تا چشمشان به صاحب مغازه مى افتد به دست و پاى او مى افتند و مى گويند: ((اى آقا ما را ببخش ‍ چون ((آقا حضرت اباالفضل (ع ))) رضايت شما را خواسته و اِلاّ ما هلاك خواهيم شد.))(24)
اى چَمنِ عارض تو دلگشا
دست تواناى تو مشكل گشا
مى دهم از مدح تو داد كلام
اى علوى زاده عليكَ السّلام
اى پدر فضل و على را پسر
جمله شهيدان خدا را قمر
حضرت عباس و ابوفاضلى
مظهر غيرت يَلِ دريا دلى
اى اثر سجده به پيشانيت
مه خجل از طلعت نورانيت
كوكب دلخواه بنى هاشمى
مهر زمين ماه بنى هاشمى
شمع وفا نور دو چشم على
بحر خروشنده خشم على
زاده آزاده اُمُّالبَنين
وه ز چنان مادر و شِبلى چنين
زاده خود خوانده ترا هم بتول
اى تو برادر بدو سبط رسول
مهر و وفا خوشه اى از خرمنت
صدق و صفا گوشه اى از دامنت (25)شفاى جوان
بالاى سر و ضريح ((حضرت اباالفضل (ع ))) نشسته بودم كه يك وقت متوجه پيرمرد نورانى و سيد جليل القدرى شدم كه دو نفر زير بغلهاى او را گرفته اند، آمد در نزديكى ما نشست . بعد فهميدم اين سيد جليل القدر ((مرحوم حضرت آية الله العظمى خوئى رضوان الله عليه )) است .
سپس متوجه ضريح ((آقا قمربنى هاشم (ع ))) شدم و در اين ميان جوان فلجى را ديدم در حدود هيجده ساله كه به ضريح مطهر بسته شده است .
شروع به زيارت كردم يك وقت متوجه سر و صدا و شلوغى شدم .
گفتم : چه خبر است ، گفتند: جوان مفلوج شفا پيدا كرده است .
من دويدم جلو و ديدم جوان فلج صحيح و سالم است و بلند شد ايستاد و گفت : ((آقا حضرت اباالفضل (ع ) مرا شفا داد))، جوان پتوى خود را برداشت و به طرف صحن فرار كرد، جمعيت دورش را گرفتند و لباسهايش را پاره پاره كردند و به عنوان تبرك بردند.
بعد شنيدم كه اين جوان را سه چهار روزى است كه بضريح مطهر بسته بودند و امروز شفا يافت .(26)
اى كه خورشيد زند بوسه به خاكت ز ادب
ز فروغ تو كند جلوه گرى ماه به شب
توئى آن گل كه ز پيدايش گلزار وجود
بلبلان يكسره خوانند بنام تو خطب
نيست در آينه ذات تو جز نور خدا
نيست در چهره تابان تو جز جلوه رب
آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار
مظهر عزّت و آزادگى و فضل و ادب
نور حق ماه بنى هاشم و شمع شهدا
ميوه باغ على مير شجاعان عرب (27)به عهد خود وفا نكرد
مادرى را مقابل ضريح ديدم كه زياد گريه مى كرد، از او پرسيدم : چرا اينقدر گريه و زارى مى كنى ؟!
گفت : من نذر كرده بودم كه اگر ((آقا حضرت اباالفضل (ع ))) بچه اى به من عنايت فرمود، سر تا پاى او را طلا بگيرم و داخل ضريح بيندازم ، وقتى كه بچه به دنيا آمد طمع مرا گرفت و گفتم : ((براى چه طلاها را توى ضريح بيندازم تا خدام بخورند، حضرت طلا نمى خواهد)).
خلاصه زير بار نرفتم ، ((يك وقت متوجه شدم كه بچه ام فلج شده هر جا او را بردم نتيجه نگرفتم )).
حالا او را آورده ام و به ضريح مطهر بسته ام ، و از گفته هاى خود پشيمانم و توبه كرده ام ، و حاضرم به نذرم عمل كنم و آقا او را شفا دهد.(28)
عباس على تجلى قهر خدا
لب تشنه رسيد بر لب نهر خدا
از زين به زمين فتاد و با درد بگفت :
اى مشك ، خجالتم مده بهر خدا(29)گوشه اى از زندگانى و قيام حضرت سيدالشهدا،امام حسين (عليه السلام)

روز سوم شعبان سال چهارم هجرى، در بيت عصمت و طهارت نوزادى متولد شد كه ولادتش قلبها را مسرور و ديده ها را گريان ساخت .

كودك را نزد رسول خدا (ص) آوردند .

پيامبر گرامى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را حسين ناميد .

جبرئيل و فرشتگان آسمانها براى تهنيت و شادباش به محضر رسول خدا (ص) نازل مى شدند و تولد اين نوزاد را تبريك مى گفتند؛ ولى آنان حامل پيام ديگرى نيز بودند، خبرى كه رسول خدا (ص) را بشدت متأثر كرد و اشك از ديدگانش جارى شد: اين كودك را امت تو به قتل مى رسانند! امام حسين (ع) يك ساله بود كه فرشتگان بسيارى بر نبى مكرم اسلام نازل شدند و عرض كردند: يا محمد! همان ستمى كه از قابيل بر هابيل وارد شد، بر فرزندت (حسين) وارد مى شود و همان اجرى كه به هابيل داده شد، به حسين داده مى شود و عذاب كنندگانش همچون عذاب قابيل خواهد بود! از اين رو، رسول خدا (ص) مى فرمود: خداوندا! هر كس حسين مرا ذليل مى كند، خوار و ذليلش كن و هر كه حسينم را مى كشد، او را به مقصودش نائل مفرما! رسول خدا (ص) به انحاء و طرق مختلف، مراتب فضيلت و منزلت فرزند خود، حسين- عليه السلام- را به امت گوشزد مى فرمودند .

گاه به زبانى فراگير، تمامى اهل بيت را مى ستود و گاه درباره امام حسن و امام حسين- عليهماسلام- سخنانى بيان مى فرمودند و گاه در خصوص امام حسين- عليه السلام- اشاره نموده، مقامش را يادآور مى شدند تا حجت بر همگان تمام شود و حق از باطل مشخص گردد، گاهى نيز در مقابل چشمان مردم، گلوى كودك و دهان او را مى بوسيدند و يا زمانى كه در سجده نماز بودند و سنگينى كودك را بر دوش خود احساس مى كردند، به احترامش سجده را طول مى دادند تا جايى كه نمازگزاران گمان مى كردند وحى الهى نازل شده است .

آرى، كسانى كه پس از اين، در سال 61 هجرى، خون حسين (ع) را به گردن گرفتند، در زمان طفوليت آن حضرت، چه بسا كودكان و يا جوانانى بودند كه سخنان پيامبر (ص) را نمى شنيدند و يا با بى اهميتى گوش مى كردند و ممكن بود از يادشان محو شود؛ ولى آنچه با چشم ديده مى شود، در دلها مى ماند .

كودك همچنان رشد مى كرد تا زمان رحلت جد گراميش، رسول خدا، محمد مصطفى (ص) فرا رسيد و پس از آن، پدر را خانه نشين و مادر را از دست رفته و برادر عزيزش را مسموم ديد در اين حال، بنا به امر الهى، بار امامت را بر دوش گرفت تا چراغى در تاريكيهاى جهالت و پرچمى در مسير هدايت باشد .

امامت آن حضرت، مقارن با باقيمانده ايام خلافت معاويه بن ابى سفيان بود .

در اين مدت، هيچ حركت علنى از ايشان سر نزد تا آنكه معاويه در ماه رجب سال 60 هجرى به هلاكت رسيد .

وى لحظاتى پيش از مرگ، فرزندش يزيد را طلبيد و به او چنين گفت: پسرم! من گردنكشان را به اطاعت تو واداشته، سراسر كشور را زير فرمان تو درآوردم و از همه برايت بيعت گرفتم؛ ولى از سه نفر بر تو بيمناكم و مى ترسم با تو مخالفت كنند: اول عبدالله بن عمر (فرزند عمربن خطاب، خليفه دوم)، دوم عبدالله بن زبير و سوم حسين بن على .

اما عبدالله بن عمر: گرچه با تو بيعت نكرده است، ولى دلش با توست .

او را به طرف خود جذب كن و در صف يارانت داخل نما .

و اما عبدالله بن زبير را اگر توانستى قطعه قطعه كن؛ چرا كه او روباهى مكار و حيله گر است و براى نابوديت از هيچ كوششى فروگذار نخواهد كرد! و اما حسين بن على؛ تو او را خوب مى شناسى؛ او پاره تن پيغمبر و تنها يادگار آن حضرت است .

من مى دانم كه اهل عراق او را به جنگ با تو مى كشانند و سپس تنهايش مى گذارند .

اگر بر او غلبه كردى، احترام پيامبر را درباره او رعايت كن و نسبت به او بد رفتارى نكن كه او با ما نيز خويشاوندى و بستگى فاميلى دارد .

با هلاكت معاويه، تاريخ اسلام وارد مرحله جديدى مى شود و برگى خونين از تاريخ ورق مى خورد .

يزيد بن معاويه كه جوانى عياش، شرابخوار و بى سياست بود ، از ابتدا بنا داشت نگذارد كسى از مخالفينش زنده بماند؛ يا بايد همه بيعت كنند و يا ك