ته شوند! او نامه اى به وليد بن عتبه، حاكم مدينه نوشت و به او دستور داد از همه برايش بيعت بگيرد و در مورد امام حسين (ع) تأكيد كرد و گفت: اگر حسين از بيعت امتناع كرد، سر از تنش جدا كن و براى من بفرست! وليد بن عتبه پس از خواندن نامه، با مروان حكم به مشورت پرداخت و نظر او را جويا شد .

مروان گفت: قبل از آنكه خبر مرگ معاويه منتشر شود، حسين را احضار كن و از او بيعت بگير، اگر امتناع كرد، بى درنگ او را بكش كه اگر من جاى تو بودم، همين كار را مى كردم! وليد گفت: اى كاش من به دنيا نمى آمدم تا به چنين عملى اقدام كنم و خون حسين را به گردن بگيرم! سپس امام را احضار كرد، امام حسين (ع) كه خطر را احساس مى كردند، به همراه جوانان مسلح نزد وليد رفتند تا در صورت لزوم، قادر به دفاع از خود باشند .

وليد، خبر مرگ معاويه را به اطلاع حضرت رسانيد و تقاضاى بيعت كرد .

امام (ع) با اين كلمات از بيعت خوددارى كردند: بيعت، موضوع مهمى است كه در خفا و پنهانى نمى توان انجام داد و حتما تو به بيعت سرى من اكتفا نخواهى كرد و بيعت آشكار مى خواهى .

وليد گفت: آرى امام بار ديگر فرمودند: پس تا فردا صبح كه مردم را براى اين كار دعوت خواهى كرد صبر كن! مروان كه در آنجا حاضر بود، خطاب به وليد اى وليد گفت: به حرفهاى حسين گوش نكن و عذرش را نپذير؛ اگر بيعت نكرد، او را زنده نگذار! امام بار ديگر فرمودند: واى بر تو اى پسر زن بدكاره! تو مى خواهى دستور قتل مرا بدهى؟ - آنگاه خطاب به وليد، فرمودند: اى امير! ما اهل بيت نبوت و معدن رسالتيم، فرشتگان به خانه ما رفت و آمد مى كنند و رحمت خداوند به خاطر ما بر مردم گشوده مى شود و پايان آن نيز به نام ما است، ولى يزيد، مردى فاسق و شرابخوار و خونريز و متجاهر به فسق است و كسى مثل من با شخصى مثل يزيد هرگز بيعت نخواهد كرد! با اين حال، تا فردا صبح صبر كنيد و در كار خود تأمل نماييد؛ من نيز تأمل خواهم كرد .

امام پس از اين گفتار از منزل وليد خارج شدند .

صبحگاهان، امام- عليه السلام- از منزل بيرون آمدند و در راه با مروان ملاقات كردند .

مروان گفت: يا ابا عبدالله! من خيرخواه تو هستم؛ نصيحت مرا گوش كن تا سعادتمند شوى! امام پاسخ دادند: نصيحتت چيست؟ بگو تا بشنوم! مروان گفت: من به تو دستور مى دهم با يزيد بيعت كنى؛ چون به صلاح دنيا و آخرت توست! امام چنين فرمودند: إنا لله و إنا إليه راجعون! الآن كه امت پيغمبر، گرفتار خليفه اى چون يزيد شده، بايد فاتحه اسلام را خواند! من از جدم رسول خدا (ص) شنيدم كه مى فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است .

در اين هنگام، مروان با عصبانيت از امام جدا شد و به راه خود ادامه دادند .

با اين سخنان، حسين بن على (ع) مخالفت علنى خود را با يزيد بيان كردند و مبناى حركات بعدى ايشان نيز همين فرمايشات بود؛ يعنى كوشش براى حفظ اسلام و جلوگيرى از سلطه خليفه اى چون يزيد بر شوؤن مملكت اسلامى .

و دهها مانند اينها، در برابر عمل خود نزد خداوند پاداشى خواهند داشت ، يا نه ؟ و اصولاًوضعيت اينها چگونه خواهد بود؟موضع امام حسين‏ عليه السلام‏

آنچه تا كنون در باره اوضاع سياسى روزگار معاويه، به صورت فشرده‏و گذرا گفته شد تنها براى آن بود كه موضع امام حسين‏عليه السلام در قبال اين‏اوضاع نابهنجار شناخته و دانسته شود.

ما مى‏توانيم به‏موضع امام حسين اجمالاً پى ببريم. به شرط آنكه در اين‏سه موردى كه اكنون به شرح و تبيين آن مى‏پردازيم، دقت و انديشه كنيم:

1 - خبرهاى پياپى حاكى از ظلمها و فجايع معاويه در حق مسلمانان به‏خاطر هوادارى آنان از على‏عليه السلام و خاندان آن‏حضرت، پس از صدور اين‏فرمان ظالمانه و قاطعانه معاويه، به مدينه مى‏رسد:

"هر كس فضليتى از على نقل كند، تأمين جانى و مالى از او برداشته‏شود". صدور اين قانون در آغاز سال 51 هجرى بود. امام حسين‏عليه السلام دربرابر اين قانون، نقشه‏اى دليرانه كشيد و خود به اجراى آن پرداخت. اومردم را به مجلسى كه در آن گروهى از زنان و مردان بنى هاشم و نيزعده‏اى از اصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله و بيش از هفتصد تن از شيعيانش و نيزدويست تن از تابعان حضور داشتند، دعوت كرد. امام در اين مجلس به‏ايراد سخن پرداخت.
خداى را ستود و آنگاه فرمود:

"امّا بعد، اين طاغيه )معاويه بن ابى سفيان( بر ما و شيعيانمان آن‏كرده كه خود مى‏دانيد و مى‏بينيد. من خواسته‏اى از شما دارم اگر راست‏گفتم پس تصديقم كنيد و اگر دروغ گفتم مرا تكذيب كنيد. من به حق خدابر شما و حق رسول خدا و خويشيم با پيامبرتان از شما مى‏خواهم كه اين‏مقام و منصب وسخنانم را پوشيده و پنهان مداريد و به مردمانى كه بدانان‏اعتماد داريد، در شهرها و قبيله‏هاى خود، برسانيد.

سخنان مرا بشنويد و گفتارم را بنويسيد آنگاه به شهرها و قبايلتان بازگرديد. پس هر يك از مردم را كه بدانان اعتماد و اطمينان داريد، بر حقى‏كه از آنِ ما مى‏دانيد فرا خوانيد. من از آن مى‏ترسم كه اين حق پايمال شودو از دست برود وشكست بخورد. حال آنكه خداوند تمام كننده نورخويش است اگر چه كافران آن را خوش نداشته باشند."

آنگاه امام در اين خطبه غرا و استوار، خاطره على‏عليه السلام را در يادحاضران زنده كرد و در پايان هر فراز، اندكى از گفتن خاموش مى‏ماندواصحاب و تابعان را بر صدق گفتار خود گواه مى‏گرفت وآنان يكپارچه‏وهمصدا بر راستى گفتار آن‏حضرت اعتراف مى‏كردند و مى‏گفتند:

"به خدا همچنين است كه تو گفتى".

آن امام تمام آياتى را كه در قرآن در باره اميرمؤمنان و خاندانش نازل‏شده بود خواند و تفسير كرد و احاديثى را كه از پيامبرصلى الله عليه وآله در باره پدرومادر و برادر وخودش رسيده بود، باز گفت. در تمام اين موارد اصحاب‏حاضر در آن مجلس مى‏گفتند: به خدا همين گونه است كه تو مى‏فرمايى.ما نيز چنين شنيده‏ايم و بر راستى آن گواهيم.

يكى از تابعان نيز گفت: به خدا سوگند من اين روايت را ازراستگوترين ومؤمن ترين صحابه شنيده‏ام.

آنگاه خدا را بر آنان گواه گرفت و فرمود: "شما را به خدا سوگند كه‏اين روايات را جز از كسى كه به او و به دينش اعتماد داريد شنيده‏ايد؟"

اين نقشه، مانع مناسبى در برابر طغيان معاويه در سبّ على‏عليه السلام بود.امّا نقشه معاويه آن بود كه فرازهاى درخشان و شكوهمند، يعنى مآثراهل بيت را از پهنه تاريخ بزدايد.

اينان در محو اين فرازهاى درخشان تاريخ تنها به زور بسنده نكردندبلكه خزانه حكومتى نيز نقشى مهم در اين ميانه داشت. حديث هم مانندبسيارى از كالاها خريد و فروش مى‏شد و محدثان يا از توانگرترين مردم‏بودند يا از مغضوبترين آنان. اگر آنان به خواسته‏هاى بنى‏اميّه گردن‏مى‏نهادند، از همه چيز برخوردار مى‏شدند و اگر از اجراى خواسته‏هاى‏بنى اميّه سر باز مى‏زدند، هر بلايى كه مى‏خواستند بر سر آنها مى‏آوردند.

شايد معاويه، اين حيله‏گر معروف، انتظار چنين مخالفتى را از امام‏حسين‏عليه السلام داشت. امّا او هيچ گاه فكر نكرده بود كه اين مخالفت در آينده‏شكلى 