خطر ناك به خود بگيرد. به هر حال مخالفت امام حسين از نظر اوقابل انتظار بود. امّا پس از اين برخورد كوبنده، پيشامدى رخ داد كه‏معاويه هرگز آن را به خواب هم نمى‏ديد.

2 - كاروانى متعلّق به والى يمن كه حامل كالاهاى گوناگون براى‏مزدوران كاخ سلطنتى بود از مدينه مى‏گذشت. امام حسين بر اين كاروان‏دست يافت به عنوان حق شرعى خود آن را به تصرف خود در آورد امام‏پس از گرفتن اين كاروان نامه‏اى به معاويه نوشت كه چشمانش را خيره‏وعقلش را مدهوش ساخت اين نامه چنين بود:

"از حسين بن على به معاوية بن ابى سفيان‏

امّا بعد، كاروانى از يمن از طرف ما مى‏گذشت. اين كاروان حامل‏اموال وپارچه‏هايى بود تا بدانها خزاين دمشق را پر كند و سپس آن را به‏فرزندان پدرت باز گرداند. من بدين اموال نيازمند بودم و آنها را تصاحب‏كردم... والسلام".

نخستين نكته‏اى كه نظر معاويه را در اين نامه به خود جلب كرد مقدّم‏بودن نام امام حسين‏عليه السلام و پدرش بر نام وى بود. از اين گذشته امام حسين‏بدون آنكه معاويه را با لقب اميرمؤمنان ياد كند، خطاب كرده بود كه اين‏خود در منطق قرون اوّليه مبارزه‏اى آشكار با قدرت قانونى خليفه به شمارمى‏آمد. اين امر تأكيد مى‏كرد كه نويسنده نامه خود را از اطاعت حكومت‏نا حق برى دانسته است.

نكته ديگرى كه ديدگان معاويه را به خود خيره كرد، موضوع‏تصاحب كاروان بود. اين خود آشكارترين دليل بر تمرّد امام حسين‏عليه السلام ازقدرت حاكم به شمار مى‏آمد.

امّا معاويه با ذكاوت و زيركى دريافت كه شرايط حاكم جز اغماض ازچنين اعمالى را نمى‏طلبد و البته امام حسين نيز نمى‏خواست كه او آغازگرعصيان مسلح باشد. او همان گونه كه بر نشر حقيقت اصرار مى‏ورزيد، برحفظ خونهاى مسلمانان نيز بسيار اصرار مى‏ورزيد.

معاويه نامه‏اى در پاسخ به نامه امام حسين‏عليه السلام نوشت كه در آن به‏جايگاه والا و جلال و قدر امام اشاره كرده بود و در ضمن اعلام كرد كه‏نمى‏خواهد به ايشان گزندى برسد.

امام حسين با نشر آگاهى و جمع كردن ياران در تحكيم سنگرهاى‏حقيقت مى‏كوشيد و اخبار مربوط به امام پى در پى به كاخ سلطنتى‏مى‏رسيد، و خبر مى‏داد كه آن‏حضرت در شرف ايجاد انقلابى بزرگ و جداكردن حقّ از باطل است.

امّا معاويه كه همواره پيش از ايجاد جنگ و خونريزى به مكرونيرنگ مى‏انديشيد اين بار نيز حيله‏اى ديگر در پيش گرفت. او نامه‏اى‏به امام نوشت ودر آن زبان به توبيخ و نكوهش امام گشود و از روابطدوستانه ميان خود و آن‏حضرت ياد كرد.

ولى امام حسين از فجايعى كه بر سر شيعيان و دوستداران خاندان‏پيامبر در هر گوشه و كنارى اعمال مى‏شد، به خوبى آگاهى داشت.

3 - امام حسين نامه‏اى ديگر به معاويه نوشت و طى آن به يكايك‏اعمال پليد معاويه اشاره كرد. در اين نامه آمده بود:

"...امّا بعد نامه‏اى به دستم رسيد كه در آن گفته بودى: از من به توگزارشهايى رسيده كه تو به خاطر من از آنها چشم پوشيده‏اى. حال آنكه‏من در نظر تو به انجام كارهاى غير از اين سزاوارترم و جز خداوند تعالى‏بر حسنات راهنمايى نكند.

امّا در باره گزارشهايى كه گفته بودى در باره من به تو رسيده، بايدبدانى كه اين گزارشها از جانب چاپلوسان و سخن چينان و كسانى است كه‏مى‏خواهند ميان جمع تفرقه اندازند. دشمنان دروغ گفته‏اند و من خواستارجنگ و مخالفت با تو نيستم. و من در ترك اين نصايح از تو و از عذروپوزشهايى كه در آن براى تو و دوستان ستمگر و كافرت )حزب‏ستمگران( و اولياى شيطان است، از خداوند مى‏ترسم.

آيا تو كشنده حجر بن عدى كندى و ياران نمازگزار و خدا پرست اونيستى؟ آنان بدعتها را زشت و پليد مى‏شمردند، امر به معروف و نهى ازمنكر مى‏كردند و از سرزنش نكوهش گران در راه خدا باك نداشتند. امّا توآنان را به ستم و ناروا كشتى در حالى كه قسم‏هاى سخت خورده و به آنان‏قول داده بودى كه به ايشان كارى ندارى.
امّا بر خداوند، تجرى كردى‏وپيمان او را كوچك شمردى و همه آنان را از پاى در آوردى.

آيا تو كشنده عمرو بن حمق صحابى رسول خداصلى الله عليه وآله و بنده صالحى كه‏عبادت او را ضعيف و بدنش را ناتوان و رنگ سيمايش را زرد كرده بودنيستى؟ تو پس از آنكه به او وعده امان داده و با او عهد بستى، او راكشتى. بدان سان كه اگر آهوان كوهى آن را مى‏فهميدند هر آينه از قله‏كوهها به پايين مى‏غلتيدند.

آيا تو زياد بن سميه را، كودكى كه در بستر بنده‏اى از قبيله ثقيف به‏دنيا آمد به سوى خود نخواندى در حالى كه گمان كردى او فرزند پدرتوست. حال آنكه رسول خداصلى الله عليه وآله فرموده بود: الولد للفراش و للعاهرالحجر. امّا تو آگاهانه سنّت رسول خدا را وانهادى و بدون آنكه از جانب‏خداوند هدايتى داشته باشى از هوا و هوس خويش پيروى كردى. آنگاه اورا بر مسلمانان مسلّط ساختى و او اينك مسلمانان را مى‏كشد و دستها وپاهايشان را مى‏برد، چشمانشان را كور مى‏كند و بر تنه درختان به دارشان‏مى‏آويزد. گويى تو خود از اين امّت نيستى و اين امّت هم از تو نيستند؟!

آيا تو كشنده حضرمى نيستى كه زياد در باره او به تو نوشت كه وى برآيين على، است و تو هم در پاسخش نگاشتى: هر كه بر آيين على است‏بكش و پيكر او را مُثله كن؟!"

بدين سان امام حسين‏عليه السلام تا پايان اين نامه، تازيانه عذاب خويش رابرگرده معاويه و اقمار او فرود آورد.

بدين گونه امام حسين در عهد معاويه زندگى كرد. او يگانه صدايى بودكه در برابر هر بدعتى رعد آسا مى‏غرّيد. تازيانه بزرگى بود كه بر مظهر هرعقب ماندگى يا افراط در جامعه فرود مى‏آمد. آن‏حضرت بسيارى ازانديشمندان و نام آوران را بر مى‏انگيخت و آنان را به ايجاد انقلاب‏وشورش بر حكومت گمراهان تشويق و ترغيب مى‏كرد. امّا آنان كسانى‏بودن كه منافع خود را بر مصالح دين ترجيح مى‏دادند و پيمانهاى خود راپاس نمى‏داشتند و اين در حالى بود كه ذمه اسلام قربانى دست هر تبهكاروجنايتگرى بود.

امام حسين‏عليه السلام در برابر تجاوزات بنى اميّه عليه مصالح امّت اسلامى‏ومقدّسات دينى و نواميس آنان بسيار مقاومت و ايستادگى كرد.

واقعيت آن است كه اگر ما بخواهيم اوضاع دينى حاكم در روزگار امام‏حسين را بدون وجود آن‏حضرت و قيام بزرگش در نظر بگيريم، آن دوره‏را بايد سياه‏ترين و تيره ترين و سخت ترين عصرى دانست كه بر مسلمانان‏سپرى شده است، در اين دوره تاريك و ظلمانى، بدون وجود ابا عبد اللَّه،دين خدا بسيار ضعيف و به انحراف نزديكتر شده بود.

زيرا در آن هنگام هيچ نيرويى نبود كه بتواند در برابر اين موج سياه‏اموّى مقاومت كند مگر شخص ابا عبد اللَّه‏عليه السلام و مهاجران و انصارِ آگاهى‏كه در حلقه ياران آن‏حضرت بودند. چرا كه جنگهايى كه پيش از عصر امام‏حسين رخ داده بود، همه از تجربه‏هايى تلخ و ناگوار براى نيروهاى صالح‏مسلمانان خبر مى‏داد.
هر حركت و جنبشى كه صورت مى‏گرفت بسرعت‏در ميان طوفانهاى وحشت وگردبادهاى ترس و دلهره محاصره مى‏شد و به‏سر نوشت ج