 هم شفا داديم .))
من فورا از خواب بيدار شدم و چون اصلاً خبرى از اين ماجرا نداشتم ، خيلى تعجب كردم . ولى گفتم : اين خواب صادقه است و در آن حتما سِرّى هست .
وقتى كه برخاستم ديدم سحر است و ساعتى به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه ((حاجى الكبه )) براه افتادم .
وقتى وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را در ميان خانه ديدم كه راه مى رود و به سر و صورت مى زند. به حاجى گفتم : چطور شده چرا ناراحتى ؟! گفت : ديگه مى خواهى چطور بشود. جوانم از دستم رفت .
دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتى نكن ، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه اى هم نداشته باش ، خطر رفع شده ، تعجب كنان مرا به اطاق جوان مريض و مرده اش برد، وقتى كه وارد شديم بقدرت كامله حق جوان نشست و چشم بند خود را باز كرد.
حاجى تا اين منظره را مشاهده كرد دويد و جوانش را بغل كرد.
جوان اظهار گرسنگى كرد، برايش غذا آوردند و خورد! گويا اصلاً مريض ‍ نبوده .(60)
جمال حق ز سر تاپاست عباس
به يكتايى قسم ، يكتاست عباس (ع )
شب عشاق را تا صبح محشر
چراغ روشن دلهاست عباس (ع )
خدا داند كه از روز حوادث
امام خويش را مى خواست عباس (ع )
اگر چه زاده ام البنين است
وليكن مادرش زهراست عباس (ع )
بنازم غيرت و عشق و وفا را
از آن دم علقمه تنهاست عباس (ع )
كه در دنيا بُوَدْ باب الحوائج
شفيع عاصيان فرداست عباس (ع ) شفاى بچه چهار ساله
سيد جليل القدر ((حضرت آقاى حاج سيد محمّد على ضوابطى )) رضوان الله تعالى عليه فرمودند:
به اتفاق خانواده و فرزند زادگانم به زيارت عتبات عاليات مشرف شدم . نوه چهار ساله ام كه با ما همراه بود بيمار شد و بتدريج حالش وخيم گرديد و به حال غشوه و بيهوشى قرار گرفت .
((دكتر حافظ الصحه )) را به بالينش آوردم ، بعد از معاينه نسخه اى نوشت و دست ما داد و بطرف در اطاق حركت كرد، در حال بدرقه به من گفت : حال اين بچّه خيلى بد است و اميد بهبودى در او نمى بينم و من نخواستم پيش ‍ خانواده شما حرفى زده باشم .
اتفاقا همسرم از اطاق ديگرى حرف دكتر را شنيد، فورى چادر بر سر كرده و گفت : حالا مى روم و كار را درست مى كنم .
وقتى كه رفت ، بعد از چند لحظه ديدم ، طفل مريض سر از بستر برداشته و مى گويد: آقاجان مرا در آغوش بگير، تعجب كردم ! كودك بى هوش چطور يك مرتبه به هوش آمده ؟!
او را بغل كردم ، آب خواست بهش آب دادم .
گفت : بى بى خانم (همسرم كه مادر بزرگش باشد) كجاست ؟ گفتم : الان مى آيد هنوز همين طور متحير بودم كه يك وقت خانمم وارد شد. و ديد بچه در آغوش من است ! و گفت : ديدى كار درست شد و مريض در معرض ‍ مرگ را شفايش را گرفتم ؟!
گفتم : چه كردى و كجا رفتى ؟!
گفت : رفتم به حرم مقدس ((آقاابوالفضل العباس (ع ))) و گفتم : ((من زوار تو هستم اگر ((باب الحوائج )) نبودى من اينجا نمى آمدم . حالا بچه ام در حال مرگ است ، شفايش را از تو مى خواهم و نمى توانم جواب پدرش را بدهم اين حرف را گفتم و از حرم بيرون آمدم . حالا فهميدم كه ((آقا قمربنى هاشم (ع ) به ما توجه فرموده و آقايى كرده و بچه را شفا داده .(61)
چه عباس آنكه هنگام عطا و جود و بخشايش
برون او را هزاران گنج گوهر ز آستين آمد
چه عباس آنكه در مشكل گشائى بى پناهان را
بِهَر راه و بِهَر جا رهنما و مستعين آمد
چه عباس آنكه در فضل و فتوت روز بزم و رزم
ابوالفضل و ابوالسّيف ازيسا رو از يمين آمد
چه عباس آن نهنگ بحر قهر حيدر صفدر
كه اندر صولت و هيبت بعالم بيقرين آمد
چه عباس آنكه درگاه شجاعت از جوانمردى
بگيتى ثانى اثنين اميرالمؤ منين آمد
چه عباس آنكه سيار هواى حق ز طيّارى
چو عمرش جعفر طيّار در خلد برين آمد
چه عباس آن قضا چاكر كه گرد سمّ اسب او
صفاى روى غلمان كحل چشم حور عين آمد
چه عباس آنكه چون آيد عيان با فرّ كرّارى
گمان دارى هزاران بيشه شير خشمگين آمد
چه عباس آن غضنفرخو كه در روز مصاف او
چو رو به اژدر غرّنده و شير عرين آمد(62)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:718.txt">شفاى چشم</a><a class="text" href="w:text:719.txt">دزدان قافله</a><a class="text" href="w:text:720.txt">بى اعتنايى به نذر</a><a class="text" href="w:text:721.txt">سكّه حضرت</a><a class="text" href="w:text:722.txt">دست بريده</a><a class="text" href="w:text:723.txt">فرزند نداشت</a><a class="text" href="w:text:724.txt">خادم العباس</a><a class="text" href="w:text:725.txt">نتيجه ظلم</a><a class="text" href="w:text:726.txt">هر چه دارم از عباس عليه السّلام</a><a class="text" href="w:text:727.txt">سزاى پليس</a></body></html>شفاى چشم
عالم جليل القدر ((حاج شيخ مهدى كرمانشاهى )) فرمود:
در بازار بين الحرمين كربلا مرد نابينايى مغازه داشت و كاسبى مى كرد و تا آنجا كه يادم هست او را نابينا ديده بودم .
يكروز در مقبره خانوادگى اقوام كه در رواق پائين پاى بارگاه ((حضرت امام حسين (ع ))) بود خوابيده بودم .
چون هوا يك مقدار گرم شده بود، لاى درب مقبره را باز گذاشته بودند، تا باد خنك بيايد.
ناگهان صداى هياهويى شنيدم ، وقتى كه نگاه كردم ، ديدم از طرف صحن ، كوچ مردم ازدحام كرده و داخل حرم شدند.
و چون درب مقبره اى كه در آن خوابيده بودم باز بود، مردم به طرف مقبره ما هجوم آوردند، در اين ميان عده اى دور مردى را گرفته داخل مقبره شدند و در را بستند.
خوب كه نگاه كردم ، ديدم ! آن مرد نابيناى معروف و مشهور است كه هر دو چشمش باز مثل كاسه خون سرخ و درشت مى درخشد، مردم لباس هاى او را پاره پاره مى كردند.
و فوج فوج براى ديدنش هجوم مى آوردند.
آنها انگشتان را جلوى صورت مرد كور مى گرفتند و به او مى گفتند: اين چندتاست ؟ او هم جواب درست مى داد، يك مقدارى در مقبره ايستادند، تا فشار و ازدحام مردم آرام گرفت .
از او سؤ الاتى كردم معلوم شد كه ((آقا حضرت اباالفضل (ع ) چشم او را روشن و بينا فرموده است .(63)
اى تو گنجينه سخا عباس
وى تو سر چشمه حيا عباس
اى توئى بيشه فضيلت و علم
در شجاعت چو مرتضى عباس
چشم گردون دگر نخواهد ديد
چون تو سردار باوفا عباس
جنگ صفين به گاه كودكيت
مرديت گشت بر ملا عباس
عقل مات است درجوانمرديت
كه چه كردى تو بارها عباس
بر تو بادا سلام تا به قيام
از همه خلق ما سوا عباس
از همه دردها دوا از تو
وى درت قبله دعا عباس
بنده صالح خداوندى
زان شرف داده ات خدا عباس
چون مطيع رسول و باب شدى
يافتى عزت بقا عباس
به امام زمان خود بردى
تو وفا را به انتها عباس
تا نگيرم شفاى درد از تو
نكنم دامنت رها عباس
من نگويم كه شيعيان يكسر
بر تو دارند التجا عباس
اى كه خواهى علاج هر مشكل
رخ متاب از در ابوفاضل (64)دزدان قافله
((مرحوم آقا ميرزا حسن يزدى )) رحمة الله عليه از مرحوم پدرش نقل كرد:
يك سالى از يزد با اموال زيادى به همراه كاروان بزرگى به ((كربلا)) مشرف شديم ، قريب به نيمه هاى شب به يك سِرى از دزدان و سارقان و طريق القطّاع برخورد كرديم ، من سكّه هاى طلاى زيادى داشتم كه فوراً آنها را توى قنداقه كودك كه همين ((ميرزا حسن )) باشد، گذاشتم و او را به مادرش دادم در اين هنگام دزدان ريختند و همه را غارت كردند، ((فرياد استغاثه زوار كربلا بلند شد كه دل هر بيننده اى را مى سوزانيد و گريانش مى كرد.
مردم صدا زدند: يا ابوالفضل يا قمربنى هاشم يا حضرت عباس يا باب الحوائج بفرياد