ين دستور داد. سپاهى كه شمار آنان به بيش از سى هزار تن‏مى‏رسيد به رويارويى امام شتافت. اين دو سپاه در جايى به نام كربلا(21) بايكديگر رو به رو شدند.

روز نهم ماه محرّم الحرام بود كه نامه ابن زياد به عمر سعد فرمانده‏سپاه بنى‏اميّه رسيد. ابن زياد در اين نامه فرمان داده بود كه نخست آب رااز دسترس حرم رسول خداصلى الله عليه وآله ببندند و سپس با آنان جنگ كنند.

امام يك شب از آنان مهلت خواست. چون روز دهم محرّم فرا رسيديزيديان بر خيمه‏گاه ابا عبد اللَّه يورش آوردند. هفتاد و دو تن از ياران‏دلاور امام حسين به مقاومت و مبارزه پرداختند و پس از آنكه‏دلاوريهاى بسيارى از خود نشان دادند، يكى پس از ديگرى به خون‏خويش غلتيدند.

برادران امام نيز در اين ميدان كشته شدند كه در رأس آنان بايد ازحضرت ابو الفضل العباس‏عليه السلام ياد كرد. فرزندان امام حسين‏عليه السلام نيز به‏شهادت رسيدند. حتى فرزند كوچك و شير خواره وى در آغوشش كشته‏شد. ديگر كسى جز آن‏حضرت زنده نبود. امام حسين خود به تنهايى برصفوف دشمنان حمله‏ور شد وشجاعتى بزرگ از خود نشان داد.

شمار بسيارى از سپاه كوفه كشته شدند. هنوز ساعاتى نگذشته بود كه‏تقدير با تير غدّار خويش به دست حرمله و با سر نيزه خويش به دست‏سنان بن انس وبا شمشيرش به دست شمر بن ذى الجوشن بر آن‏حضرت‏هجوم آوردند. لحظاتى بعد امام حسين تشنه و مظلوم بر خاك افتاد... براو و يارانش هزاران درود! پس از اين واقعه دهشتناك كه با شهادت سيّدالشّهداء و ياران پاكش درسرزمين كربلا آن هم به شكلى فاجعه بار به پايان رسيد مردم تمام نقاطجهان اسلام از اين ماجرا آگاه شدند و تخت بنى اميّه به لرزه افتاد.

زمانى دراز نگذشت كه آتش انقلاب در هر گوشه و كنارى بر افروخته‏شد ودر نهايت حكومت اموى از صحنه تاريخ محو گرديد.

امّا مشكل با سقوط بنى اميّه كاملاً تمام نشده و حكومت اسلامى‏همچنان از مجراى صحيح خود منحرف بود. با اين وجود قيام سيّدالشّهداءو نهضت بزرگ وى جبهه‏اى نيرومند و متّحد پديد آورد كه در برابر هرگونه انحرافى كه از سوى جنايتكاران اعمال مى‏شد، ايستادگى مى‏كرد.

در واقع اگر ما رويدادهاى تاريخى را به دقت مورد مطالعه قراردهيم، در خواهيم يافت كه هرگونه دعوت راستين و صادقى در اين دوران‏دراز، جوشيده از نهضت عاشوراى امام حسين‏عليه السلام بوده است.

بدين سان مى‏توان گفت كه قيام امام حسين همواره به عنوان پايگاهى‏اصيل براى حركات اصلاح طلبانه در تاريخ اسلام مطرح بوده است و تا ابدنيز چنين خواهد بود.بى اعتنايى به نذر
عالم جليل القدر ((حاج شيخ مهدى كرمانشاهى )) از پدر بزرگوارش نقل مى كرد:
در حرم ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) مشرف بودم اياّم ، اياّم زيارتى و حرم مملو از جمعيت بود، در اين اثناء مرد و زن عربى با هم مشغول زيارت خواندن شدند و دور ضريح طواف مى كردند تا اينكه به بالاى سر ((حضرت اباالفضل (ع ))) رسيدند.
((يك وقت ديدم همسر آن مرد عرب به ضريح چسبيد به طورى كه تمام اعضايش از سر و صورت و پيشانى و بينى و شكم و دست و پا همه به ضريح ميخ كوب شد.))
از هول اين حادثه صداى ناله و شيون مردم بلند شد و هر چه خواستند او را از ضريح جدا كنند نمى شد تا اينكه صداى فرياد شوهرش بلند شد و گفت : ((يا عباس )) زن من پيش شما گرو باشد من الان مى روم گاوميش را مى آورم و بعد رفت .
معلوم شد اينها گاوميشى را نذر حضرت كرده بودند ولى بعد پشيمان شده و به نذرشان عمل نكرده بودند.
كم كم مردم جمع شدند به نحوى كه حرم و رواق و ايوان طلا پر از جمعيت شد و جلوى رفت و آمد بسته شد.
همه منتظر نتيجه بودند كه آخرش چه مى شود.
ما گمان كرديم منزل اين عرب دو سه فرسخى شهر است و رفتن و آمدنش ‍ چند ساعت طول مى كشد ولى مثل اينكه نزديك بود، چون بعد از ساعتى ((ديدم افسار يك گاوميش چاق را گرفته و دارد مى آيد. بمجرد وارد شدن به صحن ، زن از ضريح جدا شد.)) مردم هلهله و شادى كردند و صلوات فرستادند.(67)
باز عشق آهنگ ديگر ساز كرد
در عراقى شور غم آغاز كرد
بانگ زد كه اى عشق باز پرفنون
عاشقى را جستجو كن در جنون
خويش را گم كن كه يابى عشق را
ورنه مانى در پى الاّ ولا
هر يكى در عشق ، هستى سوخته
عاشقى را از حسين آموخته
چشمشان ديگر نبيند جز خدا
جز خدا، دانند باقى را فنا
در فناى خود، بقا را يافتند
شهر تسليم و رضا را يافتند
زان همه امشب دلم با صد اميد
مى رود سوى اباالفضل رشيد
آن خداى فضل و آن باب كرم
شير بيشه دين ، امير محترم
در شجاعت ثانى شير خدا
عبد صالح سر خوش از جام ولا
آنكه آمد در وفادارى فريد
آنكه مانندش دگر گردون نديد(68)سكّه حضرت
سيد سند عاليجناب ، ((آقاى سيّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم ،)) از ((مرحوم آشيخ حسن نجل صاحب جواهر)) از فقيد بزرگوار ((آشيخ محّمد طه نجفى على الله مقاماتهم )) نقل فرمود:
در ايّام طلبگى مفلس و بى پول بودم ، يك روز از نجف اشرف به كربلاى معلى مشرف شدم و با رفيقى كه از خودم بى پول تر و مفلستر بود، توى حرم مطهر ((حضرت عباس (ع ))) مشغول زيارت بوديم كه يك وقت ديدم مرد عربى ميخواهد يك سكّه عثمانى بنام ((مجيدى )) كه ربع مثقال طلا ارزشش ‍ بود، در ضريح مقدس بيندازد.
جلو رفتم به او سلام كردم و گفتم : من طلبه اى مستحق هستم و در امور زندگيم درمانده و معطلم ، مجاهده و ايثار ثوابش بيشتر است ، عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ولى از حضرت ميترسم چون نذر اين بزرگوار كرده ام و آن را ميخواهم در ضريح بيندازم .
گفتم : ((حضرت عباس (ع ))) كه نيازى به اين پول ها ندارد؟! هر چه اصرار كردم قبول نكرد، فكرى كردم ، ديدم نخ قندى در جيب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما اين مجيدى را به نخ مى بنديم ، تو سر نخ را در دست بگير و مجيدى را داخل ضريح بينداز. و بگو: نذرت را دادم مى خواهى بگير و مى خواهى به اين طلبه بده .
پيشنهادم را قبول كرد، مجيدى را محكم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضريح رها كرد و در حاليكه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه كشيد و ول كرد تا صداى سكّه را شنيد و مطمئن شد كه به ته ضريح رسيده ، همان حرف را زد بعد طبق قرار، پول را بالا كشيد، نيمه هاى راه گير كرد و بالا نيامد، باز شل كرد به زمين ضريح رسيد، مجددا بالا كشيد، باز وسط راه گير كرد، چند مرتبه پائين و بالا كرد فايده اى نبخشيد.
مرد عرب گفت : ببين ((حضرت عباس (ع ))) مجيدى را مى خواهد بالا نمى آيد، سر نخ را به ما داد آن قدر كشيدم كه نزديك بود نخ پاره شود. من رو به ضريح كردم و گفتم : مولانا من حرف شرعى دارم ،گفتم : كه مجيدى مال تو است ، ولى نخ كه مال تو نيست مال ماست ول كن .
مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد به زمين خورد اين دفعه وقتى نخ را كشيد خود نخ آمد نخ را گرفتم و از حرم بيرون آمدم .
آمديم توى صحن مطهر و يك گوشه صحن نشستيم به چپق كشيدن ، وقتى كه چپق را آتش زدم بقيه چوب كبريت را به زمين انداختم .
باد آتش را به موضع مخصوصى كه مرد عربى در آنجا خوابيده بود برد، عرب بى نوا در اثر سوختن محل ، از خواب پريد و باعصبانيت پيش ما آمد.
پيش از آنكه اجازه اعتراض به او بد