بش پيش از خود دچار مى‏گشت.

اينك تنها اوّلين و آخرين مدافع و ياور اسلام، امام حسين بر جاى‏مانده بود. او بود كه مى‏توانست با تدبير و عزم استوار و پيشگامى و برترى‏شرف و تبارش ونيز با تمام شايستگيهايى كه از جدّش رسول خداصلى الله عليه وآله‏وپدرش على‏عليه السلام به ارث برده بود، جبهه‏اى نيرومند در برابر طغيان‏گسترده اموى تشكيل دهد.

تشكيل اين جبهه در روزگار خلافت معاويه و يزيد، به دست‏آن‏حضرت صورت پذيرفت. ما در صفحات پيش گوشه‏اى از اوضاع حاكم‏در عصر خلافت معاويه را بازگو نموديم و در صفحات آينده نيز اندكى ازروزگار يزيد را بازگو خواهيم كرد. امّا از شرح تفصيلى وقايع و رويدادهاپرهيز و تنها به گفتارى مختصر بسنده خواهيم كرد. زيرا اولاً: قيام امام‏حسين‏عليه السلام در دوران حكومت يزيد بسيار مشهور و معروف است تا آنجاكه هر شيعى مؤمن از آن آگاه است. ثانياً: شرح قيام امام حسين نيازمنددايرة المعارفى علمى و بزرگ است كه در آن تحليل تمام وقايع سياسى‏دينى كه امام حسين را به طرف آن جهاد شكوهمند ووالا سوق داد، ذكرشود.

بنابر اين، سزاوار است كه اين بحث را در همين جا نا تمام رها كنيم‏وبه مباحث ديگر بپردازيم و در آنها از ويژگيهاى شخصيتى حضرت‏سيّدالشّهدا امام حسين‏عليه السلام سخن گوييم و گفتگو در باره اوضاع سياسى‏ودينى آن عصر را به بحث و مجالى گسترده تر موكول كنيم.عنايت حضرت
عالم عادل نبيل ((سيد حسين شوشترى )) رضوان الله تعالى عليه فرمود: روزى به همراه ((حاج سيد على شوشترى )) صاحب كرامات باهره و نيز خاتم المجتهدين ((شيخ مرتضى )) ((اعلى الله مقامهم )) براى زيارت بكربلا مشرف شديم .
من به منزل ميزبان سابق رفتم ، افراد منزل غذايشان را ميل كرده بودند و چيزى هم نداشتند، و چون از آمدن من بى خبر بودند غذايى را براى من نگه نداشته بودند، اتفاقاً پول هم نداشتم كه به وسيله آن از بازار غذايى تهيه كنم .
به آنها چيزى نگفتم و از منزلشان بيرون آمدم ولى گرسنگى مرا اذيت مى كرد، بحرم ((آقا حضرت ابوالفضل (ع ))) مشرف شدم ، بعد از نماز و زيارت جلوى ضريح مطهر رفتم و دستم را داخل شبكه هاى ضريح كردم و عرض حال كردم ، هنوز حرفم تمام نشده بود كه مشاهده كردم از شبكه ضريح مطهر چيزى حركت كرد و پيش من آمد، خوب كه نگاه كردم ديدم يك شامى است كه قيمت آن در آن وقت دو قران و نيم بود، آن را برداشتم و شكر خدا را كردم و از ((حضرت عباس (ع ))) تشكر نمودم .(30)
كيست همانند تو در روزگار؟
كه اش سه امام آمده آموزگار
يافته اى تربيت اى نور عين
از على و از حسن و از حسين
داده خدا روح عبوديّتت
نور سقايت ز طفوليتت
بعد على آن ملكوتى عذار
امر سقايت بتو شد واگذار
بهر سقايت چو تو مُقْبِل شدى
ساقى خاص حرم دل شدى (31)شفاى مرد فلج
عالم جليل القدر دانشمند ارجمند ((حاج شيخ حسن )) كه از نوادگان ((مرحوم آيت الله العظمى صاحب جواهر رضوان الله تعالى عليه )) است از ((حاج منشيد بن سلمان )) كه انسان عارف و بصير و با خدا و مورد اعتماد بود نقل كرد:
مردى از طايفه براجعه به نام ((مخيلف )) پاهايش فلج مى شود و سه سال از ابتلاى او به اين مرض مى گذرد و هر چه معالجه و درمان مى كند اثرى نمى بيند ولى چون از آن عاشقان ((ابى عبدالله الحسين (ع ))) است با اينكه فلج است و پاهايش حركت نمى كند به رفقايش مى گويد: ((زير بال مرا بگيريد و مرا به مجلس عزادارى حضرت سيدالشهداء ببريد.))
مردم هم كمكش مى كردند و او را به حسينيه مى آوردند، چون به سختى مى نشست همه اش به محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين متوسل مى شد و آنها را به درگاه حق شفيع قرار مى داد تا خوب شود.
(شيخ خزعل از علماى صاحب نفوذ و معروف خوزستان ، حسينيه اى داشت كه دهه اول محرم در آنجا سوگوارى با عظمتى بر پا ميكرده و در آن شهر رسم بود كه وقتى سخنران يا مداح به ذكر مصيبت مى رسيد مردم مى ايستادند و با لهجه هاى مختلف جواب مى دادند و بعد به سر و سينه مى زدند).
روز هفتم محرم مرسوم بود كه مصيبت ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ) )) را مى خواندند، در اين روز زير بغل ((مخيلف )) را گرفتند و كنار منبر نشاندند كه پايش را زير منبر دراز كند.
ذاكر بخواندن شهادت نامه و مصيبت رسيد اهل مجلس از زن و مرد قيام كردند و با نوحه و زارى و عزا به سر و صورت و سينه مى زدند، همينكه جوش و خروش بلند شد و همه گرم عزادارى شده و از خود بى خود شدند، فرياد ((وا عباسا)) بلند شد و گويا در و ديوار مجلس با عزاداران هم ناله بود. كه يك مرتبه ديدند ((مخيلف )) دردمند و فلج ، و زير منبر نشسته ! روى پاهايش ايستاد و ميان سينه زنها آمده و به سر و سينه و صورت مى زند ونوحه سرايى مى كند، و مى گويد: ((من مخيلفم كه آقاحضرت عباس (ع ) مرا شفا داد.))
وقتى كه مردم خرمّشهر اين معجزه و كرامت را از ناحيه ((حضرت اباالفضل (ع ))) ديدند شور و غوغايى بپا شد و تمام عزاداران به سوى ((مخيلف )) هجوم آوردند و لباسهايش را به عنوان تبرك پاره پاره كردند و دست و صورتش را بوسه ميزدند.
آن روز مجلس عزادارى ادامه پيدا كرد، با اينكه بنا بود ظهر اطعام كنند، ولى تا نزديكى هاى شب طول كشيد و همچنان مردم با شور و هيجان و احساسات وصف ناپذير آرامش نداشتند و صداى وا عباسا را با گريه بلند جواب مى دادند.
تا اينكه كم كم جوش و خروش حسينى بحال عادى برگشت و از او سؤ ال كردند: ((چطور شفا پيدا كردى ؟!))
جواب داد: وقتى كه مردم ايستادند و به سر و سينه مى زدند و گريه مى كردند و مى گفتند: واويلا على العباس از خود بى خود شده و حالت خواب و بيدارى به من دست داد، يك وقت ديدم آقايى خوش سيما و نورانى و بلند قامت ، سوار بر اسبِ بلند بالا و درشت اندام به مجلس حاضر شد و پيش ‍ من آمد و فرمود: ((مخيلف چرا بلند نمى شوى با اين مردم همراهى كنى و براى عباس به سر و سينه بزنى ؟))
گفتم : ((آقا جان عليل هستم .))
فرمود: ((برخيز و به سر و سينه بزن .))
گفتم : ((آقا نمى توانم مريضم .))
باز حضرت فرمودند: بلند شو.
گفتم : ((آقاجان پس دستت را بده تا بگيرم و بلند شوم .))
يك وقت صدا زد: ((مگر نمى بينى دست در بدن ندارم .))
گفتم : ((پس چطور بايستم .))
فرمود: ((ركاب اسب مرا بگير و بلند شو.))
دست بركاب گرفتم و از زير منبر بلند شدم ، يك وقت ديدم هيچكس نيست فهميدم ، ((آقا حضرت اباالفضل قمربنى هاشم (ع ) مرا شفا داده است ،)) من هم خودم را ميان جمعيت عزادران انداختم و با آنان به عزادارى پرداختم .(32)
زهى فرزند حيدر كز رشادت
ربود از جملگى گوى سعادت
عيان از دامن ام البنين شد
درخشان كوكب زهد و عبادت
به رضوان غبطه ميورزند بر او
كه دارد افسر فيض و سيادت
به مولايش حسين بن على داشت
ز جان عباس اخلاص و ارادت
ادب را بين كه ماه از بعد خورشيد
تجلّى كرد هنگام ولادت
ولى پيش از برادر، آن علمدار
روان شد سوى ميدان شهادت (33)

ختم اباالفضل (ع ) مرحوم علامّه بزرگوار ((حاج شيخ محمد باقر بيرجندى )) در ((كتاب كبريت الاحمر)) نقل كرده : ن در عالم خواب گوينده اى را ديدم كه مى گفت : ((هر كس با اين عبارت ((عبداللّه اباالفضل دخيلك )) يعنى اى بندخدا اى ابوالفض