ارزشمند خود و علوم و نماز شب و اعمال مستحب و زهد و تقواى خويش ‍ سخن مى گفت و اظهار مى داشت : من از ((حضرت اباالفضل )) بواسطه اين ويژگيها برترى دارم ، و اگر ((اباالفضل )) اين خصوصيتها را داشته باشد مثل من مى باشد، و شهادت روز عاشورا نمى تواند با علم و فقه و ... برابرى كند.
حاضرين در مجلس از اين جسارت و غرور او در شگفت شدند، و از جهل و نادانى او متحير، و تاءسف مى خوردند. و او همچنان بر داشته هاى خود افتخار مى كرد.
روز بعد حاضرين در مجلس شوق فراوان پيدا كردند كه خبرى از مرد جسور پيدا كنند كه آيا دست از گمراهى خود برداشته يا نه ؟. رو به خانه او آوردند، درب منزلش را كوبيدند و از احوال او سؤ ال كردند، در جواب گفتند: حرم ((حضرت اباالف