ل (ع ))) رفته ، آنها به حرم مشرف شدند، ديدند آن مرد ريسمانى به گردن خود قرار داده ، و سر ديگر آن را به ضريح مطهر بسته و با گريه و زارى از عمل خود اظهار ندامت و پشيمانى مى كند.
موضوع را از او سؤ ال كردند، گفت :
ديشب با همان غرور به خواب رفتم ديدم در كنار جمعى از علماء نشسته ام ، ناگاه مردى داخل شد و صدا زد: ((آقا اباالفضل (ع ))) تشريف آوردند، نام حضرت دلها را غرق سرور كرد، طولى نكشيد حضرت در هاله اى از نور كه اطراف چهره مباركش احاطه كرده بود با سيمائى كه حكايت از ((اميرالمؤ منين (ع ))) داشت .
وارد مجلس شدند، و براريكه اى در صدر مجلس نشستند، همه حاضرين در برابر عظمت و شكوه حضرت خاضع و خاشع بودند، و من از جسارت گذشته خود بشدّت در ترس و اضطراب بودم .
((حضرت اباالفضل (ع ))) با يكايك اهل مجلس شروع به سخن نمودند، نوبت به من رسيد، فرمودند: تو چه مى گوئى ؟
من هوش از سرم رفت ، مى خواستم خود را از مهلكه برهانم ، و به گمان خود حق را ثابت كنم ، دليلهاى خود را به عرض حضرت رساندم .
((حضرت اباالفضل (ع ))) فرمودند: ((من نزد پدرم ((اميرالمؤ منين (ع ) )) و برادرانم ((امام حسن و امام حسين (عليه السلام ))) علم آموخته ام و بدرجه يقين رسيده ام ،)) اما تو در دين خود و نسبت به امام شك مى ورزى ، آيا چنين نيست ؟!
سپس فرمود: اما استادى كه تو نزد وى درس خوانده اى از تو بدبخت تر است !
پيش تو اصول و قواعدى چند است كه براى جاهل به احكام قرار داده شده تا بوسيله آنها حكم را بدست آورى ، و ((من محتاج به اين اصول و قواعد نيستم ، زيرا احكام واقعى دين را از منبع وحى الهى دريافت نموده ام ، و خداوند در من صفات برگزيده اى قرار داده از كرم و صبر و ايثار و ... كه اگر اندكى از آنها ميان همه شما تقسيم مى شد، توان پذيرش آنها را نداريد)) و در تو صفات رذيله اى چون حسد و خود خواهى و ريا مى باشد، سپس با دست شريفشان به دهن من زدند.
ترس و پشيمانى از عمل زشت مرا واداشت تا با انابه و توسل به درگاهش ‍ روى آورم .(18)
يا حسين اى كه شد از مهر تو كامل دينم
بسته دام تو هست اين دل مهرآئينم
علم افراختم از فخر بر اين چرخ بلند
تا تو كردى بعلمدارى خود تعيينم
من امان نامه دشمن بغضب رد كردم
تا تو بخشى ز وفا در دو جهان تأ مينم
دست در راه تو دادم كه بگيرى دستم
جان بپاى تو فشانم كه اميد است اينم
چشم با تير عدو دوختم از عالم و هست
مايل ديدن تو چشم حقيقت بينم
هر كه افتد بشود با كمك دست بلند
نه مرا دست كه برخيزم و يا بنشينم
پيشتر ز آنكه ببينى تن بى جان مرا
قدمى نه ز محبت بسر بالينم
از مى مهر تو سيراب شدم من اما
تشنه ماندى تو و از تشنگيت غمگينم (19)تلاش و توسل
دانشجوئى براى تحصيل علوم دينى به ((نجف اشرف )) رفت ، و پس از چند ماهى فهميد كه درس خواندن كارى است پر مشقت ، با خود گفت : خوب است بروم در حرم ((حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس (ع ))) و از او بخواهم در حق من دعا كند و بدون زحمت درس خواندن ، به درجه اجتهاد برسم ، سپس رفت و چند شبى در حرم مشغول گريه و دعا و درخواست شد به اميد اينكه به نتيجه مطلوب برسد.
پس از ساعتها گريه و زارى يك شب به خواب رفت و در عالم رؤ يا حضرت را ديد كه به خادمان فرمود: زود چوب و فلك بياوريد مى خواهم اين جوان را شلاق بزنم .
جوان با ترس و وحشت عرضكرد: چه گناهى كرده ام ؟!
حضرت فرمود: ((چه گناهى بالاتر از اين كه به جاى درس خواندن و مطالعه و تحقيق تنبلى و تن پرورى را پيشه ساخته اى ، اگر مى خواهى مجتهد شوى برو مثل ديگران درس بخوان تا ما هم كمكت كنيم )).
از اين داستان مى فهميم كه درس را بايد خواند و در حد توان زحمت كشيده و در تحصيل علوم كوشش كرد، و در كنار آن نبايد توسل به حضرات معصومين و مقربان درگاهشان را فراموش كرد تا با مدد و يارى آنان بر مشكلات فائق گشته و به نتيجه مطلوب رسيد.(20)
اى آنكه هست عقده گشا ذكر نام تو
ايستاده انبياء پى عرض سلام تو
خود تشنه اى و تشنه لبان مست جام تو
هستم اگر قبول كنى من غلام تو(21)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:696.txt">شربت</a><a class="text" href="w:text:697.txt">سقا خانه</a><a class="text" href="w:text:698.txt">شفاى جوان</a><a class="text" href="w:text:699.txt">به عهد خود وفا نكرد</a><a class="text" href="w:text:700.txt">عنايت حضرت</a><a class="text" href="w:text:701.txt">شفاى مرد فلج</a><a class="text" href="w:text:702.txt">مصيبت وارده</a><a class="text" href="w:text:703.txt">قسم ناحق</a><a class="text" href="w:text:704.txt">فقط روضه ابوالفضل (ع )</a><a class="text" href="w:text:705.txt">زوار ما را گرامى دار</a></body></html>شربت
در مدرسه ((باقريه درب كوشك )) اصفهان بودم كه با شيخ پيرمردى از اهل خوزستان آشنا شدم به او گفتم : از كراماتى كه از ((آقا حضرت اباالفضل (ع ) )) با چشم خود ديده ايد برايم نقل كنيد.
گفت : من وقتى كه جوان بودم هر چه درس مى خواندم توى مغزم نمى رفت تا اينكه يك روز خواندم كه طلبه اى هر چه درس مى خواند نمى فهميد.
و درس نخوانده مى خواست عالم شود، متوسل به ((حضرت اباالفضل (ع ))) مى شود تا اينكه يك شب خواب مى بيند حضرت چوب در دست دارد و او را مى خواهد بزند، حضرت به او فرمود: بايد بروى درس بخوانى ، از خواب بيدار مى شود و دنبال درس را مى گيرد و از علماء مى شود.
تا اين داستان را ديدم دلم شكست و گريه زيادى كردم و بعد خوابم برد، در عالم خواب ديدم ((آقا حضرت اباالفضل (ع ) مقدارى شربت به من عنايت فرمود)) وقتى كه از خواب بيدار شدم و رفتم سر كتاب ديدم همه را متوجه مى شوم ، هنگامى كه سر درس رفتم از استادم اشكال مى گرفتم .
يك روز از بس از استادم اشكال گرفتم از دستم خسته شد، بعد از درس در گوشم فرمود: ((آنچه كه حضرت اباالفضل (ع ) به تو داده به من هم عنايت كرده )) اينقدر سر درس اشكال تراشى نكن .(22)
عباس آنكه خوانند باب الحوائج او را
هر كار سخت و مشكل از دست او برآيد(23)سقا خانه
كاسبى در بازار ((اصفهان )) مغازه اى داشت و كنار مغازه اش سقاخانه اى بنام ((آقا اباالفضل (ع ))) بود، او چون علاقه زيادى به ((حضرت عباس (ع ))) داشت مى گفت : آقاجان من به عشق شما اين سقاخانه را تميز مى كنم و از آن بخوبى نگهدارى مى كنم و آن را آب مى كنم كه مردم جگر داغ شده ، از آن بياشامند و بياد لب تشنه برادرت حسين (ع ) و فداكارى و ايثار و وفاى شما بيفتند، و شما هم در عوض مغازه مرا نگهدارى كن كه يك وقت سارق و دزد به آن نزند.
هر روز كارش اين بود كه سقاخانه ((حضرت اباالفضل (ع ))) را تميز مى كرد و آب در آن مى ريخت و يخ مى گذاشت و مردم لب تشنه از آن مى آشاميدند و مى رفتند، يك روز صبح به مغازه آمد و مشاهده كرد، كه تمام لوازمات مغازه را دزديده اند، خيلى ناراحت شد، صدا زد: ((يا اباالفضل )) من سقاخانه ات را تميز مى كردم ، آب مى ريختم ، يخ مى گذاشتم ، اينقدر به شما علاقه داشتم و محبت مى كردم و مردم را بياد شما و برادرت حسين (ع ) مى انداختم حالا بايد دزد مغازه مرا بزند، اگر مال من برنگردد، ديگر نه من و نه تو...))
با عصبانيت به خانه بر مى گردد، روز بعد به مغازه ميآيد و مشاهده مى كند تمام لوازم و اجناس مغازه اش سر جايش برگشته و دو نفر دم دَرِ مغازه ايستاده اند و رنگ صورتشان زرد است و مضطربند، 