رسش تو دل مرا بدرد آورد. چون شنيده هاى تو درست و صحيح است ،امّا من بياد مصائب و دردهاى وارده بر عمويم عباس (ع ) افتادم .
((آرى عباس بن على (ع ) اندامى رشيد و قد و قامتى بلند داشت ، و ليكن بقدرى ضربت شمشير و تبرهاى دلسوز و گرزها و نيزه ها بر بدن ، نازنين او وارد كردند كه بدنش را قطعه قطعه نمودند و آن اندام رشيد بقطعات خونين تبديل شد.
آيا انتظار دارى بدن پاره پاره ((حضرت عباس (ع ))) كه بوسيله ((حضرت امام سجاد (ع ))) جمع آورى و دفن شد قبرى بزرگتر از اين قبر داشته باشد؟!(50)
نيستم لايق كنم مدح و ثنايت يا ابوالفضل
از ازل مدح تو را گفته خدايت يا ابوالفضل
اى كه خورشيد لقايت كرده عالم را منوّر
ذرّه كى بتوان كند وصف ثنايت يا ابوالفضل
مصطفى را جان نثارى مرتضى را يادگارى
جان من جان جهان بادا فدايت يا ابوالفضل (51)زيارت مساوى باشد
يكى از آقايان كربلايى روزى دو يا سه مرتبه به زيارت ((حضرت سيدالشهدا (ع ))) مى رفت ، و روزى يك مرتبه بزيارت ((حضرت قمربنى هاشم (ع ))) مى آمد.
يك شب در عالم رؤ يا ((حضرت بى بى عالم فاطمه زهرا سلام الله عليها)) را زيارت مى كند و محضر مقدس آن حضرت شرفياب مى شود و سلام مى كند.
حضرت به او اعتنايى نمى كند.
عرض مى كند: اى سيده من ، تقصير من چيست ؟ از من چه قصورى سر زده كه مورد بى اعتنايى شما قرار گرفتم ؟!
حضرت فرمود: بخاطر اينكه تو به زيارت فرزندم بى اعتنايى كردى .
مى گويد: اتفاقاً من روزى دو سه مرتبه بزيارت فرزند گرامى شما مى روم .
حضرت فرموده بودند: بله ، ((فرزندم حسين را زيارت مى كنى ، ولى فرزندم ابوالفضل العباس را يك مرتبه به زيارتش مى روى ، من مايلم اين فرزندم را مانند فرزندم حسين زيارت كنى .(52)
در كف زهرا (ع ) بس اين براى شفاعت
روز مكافات دست هاى اباالفضل
نيست دو عالم بهاى يكسر مويش
گر كه بسنجند خون بهاى اباالفضل
جمله شهيدان خورند غبطه چو بينند
روز جزا حشمت وعلاى اباالفضل
با لب خندان بباغ خلد خرامد
هر كه كند گريه در عزاى اباالفضل (53)جوان مريض
مرد صالح و اهل خيرى در كربلا زندگى ميكرد كه فرزندش مرض سختى مى گيرد، هر چه حكيم و دوا مى كند نتيجه اى نمى گيرد، آخرالامر متوسل به ساحت مقدس ((حضرت قمربنى هاشم ابوالفضل العباس (ع ))) مى شود.
فرزند مريض را به حرم مطهر آورده و به ضريح مى بندد و مى گويد: ((يا ابوالفضل )) من ديگه از معالجه اش خسته شدم هر جا كه بردمش جوابم كردند، ((تو باب الحوائجى و از خدا شفاى اين بچه را بخواه ...))
صبح روز بعد يكى از دوستانش پيش او ميآيد و ميگويد: براى شفاى بچه ات ديشب خواب ديدم ، گفت : چه خوابى ديدى ؟گفت : خواب ديدم كه ((آقا قمر بنى هاشم (ع ) براى شفاى فرزندت دعا ميكرد و از خدا شفاى او را مى خواست .))
در اين بين ملكى از طرف ((رسول خدا (ص ))) خدمت آن حضرت مشرف شد و گفت : ((حضرت رسول خدا (ص ))) مى فرمايد: عباسم درباره شفاى اين جوان شفاعت نكن ، زيرا پيمانه عمر او تمام شده و مرگش رسيده .
حضرت به آن ملك فرمود: تشريف ببريد به حضرت رسول الله بفرمائيد: عباس بن على سلام مى رساند و مى گويد: به وسيله شما از خدا تقاضاى شفاى اين مريض را مى كنم و درخواست دارم كه او را مورد عنايت قرار دهيد.
ملك رفت و برگشت و همان سخن قبل را گفت .
كه اجل او رسيده .
باز ((آقا قمربنى هاشم (ع ))) سخنان خود را تكرار فرمود، اين گفتگو سه مرتبه تكرار شد. مرتبه چهارم كه ملك حرف قبليش را ميزد ((آقا ابوالفضل (ع ))) فرمود: برو سلام مرا به رسول الله برسانيد و بگوئيد مرا ابوالفضل مى گويند: مگر خداوند مرا باب الحوائج نخوانده است ؟ مگر مردم مرا به اين شهرت نمى شناسند؟
مردم بخاطر اين اسم به من متوسل مى شوند و بوسيله من شفاى مريض هايشان را از خدا مى خواهند حالا كه اينطور است پس اسم باب الحوائجى را از من بگيرد تا مردم ديگر مرا باب الحوائج نخوانند.
تا اين پيام به ((حضرت پيغمبر (ص ))) رسيد حضرت تبسمى نمود و فرمود: ((برو به عباسم بگو خدا چشم ترا روشن كند تو هميشه باب الحوائجى و براى هركس كه ميخواهى شفاعت كن و خداوند متعال ببركت تو اين بچه را شفا فرمود.(54)
اى كه خورشيد زند بوسه به خاكت ز ادب
ز فروغ تو كند جلوه گرى ماه به شب
توئى آن گل كه ز پيدايش گلزار وجود
بلبلان يكسره خوانند به نام تو خطب
نيست در آينه ذات تو جز نور خدا
نيست در چهره تابان تو جز جلوه رب
آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار
مظهر عزّت و آزادگى و فضل و ادب
نور حق ماه بنى هاشم و شمع شهداء
ميوه باغ على مير شجاعان عرب
منبع جود و عطا مظهر اخلاص و صفا
زاده شير خدا خسرو فرخنده نسب
نظر لطف و عنايت ز من اى شاه مپوش
كه مرا جان بهواى تو رسيده است بلب
نكند عاشق كوى تو تمنّاى بهشت
كز حريمت دل افسرده ما يافت طرب (55)افسر روسى
عالم ربّانى ، محدّث بزرگوار و شخصيت مورد اعتماد ((مرحوم حاج ملاّ محمود زنجانى )) كه به ((حاج ملاّ آقا جان )) شهرت داشت ، پس از جنگ جهانى اول با پاى پياده به عراق و زيارت عتبات عاليات شتافت .
در مسير راه در شهر ((خانقين )) براى نماز به مسجد رفت و در آنجا با يك نفر افسر سابق بلشويك كه به صورت عجيبى هدايت يافته بود، آشنا شد و جريانى را از او شنيده كه خواندنى است اين شما و اين هم داستان مورد اشاره ، او فرمود:
در شهر خانقين براى اداى نماز به مسجد رفتم و در آنجا مرد سفيد پوست درشت و فربهى را ديدم كه مثل شيعه ها نماز مى خواند از اين موضوع تعجب كردم خدايا او كه مال شمال روسيّه است .
نمازش تمام شد، نزديكش رفتم و پس از عرض سلام از لهجه اش يقين پيدا كردم كه او روسى است . با اين وصف از وطن و مذهبش پرسيدم ، گفت : دوست عزيز من اهل ((لنينگراد شوروى )) هستم و در جنگ اول جهانى افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسى بودم و ماموريتم تسخير ((كربلا)) بود.
بيرون شهر اردو زده و در اوج آمادگى در انتظار دريافت فرمان يورش به كربلا بوديم كه شبى در عالم رؤ يا شخصيّت گرانقدرى را ديدم كه نزدم آمد و با من به زبان روسى سخن گفت و خطاب به من فرمود: دولت روس در اين جنگ شكست خورده است و اين خبر فردا به عراق مى رسد و از پى انتشار خبر شكست روس ، همه سربازان روس كه در عراق مستقرّ هستند به دست مردم كشته مى شوند و تو براى نجات خويش از مرگ ! به دست مردم ، اسلام را برگزين .
گفتم : سرورم شما كيستيد؟
فرمود: ((من عباس قمربنى هاشم هستم .))
شيفته جمال پرفروغ و كمال وصف ناپذير و بيان گرم و گيراى او شدم و همانجا به راهنمايى او اسلام آوردم .
آنگاه فرمود: برخيز و از نيروهاى ارتش روس فاصله بگير.
گفتم : آقا كجا بروم ؟
فرمود: ((نزديك مقرّ فرماندهى ات اسبى است بر آن سوار شو كه تو را به نجف مى رساند و آنجا پيش وكيل و شخصيت مورد اعتماد خاندان ما سيدابوالحسن برو.))
گفتم : سرورم : من تنها ده نفر مامور مراقب دارم چگونه بروم ؟
فرمود: آنها همه مست افتاده اند و متوجّه رفتن تو نخواهند شد.
از خواب بيدار شدم و خيمه خويش را عطر آگين و نورانى احساس كردم ، با عجله لباس خود را پوشيدم و حركت كردم ، مراقبين و پاسداران من مست بودند.
من از ميان آنها گذشتم امّا گويى متوجّه نشدند.
در نزديك قر