مان برس و گريه مى كردند.
ناگهان در آن موقع شب متوجه شديم ، سوارى با اسب از دامنه كوهى كه در نزديكى ما بود. سرازير شد، جمال دل ربايش زير نقاب بود ولى نور صورت انورش از زير نقاب همه جا را منور و روشن كرده بود، شمشيرش مانند ذوالفقار پدرش ((اميرالمؤ منين (ع ))) بود.
فريادى مانند صداى رعد و برق ، تمام صحرا را پر كرد و به سارقان و دزدان حمله نمود و فرمود: دست از اين قافله برداريد و از اينجا برويد، دور شويد و گرنه همه شما را هلاك و به جهنم مى فرستم .))
همه اهل كاروان و سارقان درخشندگى نور جمال آن ستاره آسمان ولايت را مشاهده كردند و صداى دلرباى آن حضرت را شنيدند.
دزدها و سارقان فورا دست از قافله كشيدند و پا به فرار گذاشتند.
آن حضرت در همان محل كه ايستاده بودند غيب شدند.
تمام اهل قافله وقتى كه اين معجزه را ديدند همانجا تا صبح به ساحت مقدس ((قمر بنى هاشم (ع ))) توسل و دعا و زيارت و روضه خوانى و گريه و زارى پرداختند.
بعد كه سر اثاثيه خودشان آمدند ديدند همه چيز سر جايش است الاّ آن مقدار چيزى كه دزدها برده بودند و كنار انداخته بودند و فرار كرده بودند.
و سيدى در قافله ما بود كه سالها گنگ بود وقتى آن گير و دار و پرتوى از نور خدا وقامت زيباى پسر ((على (ع ))) را ديده بود زبانش باز شد و همه اش ‍ صلوات مى فرستاد.(65)
اى ولايت شفاى بخش علل
از شهيدان مقام تو افضل
طى نمودى ره حسين و على
نه بگفتن كه هر كجا به عمل
تا دو دست تو اوفتاد از تن
به عوض كردگار عزوجل
بَهْرِ پرواز بر تو داد دو بال
كه بگيرى بهشت را به بغل
كوس همت ببام عرش زدى
از جوانمرديت كه بود اكمل
بَهرِ يارىِّ زاده زهرا
مرگ آمد بكام تو چو عسل
غير يارىِّ دين همه عالم
آمد اندر برابرت مهمل
شهد عالم همه به كامت بود
بى حسين عزيز چون حنظل
اى كه بهر گرفتن حاجت
همه دم سوى تست روى ملل (66)قيام عاشورا

معاويه و حكومت سلطنتى‏

بايد دانست كه خلافت در بينش اسلامى پديده‏اى موروثى نبود. امّاكسانى كه در عهد عثمان، راه خلافت را براى خود هموار كرده بودندمى‏خواستند آن را موروثى كنند. روزى در مجلسى كه جمع بسيارى ازبنى‏اميّه در آن گرد آمده وامام على‏عليه السلام و عثمان نيز در آن حاضر بودند،ابو سفيان سر كرده مخالفانى كه جنگهاى خونبارى براى جلوگيرى ازانتشار اسلام بر پا كرده بود، نيز در اين مجلس شركت جُست. او اينك‏شيخ بنى اميّه بود و در نزد آنان مردى محترم به شمار مى‏رفت. بنى‏اميه نيزدر آن روز تنها حزب حاكم بر دستگاهها و نهادهاى سياسى حكومت‏اسلامى محسوب مى‏شدند. ابو سفيان كه ديگر بينايى خود را از دست داده‏بود، با عصايى كه در دست داشت راه خويش را پيدا مى‏كرد. او در آن‏هنگام احساس كرده بود كه عمرش سر آمده و بزودى مرگ وى را در كام‏خود فرو خواهد برد. چون نشست از يكى از حاضران پرسيد: آيا در اين‏مجلس كسى غير از فرزندان اميّه حضور دارد؟ مرد پاسخ داد: در اين‏مجلس غريبه‏اى نيست.

ابو سفيان وقتى از اين بابت مطمئن شد، خطاب به حاضران گفت:

حكومت را مانند توپ بين خود دست به دست بگردانيد. پس سوگندبه‏كسى‏كه ابوسفيان به‏او سوگند مى‏خورد نه‏بهشتى وجود دارد ونه دوزخى. همه حاضران به او گوش فرا داشتند و سخنانش را به گوش سپردند. درآن مجلس كسى جز امير مؤمنان على‏عليه السلام بر او اعتراض نكرد. اميرمؤمنان‏او را به خاطر آشكار داشتن كفرش مورد نكوهش قرار داد. امّا ابو سفيان‏زبان به پوزش گشود و گفت: من گناهى ندارم بلكه فريب سخن مردى راخوردم كه گفت در اين مجلس غريبه‏اى حضور ندارد و گرنه از عاقبت‏انديشى به دور بود كه من آشكارا چنين سخنانى بگويم.

اين مجلس به پايان رسيد و آن جمع پراكنده شدند. امّا با اين وجود اين‏مجلس تأثير بزرگى در آينده اوضاع سياسى مسلمانان گذارد.

آرى سخنان ابو سفيان از توطئه‏اى قديمى پرده برداشت و نخست‏حزب حاكم اموى و سپس هر كس كه خواهان دستيابى به قدرت بودومى‏خواست به خاطر كينه‏ها و دشمنيهاى گذشته، نهادهاى اسلامى را ازميان ببرد، بدان جامه تحقيق پوشاند.

هدف از موروثى كردن خلافت، تسلّط بر حكومت بود تا پس از آن‏بتوانند هر كار كه خواستند، انجام دهند.

ابو سفيان و ديگر همفكرانش، در اين راه هر مشكلى را آسان و هرزشتى را زيبا جلوه مى‏دادند چرا كه آنان به بهشت و دوزخى باور نداشتندو به پيامبرصلى الله عليه وآله و جانشين او بى اعتنا بودند. هيچ باك نداشتند اگر آرمان‏مقدّس و شريفى لكه دار و آلوده مى‏شد و يا از فردى خوشنام به بدى يادمى‏شد. زيرا فرا روى آنان آينده‏اى بود كه استفاده از هر وسيله‏اى را درجهت رسيدن بدان، براى ايشان توجيه مى‏كرد و حتى وسايلى كه براى نيل‏به اين هدف به كار گرفته مى‏شد مقدّس و محترم به شمار مى‏آمد. اين طرزانديشه كاملاً شبيه تفكّر جاهلانه‏اى بود كه از مغزهاى خالى و پوشالى‏آنان تراويده بود. هنگامى كه با رويدادهايى كه از اواخر روزگار خلافت‏عثمان تا به روى كار آمدن دولت عبّاسيان همراه شويم، در خواهيم يافت‏كه بهترين و صحيح ترين تفسير براى روشن كردن روند اين رويدادهاهمان سخن ابوسفيان و اعتقاد وى و پيروان اوست.

جنگهايى كه در عصر خلافت امام على به وقوع پيوست و حرمتهايى‏كه در دوران حكومت معاويه ناديده گرفته شد و حمله‏هايى كه درروزگار حكومت يزيد روى داد و نبردها و جنگهاى ديگرى كه در دوران‏حكومت ساير خلفاى اموى صورت پذيرفت، همه و همه بر مبناى همين‏اصل و براى تحقّق بخشيدن به اين نقشه قديمى و كهنه به اجرا در آمد.

حزب اموى جز به غارت اموال و تشكيل سلطنت و به بندگى گرفتن‏تمام مردم، آن هم به هر وسيله نمى‏انديشيد. بنابر اين هر كس بخواهدرخدادهاى سياسى را در اين برهه طولانى از اين حقيقت آشكار )سخن‏ابو سفيان( جدا كند در حقيقت معلول را از علّت و مسبّب را از سبب‏خويش جدا كرده است.

حق موروثى‏

بدين گونه بود كه حزب اموى از همان روز كه عثمان كه به خلافت راه‏يافت خواست آن را حق شخصى و موروثى از آن خود جلوه دهد. امّامسلمانان با بيدارى خويش و هشدار برخى از صحابه بزرگ رسول‏اكرم‏صلى الله عليه وآله همچون ابوذر غفارى و عمرو بن حمق، اين توطئه را به خوبى‏احساس كردند و آتش انقلابى را بر افروختند كه كاخ و آمال و آرزوهاى‏بنى اميّه را در هم كوفت و رؤياهاى شيرين آنان را كه بر پايه خلافت‏عثمان بنا شده بود، تيره و تار ساخت.

امّا بنى‏اميّه براى رسيدن به حكومت، تز خود را به گونه ديگرى مطرح‏كردند. و چنان كه مى‏دانيد به خونخواهى عثمان برخاستند. اين نخستين‏نشانه‏اى بود بر آن كه آنان خود را پس از عثمان وارث خلافت اومى‏پنداشتند واگر غير از اين بود، مى‏توانستند پس از آنكه با ديگرمسلمانان همصدا شوند وبا امام على‏عليه السلام بيعت كنند، به خونخواهى‏عثمان برخيزند. ولى آنان چنين قصدى نداشتند. بلكه حكومتى همچون‏حكومت روم و ايران را خواهان بودند كه در آنها فرزند، وارث تاج‏وتخت پدر مى‏شد و حتّى پسر شيره خواره‏اى مى‏توانست پس 