ايت كه خانمت گفته بود: براى دخترهايمان چيز مى خواهيم .
بعد كه به منزل آمدم ، خانمم به من گفت : همان آقايى كه بقچه ها و پولها را به تو داده بودند به من گفته بودند: مَرْدَتْ را اين طرف و آن طرف نفرست ما خودمان كارتان را سر و سامان مى دهيم .
هم اكنون اين آقا وضع زندگانيش عالى است .(40)
قبله حاجات كه باب المراد
گشت ملقب ز جهان آفرين
خاك ز انوار رخش تابناك
خلد ز انفاس خوشش عنبرين
گر بكشد تيغ چو شير خدا
لرزه فتد بر تن شير عرين
ناموران جُسته ز نامش شرف
تا جوران سوده به خاكش جبين
هر كه بود طالب ديدار حق
گو كه در اين آينه حق را ببين
طرفه نسيمش دم روح القدس
فرش حريمش پر روح الامين
همچو رسا دولت جاويد يافت
هر كه شدازخرمن اوخوشه چين (41)زوار ما را گرامى دار
مداح بااخلاص اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام ) حضرت حاج آقا ((محمد خبازى )) معروف به ((مولانا)) فرمود: يكى از اين سالها كه كربلا رفتم ايام عاشورا و تاسوعا بود. (عربها عادتشان اين است كه ايام عاشورا در كربلا عزادارى كنند و از نجف هم براى شركت در عزا به كربلا مى آيند، ولى آنان در موقع 28 صفر در نجف عزادارى مى كنند و از كربلا هم براى عزادارى به نجف مى روند.)
صبح بيست و هفتم صفر از نجف به كربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسينيه رفتم و در آنجا خوابيدم ، بعد از ظهر كه به زيارت ((حضرت اباالفضل (ع ))) و ((زيارت امام حسين (ع ))) مشرف شدم ، ديدم خلوت است حتى خدام هم نيستند و مردم كم رفت و آمد مى كنند، گفتم : پس مردم كجا رفتند. گفتند: ((امشب شب بيست هشتم صفر است اكثر مردم از كربلا به نجف مى روند و در عزادارى ((پيغمبر (ص ) و امام حسن (ع ))) شركت مى كنند.))
من خيلى ناراحت شدم ، به حرم حضرت اباالفضل (ع ) آمدم و عرض كردم : ((آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به كربلا آمده ام ، يك وسيله اى جور كنى تا به نجف برگردم .))
آمدم سر جاده ايستادم ولى هر چه ايستادم وسيله اى نيامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم : آقا من مى خواهم به نجف بروم ، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسيله نقليه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ايستادم ، ديدم يك فولكس واگن كرمى رنگ جلوى پاى من ترمز كرد.
گفت : محمد آقا، گفتم بله ، گفت نجف مى آيى .
گفتم : بله گفت : تَفَضَّلْ، يعنى : بفرمائيد بالا.
من عقب فولكس سوار شدم ، راننده مرد عرب متشخصى بود كه چپى و عقالى بر روى سرش بود.
از آينه ماشين گريه كردن او را ديدم ، از او پرسيدم : حاجى قضيه چيه ؟ چرا گريه مى كنى ؟!
گفت : نجف بشما مى گويم .
آمديم نجف ، دَرِ يك مسافرخانه نگه داشت ، و مسافرخانچى را كه آشنايش ‍ بود صدا زد و گفت : اين محمد آقا چند روزى كه اينجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ايشان چيزى نگير.
بعد به من آدرس داد كه هر وقت كربلا آمدى به اين آدرس به خانه ما بيا. گفتم : اسم شما چيست ؟ گفت : من ((سيد تقى موسوى )) هستم . گفتم : از كجا مى دانستى كه من مى خواهم به نجف بيايم .
گفت : بعداً برايت به طور كامل تعريف مى كنم اما اكنون به تو مى گويم .
من عيالى داشتم كه سر زائيدن رفت ، بچه اش كه دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشكلات بزرگش كردم ، يكى دو سال بعد عيال ديگرى گرفتم ، مدتى با آن زندگى كردم ، و اين روزها پا به ماه بود، من ديدم كه ناراحت است و دكتر دم دست نداشتم ، به زن همسايه مان گفتم : برو خانه ما كه زنم حالش خوب نيست و خودم به حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) آمدم و گفتم : آقا من ديگه نمى توانم ، اگر اين زن هم از دستم برود زندگيم از هم مى پاشد، من نمى دانم ، و با دل شكسته و گريه زياد به خانه آمدم .
ديدم عيالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت : برو دم جاده نجف ، يك نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد.
گفتم : محمد آقا كيست ؟
گفت : من در حال درد بودم و حالم غير عادى شد در اين هنگام ((حضرت اباالفضل (ع ))) را ديدم . فرمودند: ((ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنايت مى كند.
به شوهرت بگو: اين زائر ما را به نجف ببرد.)) خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بياورم .
من بعد از زيارت به كربلا آمدم ، منزل ايشان رفتم ، ديدم دو دختر دوقلوى او و عيالش بحمدالله همه صحيح و سالم هستند واز من پذيرائى گرمى كردند بخاطر آنكه زائر ((حضرت قمر بنى هاشم (ع ))) بودم .(42)
آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش
جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش
آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار
روشن از چهره تابنده و وجه حسنش
ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى
جامه اى دوخته خياط ازل بر بدنش
آنكه آثار حيا جلوه گر از هر نگهش
وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش
ميوه باغ ولايت به سخن لب چو گشود
هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش
كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز
كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش
آنچنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك
آفرين گفت بر آن بازوى لشكر شكنش
همچو پروانه دلباخته از شوق وصال
آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خويشتنش
خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال
شد جدا زودتر از ساير اعضا ز تنش
كوته از دامنت اى شاه مكن دست (رسا)
از كرم پاك كن از چهره غبار محنش (43)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:707.txt">دو گوسفند</a><a class="text" href="w:text:708.txt">شفاى چشم</a><a class="text" href="w:text:709.txt">ماده تاريخ</a><a class="text" href="w:text:710.txt">قبر كوچك</a><a class="text" href="w:text:711.txt">زيارت مساوى باشد</a><a class="text" href="w:text:712.txt">جوان مريض</a><a class="text" href="w:text:713.txt">افسر روسى</a><a class="text" href="w:text:714.txt">قبر وسط آب</a><a class="text" href="w:text:715.txt">باب الحوائج</a><a class="text" href="w:text:716.txt">شفاى بچه چهار ساله</a></body></html>دو گوسفند
حضرت حجّة الاسلام والمسلمين ((حاج آقاى نمازى )) از قول مداح با اخلاص اهلبيت عصمت و طهارت حضرت ((حاج آقا محمد خبازى معروف به مولانا)) فرمود:
سال آخرى كه كربلا رفتم با ((آقاى دكتر ابن شهيديان و حاج اصغر شيشه بر)) (مداح معروف ) و يك عده اى از مؤ منين بود. محل اقامتمان را در حسينيه اصفهانيهاى كربلا قرار داديم آن سال جمعيّت زيادى به آن حسينيه آمده بودند، خلاصه نمى دانم چطور شده بود كه در عراق حكومت نظامى شد، و هيچكس حق بيرون آمدن را نداشت .
اتفاقا همان شب دو تا از خواهرها درد زائيدنشان گرفت ؛ خدايا توى حسينيه چكار كنيم ؟! فورى يكى از اطاقها را خالى كرديم ، زنها را داخل آن اطاق نموديم و چند تا از زنهاى ديگر را جهت پرستارى و كمك به آنجا فرستاديم ، به آقاى دكتر هم گفتيم : شما هم اينجا باشيد، يك وقت اضطرارى پيش آمد، از وجود شما جهت طبابت و درمان بهرمند گرديم .
خلاصه به شوهرهايشان هم گفتيم : يكى يك گوسفند نذر حضرت اباالفضل (ع ) بكنيد، تا انشاء اللّه حضرت امداد و كمك فرمايند و مشكلات حل شود. گفتند: چشم .
الحمدلله زنها بسلامتى زائيدند و پا سبك كردند.
بعد كه حكومت نظامى تمام شد، يكى يك گوسفند و ديگرى دوتا گوسفند خريده بود
گفتم : چرا دو تا گوسفند خريدارى كردى ؟! گفت : وقتى كه نذر كردم ، رفتم توى اطاق تكيه بدهم خوابم برد، خواب ديدم ((حضرت قمربنى هاشم (ع ))) تشريف آوردند، در حالى كه سر از بدنشان جدا بود اما زنده هستند، فرمودند: ((چهار سال پيش در فلان 