 دستم به دامنت پناهم بده . متوسل به حضرت اباالفضل العباس (ع ) شود حاجتش برآورده مى شود.
من بارها با اين عبارت ، به ((حضرت عباس ع)) متوسل شده ام و به نتيجه رسيده ام و از راهى كه گمان نمى كردم ، مشكلاتم حل مى شد.
از آن جمله وجهى لازم داشتم و خيلى هم برايم گران بود كه از لئام خلق قرض كنم ، به ((آقا حضرت اباالفضل (ع ))) متوسل شدم بى فاصله يكى از برادران دينى كه از او چنين كارى معهود نبود، بيست تومان براى حقير فرستاد و مهم من ((به بركت توسل به حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس ‍ (ع ))) بر طرف شد و نظير آن زياد مشاهده كردم .(34)
منبع جود و عطا مظهر اخلاص و صفا
نور حقّ ماه بنى هاشم و شمع شهدا
ميوه باغ على مير شجاعان عرب
زاده شير خدا خسرو فرخنده نسب
نظر لطف و عنايت ز من اى شاه مپوش
كه مرا جان بهواى تو رسيده است بلب
نكند عاشق كوى تو تمناى بهشت
كز حريمت دل افسرده ما يافت طرب
در ره عشق (رسا) هر كه بمطلوب رسيد
دگر از دامن جانان نكشد دست طلب (35)مصيبت وارده
((مرحوم سيّد محمد ابراهيم قزوينى رضوان الله تعالى عليه )) در صحن ((حضرت ابوالفضل (ع ))) امام جماعت بودند و مرحوم ((شيخ محمد على خراسانى عليه الرحمه )) كه از واعظان بى نظير بود بعد از نماز ايشان منبر مى رفت ، يك شب مرحوم ((واعظ خراسانى )) مصيبت ((حضرت ابوالفضل (ع ))) را مى خواند و از اصابت تير به چشم مقدس آن حضرت يادى مى كند.
مرحوم قزوينى ، كه سخت متأ ثر شده و بسيار گريه كرده بود، به ايشان گفت : چنين مصيبتهاى سخت را كه سند خيلى قوى هم ندارد چرا مى خوانيد؟!
شب در عالم رؤ يا محضر مقدس ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) مشرف ميشود.
((آقا قمر بنى هاشم (ع ))) خطاب به ايشان فرمود:
((سيد ابراهيم ، آيا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا با من چه كردند؟! پس از آنكه دو دستم را از بدن جدا كردند، سپاه دشمن مرا تيرباران نمود، در اين ميان تيرى به چشم من رسيد (شايد فرموده باشند چشم راست من ) هر چه سر را تكان دادم كه تير بيرون بيايد، تير بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد، زانوهايم را بالا آوردم و خم شدم كه به وسيله دو زانو تير را از چشمم بيرون بكشم ، ولى دشمن با عمود آهنين بر سرم زد.)) (36)
سرباز اسلامم سردار عاشورا
دستم گره بگشود از كار عاشورا
شاگرد ممتاز دبستان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
عمرى بود كز جان ، كردم نگهدارى
تا در رهش امروز، سازم فداكارى
جان بر كف و قربانى جان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
لب تشنه آبم امّا نه از دريا
آبى كه نوشاند در كام من زهرا
من جعفر طيار ياران حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
وقتى مرا ديگر بگذشت آب از سر
آب ارچه نوشيدم از دست پيغمبر
شرمنده باز از كام عطشان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
من ماه و او خورشيد در چرخ توحيد است
ماهى كه سرگردان در گرد خورشيد است
يك قطره از درياى احسان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
فرقم اگر بشكست شد خاك راه او
دستم اگر افتاد شد بوسه گاه او
سر تا قدم دست بدامان حسينم
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم (37)قسم ناحق
حضرت حجة الاسلام والمسلين ((حاج آقاى نمازى )) منبرى معروف ((اصفهان )) از قول صديق شريفشان فرمود: دو چيز در حرم ديدم ، يكى : در صحن ((آقا حضرت قمر بنى هاشم (ع ))) و آن در شب جمعه اى بود كه من وعِدّه ديگرى مشغول كار بوديم ، ديدم يك دسته پرنده كه مثل مرغابى بودند آمدند دور گنبد ((امام حسين (ع ))) و دور گنبد ((حضرت اباالفضل (ع ))) دور زدند مثل اينكه مى خواستند تعظيم كنند سر فرود آوردند و رفتند، ما دست از كار كشيديم و به اين صحنه نگاه مى كرديم .
دوم : شب كه آمديم حرم ((آقا اباالفضل (ع ) ))، جوانى را مشاهده كرديم كه به مرض روانى مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمى آمدند، و با زنجير پايش را به ضريح بسته بودند.
زيارت و كارهايمان را كرديم و به منزل رفتيم و صبح آمديم كه زيارت كنيم و به كار مشغول شويم ديديم اين جوانى كه هيچكس از عهده او بر نمى آمد، آرام شده ، ولى زنجير هنوز به پايش بسته است ، اما طرف ديگر زنجير كه به ضريح بسته بود باز شده است .
خادم زنجير را هم از پايش باز كرد، و زوار نيز به جوان پول مى دادند.
به پدرش گفتيم : ((فرزند شما چه مرضى داشت ؟!))
پدرش گفت : ((اين فرزند يك قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتى پيدا كرد، هر جا هم كه برديم نتيجه اى نگرفتيم ، آورديمش اينجا و متوسل به ((حضرت ابوالفضل (ع ))) شديم خلاصه حضرت شفايش دادند.))
فردا شب هم كه او را ديديم داشت وضو مى گرفت كه به حرم ((آقا حضرت امام حسين (ع ))) برود.(38)
مير و علمدار شه كربلا
نور دل حيدر و ام البنين
ماه بنى هاشم و خورشيد حقّ
كوكب رحمت شده دنيا و دين
آنكه شده دست يداللهيش
چون اسدالله برون زآستين
اختر تابنده برج حيا
گوهر رخشنده بحر يقين
باد سحر هردم از اين بوستان
مُشك بردتحفه به صحراى چين
خاك درش راز پى توتيا
حور برد سوى بهشت برين (39)فقط روضه ابوالفضل (ع )
حضرت حجة الاسلام والمسلين حاج آقاى نمازى از قول ((حاج آقاى مولانا)) از مداحين بااخلاص اصفهان نقل فرمودند: هر سال ايام عاشورا براى تبليغ به آبادان مى رفتيم ، يكسال يك آقا سيدى كه ظاهراً اهل گلپايگان يا از شهر ديگرى بود، با ما همراه شد، تا اينكه دهه محرم تمام و وقت رفتن گرديد، ديدم خيلى ناراحت است .
رفتم جلو و گفتم : آقا سيد چرا ناراحتى ؟! گفت : حقيقتش ما ايّام محرم توى شهرمان روضه خوانى داشتيم ، ولى امورات ما نمى گذشت ، امسال خانواده به ما پيشنهاد دادند كه به خوزستان بيايم تا شايد بتوانم از طريق تبليغ در شهرستان ديگر وضعمان را تغيير دهيم .
اينجا هم چيزى برايمان نداشت و دست خالى دارم برمى گردم و نمى دانم جواب زن و بچّه هايم را چه بدهم .
آقايى كه مسئول كار ما بود، فرمود: بليط برايتان مى گيرم و يك مقدار هم پول دادند، امّا اين جواب كار را نمى داد، آقا سيد ناراحت و سر در گريبان بود، كه يك وقت يك سيد عربى آمد و به او فرمود: آيا روضه مى خوانى ؟ گفت : بله ، ولى بليط برگشت دارم .
فرمود: بليطت را عوض مى كنيم ، گفت : دست شما درد نكند. در اين هنگام سيد عرب دست او را گرفت و برد.
بقيه داستان را از زبان خودش نقل ميكنم : گفت :
مرا از اين طرف شط به طرف ديگر شط برد، و از روى پل كوچكى عبور كرديم به نخلستان رسيديم ، مرا وارد يك حسينيّه بزرگى كردند كه جمعيّت زيادى در آنجا آمده بودند، و آقا سيدى هم براى آنها نماز مى خواند، و همه افراد آنجا سيد بودند و به من گفتند: ((فقط روضه اباالفضل (ع ) را بخوان ، من هم صبح و ظهر و شب براى اينها روضه حضرت اباالفضل مى خواندم ،)) تا اينكه دهه تمام شد.
وقتى كه مى خواستم بيايم ، جعبه اى با يك بسته پارچه برايم آوردند. و بعد فرمودند: ((اين ها نذر آقا اباالفضل (ع ) است )) و كليدش را هم به من دادند، من با خودم گفتم : شايد مثلاً 100 تومان يا 200 تومان است ، ولى وقتى باز كردم ، ديدم جعبه پر از پول است . امّا به من گفتند: اينجا همين يك دفعه بود، ديگه اينجا را پيدا نمى كنى ، اين دو تا بقچه را هم ببر براى دو تا دختره