ى پسر فاطمه ، تو كدام احترام رااز رسـول خـدا دارى كـه ديـگران ندارند؟! در اين هنگام حضرت (ع )آيـه شـريـفـه ((اِنَّ اللّ هَ اصطفى آدم ونوحا وآلَ اِبْر اهي مَ وآلَ عِمْرانَعـَلَى الْع الَمـي ن )) را تـلاوت كرد و سپس فرمود: به خدا سوگندكـه مـحـمـد از خـانـدان ابـراهـيـم اسـت و خـانـدان هـدايـتـگـر، ازآل مـحـمـد هـستند. آنگاه پرسيد: اين مرد كيست ؟ گفتند: محمد بن اشعثبـن قـيـس كـنـدى . امـام (ع ) سـر را بـه سـوى آسـمـان بـلند كرد وفـرمـود: بـارخدايا، محمد بن اشعث را امروز چنان خوار كن كه از اينپـس هرگز روى عزت نبيند. ناگاه ابن اشعث با احساس ناراحتى ازلشـكـر بـيـرون رفت تا قضاى حاجت كند. خداوند عقربى را گماردكـه او را نـيـش بـزنـد؛ و او بـا عورت باز مرد! (بحار، ج 44، ص317).
گفته اند كه ابن اشعث آمد و گفت : حسين كجاست ؟ فرمود: اينجا هستم. گفت : مژده باد تو را كه هم اينك به آتش درخواهى شد. فرمود: مناز پـروردگـار مهربان و شفيعى اطاعت شده مژده دارم . تو كيستى ؟گـفـت : مـن محمد بن اشعث هستم . فرمود: بارپروردگارا، اگر بندهات دروغـگـوسـت ، او را بـه آتـش درافـكـن ؛ و هـمين امروز او را مايهعبرت يارانش گردان ! چيزى نگذشت كه به محض كشيدن عنان اسب، حـيوان او را به زير افكند و پايش در ركاب گير كرد؛ و اسب آنقدر او را بر زمين كوفت كه قطعه قطعه شد و آلتش بر روى زمينافتاد... (بحار، ج 45، ص 31).
ولى بـيـشـتـر مـورخان بر اين باورند كه محمد بن اشعث تا پس ازقـيـام مـخـتـار زنده بود و از پيش وى گريخت و به مصعب بن زبيرپـيـوسـت و در رويـارويـى مـيـان سـپـاه مـصـعـب و سـپـاه مـخـتـار بـهقـتـل رسـيـد. (ر. ك . الكـامـل فـى التاريخ ، ج 3، ص 13؛ تاريخطـبـرى ، ج 3، ص 496؛ الاخـبـار الطوال ، ص 306؛ المعارف ، ص401).
چـنـيـن بـه نـظـر مـى رسـد كـه شـوشـتـرى ، صـاحـب قـامـوسالرجـال ، بـاور نـدارد كـه مـحمد بن اشعث در كربلا، در جنگ با امامحـسـيـن (ع ) شـركـت داشته است . او مى گويد: ((در خبر آمده است كهمـحمد بن اشعث در خون حسين شركت جست ؛ ولى اين خبر اعم از شركتوى در جنگ با آن حضرت است ، مورخان گفته اند كه برادرش ، قيسبن اشعث ، در جنگ با امام (ع ) شركت داشت ؛ ولى برادرش محمد بهمـسـلم امـان داد؛ كـه ابـن زيـاد آن را تـصـويـب نكرد و او نيز تسليمفـرمـان وى شـد. نـيـز گـفـته اند كه برادرش ، قيس بن سعد، روزعاشورا به امام حسين (ع ) گفت : آيا به فرمان عموزادگانت درنمىآيـى ؟ اينان جز آنچه دوست مى دارى بر تو نمى پسندند و از آنهابدى نخواهى ديد. حسين (ع ) فرمود: تو برادر برادرت هستى ، آيامـى خـواهـى كـه بـنى هاشم بيش از خون مسلم را از تو بخواهند...))(قاموس الرجال ، ج 9، ص 123).
عـلاوه بـر آن كـه دلايـل صـاحب قاموس در اين مساءله ، نظريه او رااثـبات نمى كند، ديدگاه وى با ظواهر و بلكه با صريح رواياتمخالف است .
198- انساب الاشراف ، ج 2، ص 836 .
199- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 345 ـ 346 .
200- ر.ك . حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 350.201- او و بـرادرش يـحـيـى ، پـس از زخـمـى شـدن در جـنـگجـمـل گـريـخـتـنـد و عـصـمـة بـن اءبـيـر بـراى مـدت يـكسال آنان را پناه داد. (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 56).
202- حياة الامام الحسين بن على ، ج 2، ص 349.
203- ر.ك . همان ، ص 188ـ190.
204- ر.ك . همان ، ص 349.
205- نـعـمـان از آگـاهـى خـود نـسـبـت بـه مـوضـع مـعـاويـه درقبال كشتن امام حسين (ع )، در گفت و گويش با يزيد پرده برداشتهاست (چنان كه در روايت صفحه بعد مى آيد).
206- فاصله بين دوبار دوشيدن ناقه كه در طى آن بچه شتر راوادار به مكيدن پستان كنند تا دوباره شير آيد و بدوشند. [دهخدا].
207- شرح نهج البلاغه ، ج 18، ص 409.
208- الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 523 .
209- ر.ك . مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 2، ص 59ـ60.
210- سرجون بن منصور رومى (مسيحى ): وى دبير و رازدار معاويهبـود كـه پـس از مرگ او، به دبيرى و رازدارى يزيد رسيد (ر.ك .تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 275، 280 و 524؛الكـامـل فـى التـاريـخ ، ج 2، ص 535؛ العـقد الفريد، ج 4، ص168). ابـن كـثـيـر گـويد: او دبير و كاردار معاويه بود (البدايهوالنـهـايـه ، ج 8، ص 22 و 148). سـرجـون هـنـگـام شـرابخوارىيزيد، نديم او بود (الا غانى ، ج 16، ص 68).
بـنـابـر اين او در گناه نيز مستشار و رازدار و كاردار و نديم يزيدبـود؛ و هـمـه رجـال سـرشـنـاس شـاخـه مـنـافـقـاناهـل كـتـاب بـه هـمـيـن منوال در خدمت اهداف جريان نفاق بودند؛ و بهعـنـوان مـسـتـشـار و نـديـم در سـايـه ديـگـر شـاخـه هـاى نـفـاقمثل شاخه حزب سلطه و شاخه حزب اموى فعاليت مى كردند.
ابن عبدربه گويد: سرجون براى معاويه و پسرش يزيد و مروانحكم و عبدالملك مروان دبيرى كرد؛ تا آن كه عبدالملك كارى را بدوسـپـرد و او در آن كـار سـهـل انـگـارى كـرد. عـبـدالمـلك پس از مشاهدهسـسـتـى وى ، بـه سـليمان بن سعد دبير رو كرد و گفت : سرجونتوانش را به رخ ما مى كشد و گمان دارم كه وى نياز ما به خودش ‍را در مـحـاسـباتش مى گنجاند، آيا مى توانى براى كارش چاره اىبـيـنـديـشـى ؟ گـفـت : آرى ، اگـر بـخواهى ، حساب را از رومى بهعربى باز گردانم . گفت : چنين كن . گفت : مرا مهلت ده تا به اينكـار بـپردازم . گفت : هر چه بخواهى مهلت دارى . سپس او ديوان راتـغـيـيـر داد و عـبـدالمـلك هـمـه امـور ديـوان را بـه وى سپرد. (العقدالفريد، ج 4، زير عنوان : من نبل بالكتابة وكان خاملا).
211- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 28؛ ارشـاد، ص 206 با اندكىتفاوت .
212- مسلم بن عمرو باهلى : وى همراه زياد بن ابيه در بصره بود.از بزرگان قبيله باهله به شمار مى رفت و در دوران زمامدارى زياددر سال 46 ه‍ رياست آنان را عهده دار بود (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج5، ص 228). سـپـس ‍ در شـام سـكـونـت گزيد، در نتيجه بصرى وشـامى شد. او نامه يزيد به ابن زياد را از شام به بصره آورد وسپس ‍ همراه وى به كوفه رفت ؛ و هنگامى كه هانى بن عروه را نزدابـن زيـاد آوردنـد تا به تسليم مسلم رضايت دهد با او سخن گفت .وى كـسـى اسـت كـه چون مسلم را بر در كاخ آوردند و آب طلبيد بهوى دشـنـام داد. سـپـس با سالوسى به خدمت مصعب بن زبير درآمد وبـراى او حـكـم وزيـر را داشـت . او بـسـيـارمـال دوسـت بـود. مـصـعـب او را بـه جـنگ پسر حر فرستاد كه شكستخورد. (ر.ك . وقعة الطف ، ص 103، پانوشت ).
213- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280.
214- تسلية المجالس ، ج 2، ص 180.
215- مقتل الامام الحسين ، شيخ محمدرضا طبسى ، (نسخه خطى )، ص137.
216- ر.ك . تذكرة الخواص ، ص 218.
217- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 2، ص 28.
218- ر.ك . الفتنة الكبرى ، ص 295.
219- الفـتـوح ، ج 4، ص 344؛ البـدايـه والنـهـايـه ، ج 8، ص126.
220- ر.ك . شرح نهج البلاغه ، ج 18، ص 409.
221- ايـن وصـيـت در مـنـابـع شـيعه و سنى با تفاوتى در الفاظنـقـل شـده اسـت . بـراى مـثـال ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 260؛الكـامل فى التاريخ ، ج 2، ص 523؛ و امالى صدوق ، ص 129،مجلس 30، حديث شماره 1.
222- ر.ك . ثـورة الحـسـيـن (ع )، ظـروفـهـا الاجـتـمـاعـيـه وآثـارهـاالانسانيه : ص 105ـ114.
223- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 296.
224- اللهوف ، ص 121.
225- و گـفته ش