هيم ، گفتم : برادر عرب ما گناهى نداشتيم باد آتش را نزد شما آورد.
گفت : معلوم مى شود حال روز شما خراب است .
گفتم : بله ، ما مفلس جامع الشرائط هستم . گفت : بسيار خوب يك مجيدى نذر دارم بشما مى دهم تا از افلاس و بى پولى در آييد.
بله بدين ترتيب ((آقا و مولا حضرت عباس (ع ))) ما را از بيچارگى و ضعف و بى پولى ريال نجاتمان داد.(69)
اى تحفه عالم الستى عباس
وى اسوه عشق و حق پرستى عباس
تا از تن اطهرت دو دستت افتاد
از غم كمر مرا شكستى عباس
اى شبل على حيدر صفدر عباس
در معركه ها توئى غضنفر عباس (70)دست بريده
عالم جليل القدر، محدث متقى ، ((حضرت آية الله آملا حبيب الله كاشانى رضوان الله تعالى عليه )) فرمود: يك عده از شيعيان در ((عباس آباد هندوستان )) دور هم جمع مى شوند و شبيه ((حضرت عباس (ع ))) را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشيد گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پيدا نكردند.
بعد از جستجوى زياد، جوانى را پيدا كردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت ((اهل بيت (ع ))) بود، بناچار او را در آن روز شبيه كردند، وقتى كه شب فرا رسيد و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش ‍ مى گويد.
پدرش مى گويد: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گويد: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى كنم .
پدرش مى گويد: اگر اينطور است ، ((بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم .))
جوان دست خود را دراز مى كند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گريان و ناراحت مى شود و گويد: ((اى مرد تو از (حضرت فاطمه زهرا) شرم نمى كنى ؟)) مرد مى گويد: اگر ((فاطمه )) را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى كند و در همان شب هر دو را از خانه بيرون مى اندازد و مى گويد: برويد شكايت مرا پيش ((عباس )) بكنيد.
مادر و پسر هر دو به ((مسجد عباس آباد)) مى آيند و تا سحر دم ((منبر)) ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گويد: نزديكيهاى صبح بود كه ((چند بانوى مجلله اى را ديدم كه آثار عظمت و بزرگى از چهره هايشان ظاهر بود. يكى از آنها آب دهان روى زخم زبان من ماليد فورى شفا يافتم .))
دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بريده و بى هوش افتاد، بفريادش ‍ برسيد.
آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما كيستيد؟
فرمود: ((من فاطمه مادر حسين هستم .)) اين را فرمود و از نظرم غايب شد، پيش پسرم آمدم ، ديدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا يافتى ؟
گفت : در آن موقع كه بى هوش افتاده بودم ، ((جوانى نقاب دار بر سر بالينم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى كه نگاه كردم هيچ اثرى از زخم نديدم و دستم را سالم يافتم .))
گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم يك وقت اشكهايش جارى شد و فرمود: ((اى جوان عذرم را بپزير چون دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.))
گفتم آقا شما كى هستيد؟
فرمود: ((من عباس بن على (ع ) هستم )) يك وقت ديدم كسى نيست .(71)
ياور من گر شود خداى اباالفضل
از دل و از جان كنم ثناى اباالفضل
نيست دروغ اين كه گويم اين سخن راست
هست رضاى خدا رضاى اباالفضل
مرثيه عاليش دهند به عقبى
آنكه شد اندر جهان گداى اباالفضل
ناطقه لال است تا كه وصف بگويد
از ادب و حلم و از حياى اباالفضل
گر كه بود عقده اى بدل ، بگشايد
قدرت دست گره گشاى اباالفضل
در دو جهان است چشم جمله محبان
بر كرم و جود و بر عطاى اباالفضل
در دل من كى هواى خلد برين است
چونكه بود بر سرم هواى اباالفضل
جمله شهيدان خورند غبطه چو بينند
روز جزا حشمت و علاى اباالفضل (72)فرزند نداشت
سه سال قبل (1380 قمرى ) در تهران بودم ، تصادفا در روز نهم محرم در مجلس با گوينده داستان زير آشنا شدم ايشان از مداحان و ذاكران حضرت اباعبداللّه (ع ) بود.
گفت : يك روز سوار تاكسى شدم ، تا به يكى از مجالس سوگوارى ((حضرت اباعبداللّه (ع ))) بروم .
در طى راه فهميدم راننده تاكسى شخصى آشورى و عيسوى مذهب است . وقتى كه به مقصد رسيدم ، خواستم پول كرايه را از جيبم درآورم ، گفت : پول را پيش خودت نگه دار، من از شما پول نمى گيرم .
گفتم : چرا؟ گفت من با خودم ، عهد و پيمان بسته ام كه از خدمتگذاران به ((حضرت اباالفضل (ع ))) كرايه نگيرم .
گفتم براى چه ؟ گفت : بخاطر اينكه من كرامتى ديده و يادگارى از آن حضرت دارم ، كه به پاس همان عنايت از خادمان آن جناب كرايه تاكسى نمى گيرم ، گفتم : داستان چيست ؟براى من تعريف كن ؟!
گفت : داستان اينستكه : من از نعمت و جود فرزند بى بهره بودم ، چند سال پس از ازدواج در صدد معالجه هاى گوناگون بر آمدم و نتيجه اى نگرفتم ، به اولياء دين متوسل شدم بهره اى نبردم ، در اثر معاشرت با رانندگان مسلمان نام ((عباس )) و آبرومند بودن آن حضرت را نزد خدا شنيده بودم ، پس از نااميدى از اولياء دينم ، به خدا توجّه نمودم و گفتم : ((پروردگارا اگر اين ((عباس )) در خانه تو آبرو دارد من بواسطه او از تو فرزند مى خواهم )) اين توسل را كردم ، بعد از مدتى زنم حامله شد و فرزندى برايم آورد و ((من بوسيله حضرت عباس داراى فرزندم .)) و از آن زمان تا حالا با خودم عهد كردم از خادمان حضرتش كرايه نگيرم .(73)
اى آنكه گرديدى پدر بر فضل ،عباس
هم فضل دارى هم هنر هم ، عدل عباس
عباس سردار رشيد ملك اسلام
اى با شهامت نا خداى فلك اسلام
عباس ماه پرفروغ آل هاشم
بر درگه او جبرئيل آمد ملازم
عباس شير بيشه فضل و شجاعت
عباس بحر بيكرانى از عنايت
عباس فرياد رساى آدميت
از ناى پاك حق نداى آدميت
او زاده آزاده ام البنين است
او باب حاجت بر تمام مؤ منين است (74)خادم العباس
((مرحوم آيت الله العظمى اراكى رحمة الله عليه )) از مرجع بزرگ ((حضرت آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى )) صاحب فتواى معروف تنباكو نقل كرد كه ايشان فرمودند:
من براى زيارت مرقد منّور(( امام حسين (ع ))) از سامرا به سوى كربلا روانه شدم ، در مسير راه به يكى از طوايفى كه در آنجا سكونت داشتند رسيدم و به آنها وارد شدم .
رئيس طايفه از من پذيرائى گرمى كرد، در اين ميان زنى نزد من آمد و گفت :(( السلام عليك يا خادم العباس ، سلام بر تو اى خادم عباس .))
من از اين جور سلام كردن متعجب شدم ، از رئيس طايفه پرسيدم اين زن كيست ؟ گفت : خواهرم است . گفتم : چرا اينطور به من سلام مى كند؟!
گفت : علت دارد گفتم : علتش چيست ؟ گفت : من سخت بيمار بودم به طورى كه همه بستگانم از درمان و ادامه زندگيم نااميد شدند، مرگ هر لحظه به من نزديك مى شد. در حال احتضار بودم ، ناگهان منظره اى در برابر چشمم آشكار شد، ديدم خواهرم بر بالاى تپه اى كه جلو محلّ طايفه ما قرار دارد رفت و رو به سوى بارگاه ((حضرت عباس (ع ))) كرد با گيسوى پريشان و ديده گريان گفت : ((يااباالفضل از خدابخواه به برادرم شفا عنايت كند.))
ناگهان ديدم دو بزرگوار به بالين من آمدند، يكى از آنها به ديگرى فرمود: برادرم (( حسين )). ببين اين زن مرا وسيله شفاى برادرش نموده از خدا بخواه او را شفا دهد.
((آقا امام حسين (ع ))) فرمود: برادرم (( عباس )) اين شخص بايد از دنيا برود، كار از كار گذشته ، باز خواهرم براى دومين بار و سومين بار از(( مولانا العباس ‍ (ع ))) تقاضاى ع