ز پدرش به‏سلطنت رسد.

امّا معاويه به همين ادعا بسنده نكرد. بلكه پيراهن عثمان را در شام‏برافراشت و پنجاه هزار مرد جنگى زير آن گرد آمده بر مظلوميت عثمان‏گريستند و محاسنشان به اشك چشمانشان آلوده شد.

آنگاه پيراهن عثمان را بر فراز نيزه خويش بر افراشتند و با خدا پيمان‏بستند كه شمشيرهاى خود را در نيام نكنند مگر آنكه قاتلان عثمان رابكشند يا خود كشته شوند.

آيا شيوه معاويه، براى قصاص قاتلان عثمان درست بود؟ آيا طريق‏قصاص، آن بود كه از بيعت با خليفه جديدى كه منتخب مهاجران وانصاردر مدينه و تمام مسلمانان جهان اسلام بود، سرباز زند؟

آيا طريق خونخواهى عثمان آن بود كه معاويه از بيعت با على‏عليه السلام خوددارى كند و در آن شرايط حساس و ناهنجارى كه هيچ چيز جز پر كردن‏خلأها ووحدت كلمه مفيد واقع نمى‏شد، بر حكومت امام على بشورد؟

آيا نشانه علاقمندى و محبّت معاويه به عثمان آن بود كه پيراهن‏آغشته به خونش را چونان درفشى بر افرازد و به بهانه آن تمام انگيزه‏هاواحساسات جاهلى را جان بخشد و يكى از بدترين جنگهايى كه اسلام رادچار تزلزل ساخت وبسيارى از مسلمانان را نابود كرد، به وجود آورد؟!(19)

هدف تنها انتقام از قاتلان عثمان نبود و گرنه چرا معاويه نامه‏هايى‏جداگانه به طلحه و زبير نوشت و هر يك از آنان را به نام اميرمؤمنان يادو ادعا كرد كه آنان به خلافت از على سزاوارترند و براى رسيدن آنان‏به خلافت از آنها پشتيبانى مى‏كند و پيشاپيش برايشان از شاميان بيعت‏گرفته است؟! بلكه مقصود معاويه آن بود كه در جهان اسلام، آشوب‏وهرج و مرج پديد آيد و در اين ميان خود به حكومتى كه همواره‏آرزويش را در سر مى‏پروراند دست يابد و البته حزب اموى نيز در پشت‏صحنه اين هدف شوم جاى داشت.

به صحنه ديگرى توجّه كنيد. هنگامى كه معاويه در اجراى توطئه خودموفق شد و به لطف ايادى و عوامل خود توانست حكومت را از دست‏صاحبان شايسته‏اش بيرون كند و به تمام اهداف و خواسته‏هايش برسد،در صدد اين انديشه بر آمد كه يزيد، فرزند شرابخوار و قمار بازش را پس‏از خود به جانشينى بگمارد. اين رويداد را نمى‏توان جز بدانچه پيش از اين گذشت، تفسير كرد.مسأله عميقتر از آن است كه ما فكر مى‏كنيم. جانشين كردن يزيد، تنهاجانشينى پسر از پدر نبود بلكه تحويل خلافت به دست پادشاهى اموى‏وستمكاره بود. مروان بن حكم نيز در روزگار خلافت عثمان به همين‏نكته اشاره كرد، وى هنگامى كه مردم گرداگرد مركز حكومت عثمان راگرفته بودند و از وى حقوق مشروع خود را مى‏خواستند به آنها خطاب كردوپرسيد: از "حكومت ما" چه مى‏خواهيد؟ پس اين حكومت شماست كه مى‏خواهيد آن را با چنگ و دندان دردستتان باقى نگه داريد. تمام رخدادهايى كه در اين مسير به وقوع پيوست‏نيز اين تفسير را تأييد و تأكيد مى‏كند. حتى روزى يكى از هواداران بنى‏اميّه به مسجدى كه شمارى از سران و بزرگان مسلمان نيز در آن حضورداشتند آمد و بر منبر نشست. معاويه آن روز در صدر مجلس نشسته‏ويزيد نيز در كنارش جاى گرفته بود. مرد نخست به معاويه و آنگاه به‏يزيد نگريست و در حالى كه شمشيرش را در هوا تكان مى‏داد، گفت:

اميرمؤمنان اين است )معاويه(. پس اگر مُرد اين )يزيد( خليفه است.آنگاه، در حالى كه شمشيرش را مى‏جنباند، گفت: وگرنه اين خليفه است)اشاره به شمشير(. مردم نيز از ترس آخرين خليفه‏اى كه آن مرد معرفى‏كرده بود، يعنى همان شمشير بران و پر نيرنگ، سخن او را پذيرفتند.

معاويه مُرد و يزيد به واليانش طى نامه‏اى دستور داد كه براى او ازمردم بيعت گيرند. نامه او به مدينه رسيد. در پى اين دستور، حاكم مدينه‏از امام حسين بن على‏عليه السلام خواستار بيعت با يزيد شد. امّا همان طور كه‏انتظار مى‏رفت آن‏حضرت از بيعت با يزيد خود دارى كرد و خانواده‏ويارانش را جمع آورد وبراى علنى كردن قيام و انقلابش به سوى مكّه‏رهسپار شد. هدف آن‏حضرت از اين انقلاب، تنها از ميان بردن يزيد نبودبلكه وى مى‏خواست ريشه حزب اموى را از بيخ بر كند و بر تيرگى‏وظلمتى كه بر جهان اسلام سايه افكنده بود، خاتمه بخشد. بى گمان اين‏قيام به سود امام حسين‏عليه السلام تمام مى‏شد.

امام حسين‏عليه السلام در نظر داشت چند روزى در مكّه مكرّمه اقامت‏گزيند. مردم به جايگاه والاى آن‏حضرت در نزد پيامبرصلى الله عليه وآله و نيز به سابقه‏درخشان وى در مكتب اسلام و به استوارى گامهاى او در مسايل مربوط به‏مسلمانان بخوبى آگاه بودند.

يزيد صد مرد مسلّح براى ترور امام حسين‏عليه السلام به مكّه فرستاد. امام كه‏از توطئه يزيد آگاه شده بود، از اقامت در مكه منصرف شد و تصميم‏گرفت به سمت كوفه حركت كند. چرا؟ تغيير تصميم آن‏حضرت منوط برعواملى بود كه مى‏توان در اينجا به طور خلاصه بدانها اشاره كرد:

1 - اگر امام حسين‏عليه السلام عليه بنى اميّه اعلان جنگ مى‏داد، هواداران‏حكومت در مكّه بسيار بودند و ممكن بود حادثه‏اى در مكّه اتفاق افتد كه‏با قداست و حرمت خانه خدا منافات داشته باشد. از طرفى اگر امام‏حسين در اينجا به جنگ مى‏پرداخت و پيروز مى‏شد، باز هم بى فايده‏بود. زيرا در پس او دولتى نيرومند و مسلّح وجود داشت كه نيروهايش درهمه جا پراكنده و آماده بودند و تنها رسيدن يك سپاه كوچك از طرف‏حكومت براى خاموش كردن آتش اين انقلاب كافى به نظر مى‏رسيد. ازطرفى حكومت بنى‏اميّه، همواره در مكّه پايگاهى محكم براى خودداشت در حالى كه همان وقت كوفه بزرگترين نيروى اسلامى را در خودجاى داده بود.

بايد به اين عامل نيز اين نكته را افزود كه در مكّه مزدوران بنى اميّه‏بسيار بودند و احتمال داشت كه آنان رواياتى جعل كرده به امام نسبت‏دهند كه ساحت آن‏حضرت از آن تهمتها پاك بود. چنان كه پيش از وى‏همين كار با اميرمؤمنان‏عليه السلام و به دست ابو هريره صورت پذيرفته بود.

تنها چيزى كه براى امام حسين‏عليه السلام اهميّت داشت آن بود كه مردم‏بدانند كه او بر حق است و دشمنانش بر باطل و بدين وسيله آنان نيز به راه‏حق كه خود وى تبلور آن بود بپيوندند و از راه باطل كه دشمنانش‏نمايندگان آن بودند، دورى گزينند.

اگر هم امام حسين اعلان جنگ نمى‏داد، باز هم نتيجه آن بود كه‏به شمشير همين كسانى كه از جانب حكومت مأموريت يافته بودند تاآن‏حضرت را بكشند و زير لباسهاى احرام سلاح حمل كرده بودند،كشته شود.

2 - ابن زبير در مكّه سكونت داشت و خود را براى خلافت از امام‏حسين‏عليه السلام شايسته‏تر مى‏پنداشت. بنابر اين براى او مهم نبود كه براى ازميان برداشتن رقيب خود با يزيد، كه ادعا مى‏كرد از دشمنان اوست،دست دوستى دهد. هم چنان كه پدرش، زبير، نيز همين كار را در جنگ‏جمل كرد. در آن جنگ زبير به صفوف مخالفان على‏عليه السلام، كه مخالفان‏خود وى نيز بودند پيوست، تا بدين وسيله خلافت را به خود اختصاص‏دهد. از طرفى امام حسين نيز نمى‏خواست خود را با فرزند زبير درگير كند.چرا كه مسأله مهم‏ترى وجود داشت و آن اينكه 