ايت و لطف كرد، ديدم ((حضرت عباس (ع ))) با ديده اشكبار به (( امام حسين (ع ))) فرمود: برادرم از خدا بخواه اين بيمار شفا يابد و گرنه لقب (( باب الحوائجى )) را از من برداريد و بگيريد.
((امام حسين (ع ))) با توجهّى كامل فرمود: اى برادر خدايت سلام مى رساند و مى فرمايد:(( اين لقب برازنده وجود توست و تا قيامت پابرجاست و ما به احترام تو اين بيمار را شفا داديم .))
من سلامتى خود را باز يافتم ، از آن ببعد خواهرم به هركس كه ارادت خاصى داشته باشد و مقام نورانى او در قلبش جاى بگيرد، او را(( خادم العباس )) مى خواند، اين است راز سلام دادن خواهرم به اين نحو مخصوص .(75)
عباس عبد صالح پروردگار است
فضلش براى خلق آشكار است
عباس اى سقاى اطفال برادر
غافل نگشتى يكدم از حال برادر
در كربلا داد جوانمردى تو دادى
تا آنكه بر روى عقيدت جان نهادى
جانها به قربان تو و عهد و وفايت
بر حق شدى فانى كه چون حق شد بقايت
اى ماه آل هاشمى اى با شهامت
اى زنده و جاويد نامت تا قيامت
امشب من غمديده رو سوى تو دارم
از طوس روى دل سوى كوى تو دارم
باب الحوائج حاجت ما را رواكن
ما را طلب اى دست حق در كربلا كن
(ثابت ) زده بر دامنت دست ارادت
او را مكن در حشر نوميد از شفاعت (76)نتيجه ظلم
نوشته اند: در زمان حكومت (( مجدالملك )) كه ظاهرا از حكام زمان قاجار بوده و بعضى ها نوشته اند:(( ميرزا محمد خان ارباب )) كه از خانهاى معروف بوده يكى از كارگزاران و مباشران و مزدوران و نوكران و بادمجان دور قابچين هايش يا به قول معروف نوچه هاش ،كه كربلا بوده .
زن مُتَموّلى را مى بيند و به قصد اَخًاذى و باج به دروغ او را متهم كرده و نسبت هاى ناروا مى دهد، تا از اين راه از آن مخدره پولى بگيرد.
آن بانو زير بار نمى رود و از پول دادن امتناع مى كند. آن مزدور بى حيا دست به يقه مى شود، ولى آن خانم از دستش فرار مى كند و به حرم (( حضرت اباالفضل (ع ))) مى آيد.
دست به شبكه هاى ضريح مقدس آن حضرت انداخته و با سوز و گداز به آن حضرت استغاثه مى كند.
مى گويد:(( يااباالفضل دخيل و در پناه تو هستم به فريادم برس .))
اما آن مزدور ستمكار و گستاخ با كمال پر روئى وارد حرم شده و دست زن را گرفته از حرم مقدس بيرون كشيده و پول مورد نظر را از او با زور ميگيرد.
خدّام حرم هم نتوانسته بودند در برابر اين ظلم عكس العملى انجام دهند و از پناهنده حرم مبارك دفاع نمايند، اما صاحب خانه بخوبى انتقام آن زن مظلومه را از ظالم مى گيرد، همين مزدور وقتى كه با ارباب خود سوار ماشين مى شود كه به نجف اشرف بروند، در مسير راه اتفاقا با خودرو ديگرى تصادف مى كند و بر اثر اين تصادف دستش را از شانه از دست مى دهد و دستانش متلاشى و خورد مى شود.
در بعضى كتابهاى ديگر نوشته اند: سوار طراره (قايق ) مى شود دستش ‍ مى پيچد و مى شكند و بى هوش مى شود.
به مريض خانه و اطباء و پزشكان مراجعه مى كنند از معالجه مأ يوسش ‍ مى نمايند و آن دست قطع مى شود(( اين نتيجه جسارت به زوار و پناهنده حضرت عباس (ع ) است )).(77)
خيل ملك ملتجى بنام ابوالفضل
جن و بشر سر بسر غلام ابوالفضل
هر كه بود در دلش فروغ ولايت
ميشود آگاه از مقام ابوالفضل
بوسه بخاك درش زنند به اخلاص
پادشهان بهر احترام ابوالفضل
بر سر بام جهان هميشه نوازد
كوس شهامت فلك بنام ابوالفضل
اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت
درس وفادارى از مرام ابوالفضل
ساقى دوران بدشت كرببلا ريخت
باده رنج و الم بجام ابوالفضل
جور مخالف به بين كه بر لب دريا
خشك شد از قحط آب كام ابوالفضل (78)هر چه دارم از عباس عليه السّلام
پارسال (1376) برج 5 يا 6 بود كه يكى از اين كليمى مذهبها در مغازه ما آمد و گفت : دو دست مبل دارم اينها را مى خواهم تعمير كنيد (من نمى دانستم ايشان كليمى است چون سلام عليكش ، احوال پرسيش ، مثل مسلمانها بود و چندين بار با يك حالتى مثل حالت مسلمانها گفت : خدا بابايت را بيامرزد، و يكى دو هفته بود،كه پدرم فوت كرده بود، بعد گفت : دو دست مبل دارم اينها را مى خواهم تعمير كنيد) و از اصفهان ببرم .
گفتم : اشكالى ندارد و بطرف منزلش حركت كردم تا در خانه اش رسيدم ، مثل آداب مسلمانها رفتار مى كرد و تا دم در خانه يك جورى با من حرف ميزد كه من شايد همه فكرى مى كردم ، الاّ اينكه ايشان كليمى باشد، توى راه هم كه مى رفتيم ديدم به كليسا خيلى نگاه مى كند يك مقدار شك و شبه مرا گرفت .
آن موقعى كه داشتم نزديك منزلش مى شدم بين حالت خوف و رجا گير كردم كه از او سؤ ال كنم شما كليمى هستيد يا نه ؟! گفتم : شايد يك حرف بى ربطى زده باشم ، يك وقت ناراحت شود، دم در خانه كه رسيديم ، ديدم آداب مسلمانها را مراعات نكرد، حداقل به يك يا الله گفتن با يك زنگ زدن كه ما مهمان داريم .
بدلم صِفت و سخت برات شد، گفتم : ازش بپرسم . گفتم : معذرت مى خواهم شما كليمى هستيد؟ يك نگاهى به من كرد و گفت ، چرا مگر عيبى دارد؟! گفتم : نه ، ديگر يقين كردم كليمى است .
گفت : آقا مگر نمى خواهى مبل ما را تعمير كنى ؟ گفتم : نه مسئله اى ندارد، گفت : پس چرا اين سؤ ال را كردى ؟ گفتم : يك شكى كردم و مى خواستم بدانم درست است يا نه ؟!.
رفتم بالا در را باز كردم و وارد طبقه دوم شدم ، چشمم به عكسى كه روى ديوار مقابل بود افتاد.
خوب كه توجه كردم ، ديدم عكس ((آقا حضرت قمر بنى هاشّم (ع ))) است (از آن عكسهايى بود كه ((حضرت عباس (ع ))) وارد شط فرات شده و دست مباركش يك پرچمى است و سوار بر اسب است ) تا به عكس نگاه كردم ديدم زير عكس نوشته ((يا سيدى يا ابوالفضل يا عباس )) گفت : چيه تعجب كردى ؟!
از روى شوخى گفتم : ((اباالفضل )) ما.
گفت : نه ((اباالفضل )) ما. چون من زندگيم را از ((حضرت اباالفضل (ع ))) دارم .
اين دختر و پسرم را كه مى بينى ، هر دوى آنها را از(( حضرت اباالفضل (ع ))) دارم ، از اين (( عباس (ع ))) دارم سر اين دخترم كه فرزند دوم من است همسرم توى بيمارستان مشكل پيداكرد. گفتم : صبر كنيد حالا مى آيم ، آمدم با اين آقا حرف زدم بعد برگشتم به بيمارستان ديدم بچه ام سالم است .(1)
اى كرده براه حق سر و دست فدا
از جسم شريفت شد اگر دست جدا
دست همه كائنات بر دامن تست
از دادن دست خود شدى دست جدا
اى كان حيا كنز ادب ادركنى
عباس على مير عرب ادركنى
اى رفته به بحر تشنه و ز عشق حسين
برگشته ز بحر تشنه لب ادركنى (79)سزاى پليس
جناب سليل الاطياب ، حجة اسلام ،(( آقا سيد حسين آقا)) فرمود: عصر روز هشتم شوال سنه 1341 در شهر اردبيل ، توى مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم كه ديدم اهل شهر با اضطراب از همه طرف مى دوند، گفتم چه خبر است ؟!
گفتند:(( حضرت ابوالفضل (ع ))) به كسى غضب فرموده .
پس از تحقيق به اين نتيجه رسيدم كه مالگيرى (ماليات بگير) با دو پليس به حكم نظميه شهر به خانه ضعيفه اى كه پنج ، شش صغير داشته رفته اند و آنها چيزى نداشتند، جز يك اسبى كه با آن امرار معاش مى كردند، آن اسب را بر ميدارند كه ببرند.
ضعيفه هر چه التماس و در خواست مى كند كه ترا به (( حضرت ابوالفضل (ع ))) اين اسب را نبريد چون من پنج ، شش صغير دارم و اين اسب نان آور ماست ...
پليس ها دست مى كشند و بيرون مى آيند، در اين اثناء پليس خبيثى از راه مى رسد و 