به اين دو نفر پليس مى گويد: اينجا چه كار داريد؟
مى گويند: توى اين خانه اسبى بود كه ميخواستيم برداريم ، ضعيفه (( آقاحضرت عباس (ع ))) را واسطه
و شفيع قرار داده و ما هم از او دست برداشتيم .
پليس خبيث به آن دو نفر پليس ديگر رو ترشى كرده و داخل منزل ضعيفه مى شود و اسب را بيرون ميآورد.
ضعيفه هر چه عجزو التماس و التجاء مى كند و(( حضرت عباس (ع ) ))را شفيع مى كند، آن خبيث اعتنايى نمى كند و مى گويد: ((حضرت اباالفضل از مردان سابق بوده كه مرده و تمام شده رفته اگر مى تواند بيايد و اسب را از من بگيرد و به تو برگرداند.))
ضعيفه مى گويد:(( يا اباالفضل )) خودت مى شنوى كه اين خبيث چه مى گويد، اى فرياد رس بى چارگان خودت حكم كن .
در اين اثناء همسايه آن زن ، كه پسر مجيدخان است مى آيد و چهار هزار پول به پليس خبيث مى دهد كه از اسب دست بردارد، ولى آن خبيث قبول نمى كند و اسب را از خانه خارج مى كند.
تقريباً بيست قدم جلو مى رود با خود مجيدخان مصادف مى شود و او هم چهارهزار اضافه مى دهد كه روى هم هشت قِران مى شود، باز آن خبيث قبول نمى كند و به يكى از آن دو پليس مى گويد: بيا سوار شو و اسب را ببر.
تا آن پليس خواست سوار شود آن پليس خبيث به او مى گويد: چرا من دارم اينطورى مى شوم ؟! يك عطسه و دو سرفه مى كند، فورى رويش سياه مى شود و به زمين مى افتد و به درك واصل مى شود.
آن دو پليس ديگر تا اين منظره را مى بينند پا به فرار مى گذارند و به نظميه رفته و خبر مى دهند، نظميه مى گويد: قضيه پنهان شود و كسى متوجه نشود.....
تمام مردم براى تماشا ازدحام كرده بودند، در اين موقع پليسها سر مى رسند و خلق را پراكنده كرده و نعش آن خبيث را به خانه خودش مى برند و غسل مى دهند،
رئيس قزاق خبردار شده حكم مى كند كه بروند جنازه او را بگيرند و بگذارند مردم ببينند. قزاقها هم مى آيند. دم مقبره شيخ صفى و مقابل پليسها مى ايستند و جنازه را كه مى خواستند دفن كنند، ممانعت كرده و كفنش را پاره پاره نموده كه مردم تماشا كنند.
بنده و آقا سيّدجوادو آقا سيد ابراهيم توى مدرسه و خانه بوديم كه گفتند: نعش او را قزاقها آوردند، توى ميدان عالى قاپو مقابل مقبره شيخ انداختند كه مردم تماشا كنند. ما هم رفتيم كه ببينيم ، جمعيت زيادى بود كه با سختى و زحمت خودمان را به نعش آن خبيث رسانيديم ، ديديم صورت نحسش ‍ مثل آلبالو سياه شده و از شدت تعفن نتوانستيم دقيقه اى توقف كنيم .
بعضى از تجار موثق گفتند: ديديم دهنش مثل سگ شده بود و تمام مردم از زن و مرد بزرگ و كوچك به تماشا آمده بودند و به جنازه اش سنگ مى زدند و تا عصر بود. بعد پايش را با طناب بستند و به بازار و خيابانها و كوچه ها و محله ها گردانيدند و هنگام غروب بدن نحس او را كنار صحرا در چاهى انداختند و آن را پر از خاك كردند.(80)
ايكه نور دل مائى بابى انت وامّى
بر همه درد دوائى بابى انت و امّى
نو گل باغ رسولى ميوه قلب بتولى
ثمر نخل وفائى بابى انت و امّى
تو سراپاى جلالى پدر فضل و كمالى
پسر شير خدايى بابى انت و امّى
ادب از حلقه بگوشانِ سر كوى وفايت
كه همه مهر و وفائى بابى انت و امّى
تو چه جسمى تو چه جانى توچه مهرى توچه ماهى
كه چنين جلوه نمائى بابى انت و امّى
تو علمدار حسينى تو بهين يار حسينى
صاحب تيغ و لوائى بابى انت و امّى
هر شهيدى ز مقام تو خورد غبطه به محشر
كه تو شمع شهدائى بابى انت و امّى (81)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:729.txt">پول با بركت</a><a class="text" href="w:text:730.txt">خاك قبر عباس (ع )</a><a class="text" href="w:text:731.txt">شفاى درد</a><a class="text" href="w:text:732.txt">يا اباالفضل</a><a class="text" href="w:text:733.txt">عباس (ع ) زنم را شفا داد</a><a class="text" href="w:text:734.txt">دختر مضطرب</a><a class="text" href="w:text:735.txt">شركت با اباالفضل (عليه السلام )</a><a class="text" href="w:text:736.txt">مرد سنى</a><a class="text" href="w:text:737.txt">اى باد حيا نمى كنى</a><a class="text" href="w:text:738.txt">علم و وسوسه</a></body></html>پول با بركت
سيد بزرگوار و جليل القدر(( حضرت حاج آقاسيد ولىّ الله طبسى رضوان الله تعالى عليه )) فرمودند: در اواخر دولت عثمانى كربلا غرق در بلا و ابتلا و گرفتارى بود و اهالى آن با حكومت (در واقعه حمزه بيك كه معروف بود) در مجادله بودند.
من با چند سر عائله در نهايت فقر و سختى بسر مى برديم . ضمناً هر هفته عصرهاى جمعه روضه مان ترك نمى شد و هر چه كه مى توانستم و اقتضاى حال بود و لو خرما به مجلس مى آوردم .
يك هفته اى قدرى خرماى زاهدى براى مجلس ذخيره كرده بودم ، از قضاء چند نفر از اعراب توابع كربلا كه از ترس جنگ به (( آقا حضرت عباس (ع ))) پناهنده شده بودند، مهمانى به منزل ما آمدند. (چون خانه ما در جوار آن حضرت بود).
در خانه چيزى نبود مجبور شدم با خرماهاى زاهدى از آنها پذيرائى كنم .
چند روز از اين ماجرا گذشت ، صبح جمعه شد، رفتم توى فكر روضه و تهيه وسائل آن ، به خانه يكى از رفقاء رفتم كه دو قران از او قرض بگيرم ، ولى متاسفانه نداشت ، وقت برگشتن وارد صحن ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) شدم ، با خودم گفتم : غنيمت است تاينجا كه آمديم يك زيارتى هم بكنم . بعد از اينكه از حرم بيرون آمدم ، با ازدحام مردم كه از طرف خيمه گاه به طرف صحن بود. مواجه شدم ، چون منزل آسيدعلى مسئله گو از توپ صدمه ديده بود، متزلزل شده . و از صداى تخريب آن مردم خيال كردند توپ ديگرى زده شده لذا ازدحام به درون دالان صحن فشار ميآوردند.
در اين شلوغى پوست ساق پايم خراش برداشت كه ناچاراً از طرف كوچه و بازار به خانه برگشتم ، همينطورى كه داشتم ميرفتم دلم شكست ، گفتم : بهتر است كه به حرم (( حضرت ابوالفضل (ع ))) مشرف شوم ، و عرض حال كنم . آمدم محل خراشيدگى را شستم و بعد بحرم حضرت پناهنده شدم ، توى حرم كسى جز دو كبوتر نبود.
گفتم : مولاى من ، پايم مجروح شده ، تا مخارج خودم را از شما نگيرم دست برنمى دارم ، مجلس روضه دارم و وسائل آن مهيا نيست ، تا فرجى نرسانى بيرون نمى روم .
با خودم گفتم : يك دو كلمه روضه بخوانم شايد فرجى برسد، ايستادم و شروع به روضه خواندن كردم ، يك وقت متوجه شدم كه اگر كسى بيايد و بگويد براى كه روضه مى خوانى ؟ چه بگويم ؟!
روضه نخواندم و مشغول نماز هديه شدم .
از نماز كه فارغ شدم ،(( ديدم كنار ديوارى كه متصل به من بود يك دسته دوقرانى گذاشته شده مثل صرّافها كه روى ميز و صندوق هايشان مرتب و دسته بندى شده مى چينند بود.))
گفتم :((بَه بَه مولاى خودم (( ابوالفضل (ع ))) مرحمت فرموده چون اگر از جيب كسى ريخته شده بود پخش مى شد و به اين خوبى دسته كرده و مرتب روى زمين قرار نمى گرفت ،)) به هر حال آنها را برداشتم و به منزل بردم و توى صندوق گذاشتم و از اين ماجرا به كسى چيزى نگفتم . ((تا يك سال هر وقت پول مى خواستم از آن پولها برمى داشتم و خرج مى كردم )) و روزهاى جمعه هم مجلس روضه ام از صبح تا ظهر طول مى كشيد و غير چاى و نان و سيگار و قليان يك حقه شير مصرف مى شد.
پرسيده شد: روزى چقدر مصرف خانه است ؟ گفتم : نمى دانم ، ليكن بعضى اوقات مى شد كه سه چهار عدد دوقرانى برمى داشتم و زندگيم را مى چرخانيدم و چون خيلى كم از جايى به من پول مى رسيد مدت يك سال هي