ده است : وى ابوعبيد، غلام بنى علاج از ثقيف بود(نهج الحق و كشف الصدق ، ص 307).
226- بـراى تـفـصـيـل داسـتـان ر.ك . كـتـاب سـليـم بـن قـيس ، ص174ـ179.
227- اختيار معرفة الرجال ، ج 1، ص 252 ـ 259، شماره 99.
228- بـراى مثال به اهل بصره گفته است : ((... عثمان بن زياد بنابـى سفيان را جانشين خود ميان شما قرار دادم )) (تاريخ طبرى ، ج3، ص 281). 229- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 246.
230- اسـوار: يكى از اقوام ايرانى ساكن بصره كه از روزگارانقـديم در آن سكونت گزيده بودند... و به سواركار جنگجوى شاناِسـوار يـا اَسـوار (ج : اسـاوره ) گـفـتـه مـى شـود... (ر. ك . لسانالعرب ، 4 / 388).
231- ر.ك . سـيـر اعـلام النبلاء، ج 3، ص 545؛ العقد الفريد، ج2، ص 477؛ الملحمة الحسينيه ، ج 3، ص 140.
232- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 242 و 246.
233- همان .
234- شـايـد كـيـنـه يـزيـد نـسبت به عبيدالله (چنان كه در تذكرةالخواص ، ص 218 آمده است ) و يا خشم او نسبت به وى (آن طور كهدر تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280 آمده است ) نتيجه كينه يزيد نسبتبـه زيـاد، پـدر عبيدالله ، بود. زيرا كه زياد، يزيد را به خاطرفـسـق و فـجـورش شـايـسـتـه خـلافـت نـمى دانست . او، معاويه را ازگرفتن بيعت براى يزيد منع مى كرد و نسبت به پيامدهاى اين كارهشدار مى داد.
235- عقد الفريد، ج 4، ص 382.
236- ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 549.
237- انساب الاشراف ، ج 5، ص 83.
238- مروج الذهب ، ج 2، ص 44؛ شايد اين شخص بزرگوار هانىبن عروه بوده است .
239- المحاسن والمساوى ء، ج 2، ص 165.
240- بلاغات النساء، ص 134؛ انساب الاشراف ، ج 5، ص 289.
241- الامامة والسياسه ، ج 2، ص 16.
242- الا غانى ، ج 18، ص 272.
243- انساب الاشراف ، ج 5، ص 86.
244- ر.ك . الفرج بعد الشدة ، ج 2، ص 101.
245- ابـن زيـاد در بـيـمـارى عـبـداللهمـغـفـل صـحابى به ديدارش رفت و گفت : آيا وصيتى دارى ؟ گفت :بـر مـن نماز مخوان و بر گور من ميا. (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص549). مـادرش ، مـرجـانـه ، بـه او گـفـت : اى پـليـد، فـرزنـدرسـول خـدا(ص ) را كـشـتـى ، هـرگـز روى بـهـشـت را نـبـيـنـى !(الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 8).
برادرش عثمان ، در حالى كه او مى شنيد گفت : دوست داشتم كه بربـيـنـى هـمـه فـرزنـدان زياد تا روز قيامت حلقه اى مى بود و حسينكـشـتـه نـمـى شـد. (تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 342؛الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 582).
246- الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 612.
247- ر.ك . المعارف ، ص 347؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 549.
248- الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 8؛ ترمذى در باب ((المناقب)) سنن خويش آن را اخراج كرده است (ج 5، ص 660، شماره 2780)و گـفـته است : حسن و صحيح است . همان طور كه ذهبى در سير اعلامالنبلاء (ج 3، ص 549) آن را نقل كرده و صحيح دانسته است .
249-الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 8.
250- ر.ك . المعارف ، ص 347.
251- محمد(ص ) (47)، آيه 22 و 23.
252- سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 549.
253- يـحـيـى بـن حـكيم بن صفوان بن اميه ؛ وى از قبيله بنى جُمَحبـود كـه در جـنـگ جـمـل بـا عـايـشـه همراه بودند. دو تن از آنها بهقـتل رسيدند و باقى گريختند. يحيى در زمره فراريانى بود كهجـانـش را نجات داد. نقل شده است كه اميرالمؤ منين (ع ) هنگام گذشتنبـر كـشـتـگـان جـنگ جمل در پايان فرمود: ((خوش نمى داشتم كه درزيـر آسـمان پر ستاره كسى از قريش كشته گردد! انتقام خويش رااز بـنـى عبدمناف ديدم و ستارگانى درخشان از بنى جمح را از دستدادم ...)) (شـرح نهج البلاغه ، ج 11، ص 123). ابن ابى الحديدنقل مى كند كه اين يحيى زنده بود تا آن كه عمرو بن سعيد اشدق ،پـس از گـمـاشـته شدن از سوى يزيد به واليگرى مكه و مدينه ،وى را والى مكّه ساخت . پس از آن عمرو در مدينه و يحيى در مكه اقامتداشت . (ر.ك . ج 11، ص 125).
254- الاخبار الطوال ، ص 227.
255- ر.ك . تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 272؛الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 529.
256- تذكرة الخواص ، ص 214.
257- ر.ك . عـنـوان ((شـخـصـيـت وليـد بـن عـتـبـه )) در جـلداول همين كتاب .
258- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 272؛ البدايه والنهايه ، ج8، ص 151؛ تـاريـخ الخلفاء، ص 142. 259- به گمان بسيارقـوى ، كـه دلايـل تاريخى نيز آن را تاءييد مى كند، شوق عبداللهبـن عـمـر در تـلاش بـراى جـلوگـيـرى از قـيـام امـام (ع ) و نـهى آنحـضـرت از رفـتـن بـه سـوى عـراق ، به توصيه حكومت بنى اميهبـود. ولى بـه سـنـدى تـاريـخـى كـه اين گمان را به سطح يقينبـرسـانـد دست نيافته ايم . در اينجا اين نكته را يادآور مى شويمكـه مـعـاويـه در وصـيـت بـه يـزيد مى گويد: ((اما عبدالله عمر باتـوسـت ، ملازم او باش و رهايش مكن ...)) (امالى صدوق ، ص 129،مجلس 30، حديث شماره يك ).
260- تذكرة الخواص ، ص 215.
261- در مـتـن چـنـيـن اسـت ، و درسـت آن هـمـان طـور كـه درنقل الفتوح ، ج 5، ص 76 آمده است ((لطيَّتِهِ)) مى باشد.
262- اى سـوارى كـه بـامـدادان حركت مى كنى ، بر شترى نيرومندكه عنان از دست صاحبش گرفته است ؛
چـون بـه قـريـش رسيدى به آنان بگو كه ميان من و حسين خداوند ورحم (خويشاوندى ) است ؛
و جـايـگـاهـى در پـيـرامون خانه خداوند كه او را به پيمان الهى وپيمان هاى وفا شده سوگند مى دهد؛
شـمـا را افتخار وجود مادرتان نسبت به قومتان بس است ، مادرى كهبه جانم سوگند نجيب و نيكوكار و بزرگوار است ؛
او كـسـى اسـت كـه هـيچ كس به پاى فضيلتش نمى رسد و مردم مىدانند كه او دختر رسول خدا(ص ) و بهترين مردم است ؛
ايـنـكـه به زودى آنچه ادعا مى كنيد شما را ترك مى كند، كشتگانىكه عقابان و كركسان به شما هديه مى كنند؛
اى قـوم مـا، جـنـگ آرام شـده را دوباره آغاز مكنيد و به ريسمان خير ونيكى چنگ بزنيد؛
جـنـگ مـلت هـاى پـيـش از شـمـا را فريفت و امت هاى بسيارى را نابودساخت
با مردم خويش انصاف دهيد و با تكبر خويشتن را هلاك مكنيد، چه بسامتكبرى كه پايش لغزيده است !
(تذكرة الخواص ، ص 215 ـ 216).
263- ذهـبـى دربـاره يـزيـد گـويـد: ((او فـردى نـاصـبى ، خشن وسـنـگـدل بود كه شراب مى نوشيد و كارهاى زشت انجام مى داد... وپيامبر(ص ) درباره او فرموده است : كار امت من ادامه مى يابد تا آنكـه مـردى از بـنـى اميه به نام يزيد ميانشان شكاف مى اندازد...))(سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 37).
264- ارشـاد، ص 216؛ بـحـار، ج 44، ص 357 (بـهنقل از ارشاد).
265- احتجاج ، ج 1، ص 21.
266- سيرة النبويه ، ج 1، ص 285.
267- سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 462.
268- معجم رجال الحديث ، ج 17، ص 72.
269- تنقيح المقال ، ج 3، ص 166.
270- معجم المؤ لفين ، ج 7، ص 69.
271- يونس (10)، آيه 41. 272- الفتوح ، ج 5، ص 77.
273- تـهـذيـب الكمال ، ج 4، ص 493؛ البدايه والنهايه ، ج 8،ص 168.
274- ر.ك . بـخـش اول ايـن كـتـاب ،فصل چهارم زير عنوان : چرا امام حسين (ع ) در مدينه منوره نماند؟
275- اللهوف ، ص 128.
276- ارشاد، ص 201.
277- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 165.
278- تذكرة الشهداء، ص 69.
279- الخصائص الحسينيه ، ص 32.
280- تـاريـخ يـعـقوبى ، ج 2، ص 248ـ249؛ بحار، ج 45، ص323ـ324؛ و در تـذكـرة الخـواص (ص 248) آمـده اسـت : ((آيـافـرامـوش كرده اى كه طرفدارانت را فرستادى تا حسين را در خانهخدا بكشند)).
281- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280.
282- ر. ك . اللهوف ، ص 114.
283- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280؛ ابصار العين ، ص 27.
284- ضرب المثلعـربـى ((اءنـصـف القـارة من راماها)) 