جاى اصفهان كارَتْ گير كرده بود گوسفندى نذر من كردى و تا بحال نكشتى ، چون فراموش كرده بودى ، اكنون نذرت را اداء كن .(44)
چه عباس آنكه در حشمت امير راستين آمد
چه عباس آنكه از همّت پناه مسلمين آمد
چه عباس آنكه از اصل و نسب از دوره هاشم
چو جان مرتضى و حُسن خيرالمرسلين آمد
چه عباس آن هژ بر غالب و آن شبل شير حق
كه او را پرورش در دامن ام البنين آمد
چه عباس آنكه در صورت بُوَد ماه بنى هاشم
ز بس انوار يزدانش هويدا از جبين آمد
چه عباس آنكه در قامت مثال دوحه طوبى
و يا در گلشن توحيد سرو راستين آمد
چه عباس آنكه در صدق و وفا و غيرت و همت
ميان اصفيا ممتاز از راه يقين آمد(45)شفاى چشم
حضرت حجة الاسلام و المسلمين ((حاج آقاى نمازى اصفهانى )) فرمودند: ((آقا سيد مصطفى زنجانى )) از بچه هاى جهاد سازندگى است كه شيميايى شده بود تعريف كرد:
وقتى كه در جهاد بودم توى فاو شيميايى زدند، خيلى از بچه ها شيميايى شدند، آنها كارى ازشان بر نمى آمد عراقى ها داشتند مى آمدند و ما هم نزديك بود اسير بشويم .
دستم را بلند كردم گفتم : يارب يارب يارب و جِدّى ميگفتم : يارب .
يك ماشين اى فا آن جلو بود، رفتم ببينم كليدش توش هست يا نه ، چون از ماشين هاى غنيمتى عراقيها بود كه قبلاً بچه ها گرفته بودند، ديدم كليد روى ماشين است . گفتم : يا فاطمه زهرا روشن شد، بچّه ها ريختند، بالاى ماشين ، از روى پل اروند آمديم .
خلاصه بر اثر شيميايى چشمهايم ناراحتى پيدا كرد، اين بيمارستان و آن بيمارستان نتيجه اى نگرفتم ، كم كم چشمهايم نابينا شد ديگر چيزى را نمى ديدم ، دكترها جوابم دادند، گفتند: دوا ندارد، گفتم : خارج بروم خوب مى شوم ، گفتند: فايده ندارد.
((سيد مصطفى )) گفت : يك مدت بود كه چشمهايم ديگر نمى ديد، يك روز داشتم جائى مى رفتم ، صداى ((حاج آقا محمد بهشتى )) را شنيدم (چون ، با حاج آقا رفيق بودم ) سلام كرد، گفتم : آقا دكترها جوابم دادند و گفته اند چشمت خوب نمى شود.
آقا فرمودند: ((چهل روز زيارت عاشورا بخوان انشاالله خدا شفايت مى دهد،)) من هم يك نوار زيارت عاشورا گرفتم و هر روز زيارت عاشورا گوش ميدادم و مى خواندم ، يك مقدارى را خوانده بودم كه يك شب يكى از قوم و خويشان به ديدنم آمد و يك دسته گلى آورد من كه نمى ديدم . گفت : آقاى ((زنجانى )) يك دسته گل برايت آورده ام ، چشمهايت نمى بيند، امّا يك دسته گل مى خواهم برايت بخوانم ، گفتم : بفرمائيد، ((حديث شريف كساء)) را خواند، وقتى كه ((حديث كساء)) تمام شد، روضه ((پنج تن (عليهم السلام ))) را خواند و روضه ((پنج تن )) تمام شد، روضه ((حضرت اباالفضل (ع ))) را داشت مى خواند كه حالم بهم خورد. گفتم : ((يا اباالفضل )) و ديگر افتادم و از حال رفتم ، توى بى هوشى كه بودم در آن حالت ديدم پاى صندلى روضه هستم ، همانجا كه گاهى وقت ها پاى منبر ((حاج آقا محمد بهشتى )) مى رفتم ، اما، هيچكس آنجا نبود و من تنها بودم ، يك آقايى آمدند دو تا بال داشتند با بالهايشان مرا بغل كردند بردند يك جاهاى خوب خوب باغها و گلستانها.
از دور يك آتشى را بمن نشان دادند فرمودند: كفار و منافقين دارند توى آتش مى سوزند، اين ها هم مؤ منين و مؤ منات هستند كه در اين بوستان جايشان خوب است مرا همه جا گردانيدند. بعد مرا آوردند پاى صندلى كه بودم . گفتم : آقا خليى خوشحالم كردى ، تمام غصه هايم برطرف شد، بيائيد برويم منزل .
فرمودند: چشم با هم به منزل آمديم ، گفتم : يك مقدار در منزل ما بنشينيد، فرمود: من خيلى كار دارم مى خواهم بروم گفتم : آقا شما را بخدا مى سپارم ، ولى خود را معرفى نفرموديد؟!
فرمود: ((من قمربنى هاشم اباالفضل هستم .))
حضرت رفتند ولى من هى مى گفتم : ((يا اباالفضل ،)) چشمهايم را باز كردم ديدم چشمهايم مى بيند و هنوز هم مى بينم ، پشت ماشين هم مى نشينم ((الحمد للّه اين به بركت حضرت اباالفضل (ع ) است .))(46)
نيست صاحب همّتى در نشأ تين
همقدم عباس را بعد از حسين
در هوا دارى آن شاه الست
جمله را يك دست بود او را دو دست
آن قوى ، پشت خدا بينان به او
و آن مشوش ، حال بى دينان از او
موسى توحيد را هارون عهد
از مريدان ، جمله كاملتر به جهد
طالبان راه حق را بُد دليل
رهنماى جمله بر شاه جليل
مى گرفتى از شط توحيد آب
تشنگان را ميرسانى با شتاب (47)ماده تاريخ
((حضرت حاج آقاى هاشم زاده اصفهانى )) فرمود:
((مرحوم جنانى )) روح پدر ((مرحوم صغير)) را احضار مى كند، ((آقاى صغير)) مى فرمايد: ((از روح پدرم سؤ ال كن كه اين شعرهايى كه من براى خانواده عصمت و طهارت (عليهم السلام ) گفتم ، آيا در عالم برزخ براى شما نتيجه اى داشته يا نه ؟))
روح پدر مرحوم صغير گفته بود: بله بابا. ((يك ماده تاريخ براى حضرت اباالفضل (ع ) گفته بودى كه وقتى به اين عالم آوردند مرا توى تمام اموات سر فراز كردى .))
يك تكه شعر از آن شهرهاى ماده تاريخ كه بر در صحن و حرم ((حضرت قمربنى هاشم اباالفضل العباس (ع ) ))نوشته .(48)
((زد صغير اصفهانى بهر تاريخش رقم
دردها بر درگه ماه بنى هاشم دواست ))
دستى بدامانت زنم اى مهربان ابوالفضل
از مرحمت لطفى نما بر شيعيان ابوالفضل
ما عاشقان كربلائيم اى مه تابان
جوئيم همه راهش ز تو با صد فغان ابوالفضل
دست جدا شد از بدن در راه مقصد ايدوست
آسان كنى هر كار سخت از دست جان ابوالفضل
از چشمه فيضت بسى سيراب گشتند اى عجب
ما هم بدين حسرت دمادم ناتوان ابوالفضل
تا حق خدائى مى كند روشن چراغ دين است
پروانه سان جمعى ز سوزش هر زمان ابوالفضل
نام حسين و كربلا آتش زند بجانم
سوزد اگر ريزم ز غم اشكى بجان ابوالفضل (49)ويژگيهاى بزرگ اخلاقى‏

بخشنده و بزرگوار:

1 - روزى يك اعرابى نزد امام حسين آمد و عرض كرد: اى فرزندرسول خداصلى الله عليه وآله من پرداخت ديه‏اى كامل را ضمانت كرده‏ام امّا از اداى آن‏ناتوانم. با خود گفتم كه از بزرگوارترين مردم، آن را تقاضا مى‏كنم و ازخاندان رسول اللَّه كسى را بزرگوارتر و بخشنده‏تر نيافتم.

پس امام حسين به وى فرمود: "اى برادر عرب از تو سه پرسش مى‏كنم‏اگر يكى از آنها را پاسخ گفتى ثلث آن ديه را به تو مى‏دهم و اگر دو پرسش‏را جواب دادى دو ثلث آن را به تو مى‏پردازم و اگر هر سه پرسش را پاسخ‏گفتى تمام مالى را كه مى‏خواهى به تو مى‏دهم".

اعرابى عرض كرد: آيا كسى مانند تو كه اهل علم و شرف است از چون‏منى مى‏خواهد بپرسد؟

حضرت فرمود: "آرى. از جدّم رسول خداصلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‏فرمود.معروف به اندازه معرفت است".

اعرابى عرض كرد: آنچه مى‏خواهى بپرس اگر پاسخ دادم )كه هيچ(وگرنه جواب آنها را از تو فرا خواهم گرفت. و لا قوة الا باللَّه.

امام عليه السلام پرسيد: "برترين اعمال چيست؟"

اعرابى گفت: ايمان به خدا.

حضرت سؤال كرد: "راه رهايى از نيستى و نابودى چيست؟"

اعراى گفت: اعتماد به خداوند.

امام حسين پرسيد: "زينت دهنده انسان چيست؟"

اعرابى گفت: علم همراه با حلم.

امام پرسيد: "اگر اين نشد؟"

اعرابى گفت: مال همراه با مروّت.

حضرت پرسيد: "اگر اين نشد؟"

اعرابى گفت: "فقر همراه با صبر".

حضرت پرسيد: "اگر اين نشد؟"

اعرابى گفت: در اين صورت صاعقه‏اى از آسمان بر 