 كه لاستيك هاى اتوبوس از هم گسيخته و پاره پاره مى شوند.
((چون اين كرامت روشن را راننده از حضرت عباس (ع ) مشاهده مى كند مشرف به دين مقدس اسلام شده )) و سر بر آستان مقدس آن بزرگوار مى سايد.(88)
با موكب عصمت و امامت
هم محمل و هم ركاب ، عباس
اى ماه سپهر خون كه گرديد
بر گِِرد تو آفتاب ، عباس
آنجا كه ز ناب عشق مى ريخت
گلبرگ رخت گلاب ، عباس
هر قطره خون دست و فرقت
شد چشمه انقلاب ، عباس (89)عباس (ع ) زنم را شفا داد
يك كليمى هست كه با من كار مى كند، يعنى براى من ابر مى آورد. خانمى داشت كه به مرض صعب العلاجى مبتلا بود و هر دكترى كه رفته بودند، جوابش كرده بودند و هيچكس نمى توانست كارى برايش انجام دهد. يعنى كارش تمام بود.
دقيقاً يك شب جمعه اى بود مثل امشب ، من بنا داشتم به گلستان شهداء بروم . پيش من آمد، از چهره اش معلوم بود خيلى پريشان است گفتم : آقا موسى چته ؟! گفت : خانمم مريض است .
گفتم : خدا شفايش دهد.
گفت : ديگه از اين حرفها گذشته ، گفتم : ((من امشب به نيابت از خانم شما يك روضه حضرت ابوالفضل (ع ) مى خوانم ، تا خدا شفايش دهد.))
ديدم زد زير گريه ، و گفت : جانم فداى ((اباالفضل ))، دو تا گوسفند نذرش ‍ كردم ، و به ((عباس )) بگو، موسى گفت : خانمم مريض است و ((با همان زبان و حالت خودش مى گفت و گريه مى كرد.))
من به گلستان شهدا آمدم با همين زبان ساده مطرح كردم ، يك حال عجيب و غريبى به وجود آمد. بعد صبح به قائميه رفتم و در آنجا گوش زد كوچكى كردم .
ظهر جمعه ديدمش كه از كوچه بيرون مى آيد. گفتم : چه خبر؟! گفت : حال خانمم خيلى خوب شده ، نمى دانم چه شده كه از ساعت 12 به بعد اين خانمم زنده شده .
راستى ديشب به ((عباس )) گفتى من دو تا گوسفند نذرت كردم ؟
((عباس زنم را شفا داد)) و دوباره زد زير گريه .(90)
اى ماه سه آفتاب عباس
عشق تو و عشق ناب عباس
در دفتر عاشقان بيدست
گلواژه انتخاب عباس
آئين امام دوستى را
دادى تو به شيخ و شاب عباس
بودى تو كتاب حسن و افسوس
صد پاره شد اين كتاب عباس
آقاى شباب اهل جنّت
نور دل بوتراب عباس
با نغمه (جان من فدايت )
كرده است تو را خطاب عباس (91)دختر مضطرب
يك روز به حرم مطهر ((ابوالفضل (ع ))) وارد شدم ، و بالا سر حضرت نشستم و مشغول قرآن خواندن شدم ، يك وقت ديدم جمعيت زيادى از اعراب باديه نشين همراه دختر حامله اى وارد حرم شدند، حرم پر از جمعيت بود، آن دختر به ضريح چسبيد و فرياد و شيون راه انداخت ، همه حاضران متوجّه او شدند، كه ناگهان همه حاضران ساكت شدند، صدايى را شنيدند كه مى گفت : ((پدرم شوهر مادرم مى باشد، معلوم شد كه اين صدا از همان كودكى است كه در رحم آن دختر بوده .))
با شنيدن اين صدا، احساسات مردم به جوش آمد و صداى هوسه و هلهله را بلند كردند و به طرف دختر هجوم آوردند، خدام آستانه با زحمت آن دختر را از چنگ مردم نجات دادند و به حجره اى كه اختصاص به خُدّام داشت بردند.
كليدار حرم ((مرحوم سيد حسن )) بود و من با او سابقه دوستى داشتم .
وقتى كه مردم پراكنده شدند از او جريان را پرسيدم ، او گفت : اينها از قبائل اعراب باديه نشين و صحرا گرد هستند كه در اطراف كربلا زندگى مى كنند، اين دختر در عقد پسر عمويش بود.
(در بين آنها نامزد بازى و ديدن همسر قبل از عروسى خيلى بد است و اگر در اين قضيه چيزى هم منكشف شود احتمال به قتل و خونريزى مى رود.)
پسر عمو و شوهر اين دختر بخاطر محروم بودن از ديدن همسر و بخاطر كدورتى كه با پدر زن كه عمويش باشد، و با آبروى او بازى كند، در پنهانى دختر را مى بيند و بعد از ترس اذيت پدر زنش فرار مى كند.
بعد از مدتى دختر حامله مى شود و بستگان دختر بااطلاع مى شوند، پس از تحقيق و بررسى ، دختر جريان را مى گويد.
شوهر را پيدا مى كنند و قضيّه را از او مى پرسند، او از ترس منكر مى شود، برادرها در صدد قتل او برمى آيند.
دختر وقتى متوجه مى شود كه برادرها تصميم دارند امشب سر او را از بدنش جدا كنند و بدنش را در گوشه اى پنهان كنند، خود را بروى قدم آنها مى اندازد و با چشم گريان ، مى گويد: من گناهى ندارم و خيانتى نكرده ام .
من اسير دست شما هستم ، كشتن من هم دير نمى شود، فقط شما دست مرا بحرم (( آقاابوالفضل )) برسانيد، شايد آن حضرت گواهى به پاكى دامن من دهد.
برادرها بحال خواهر متاثر شده و از سه فرسخى كربلا كه منزل آنها بوده ، خواهر را به اينجا مى آورند كه شايد حضرت توجهى به خواهر آنها كند.
دختر به ضريح (( حضرت ابوالفضل (ع ))) مى چسبد ملتمسانه از آن حضرت درخواست حاجت مى كند كه او را از مرگ حتمى نجات دهد.
و لطف آن حضرت شامل او مى شود و(( بچه از داخل رحم سه مرتبه پاكى مادر را به مردم خبر مى دهد و آن دختر از مرگ نجات پيدا مى كند)).(92)
سر تا به قدم همه ولايت
مجذوب حسين بود عباس
تا نغمه انقطعتموا زد
گلبانگ ظفر سرود عباس
در محكمه قضاوت عشق
پرسند اگر كه بود عباس
آرد سر و چشم و دست خونين
بر همت خود شهود عباس
قامت به نماز عشق چون بست
بر رونق دين فزود عباس
اما ز چه از قيام آمد
يك مرتبه در سجود عباس
شد وصل قيام بى ركوعش
بر سجده بى قعود عباس
گر آب نخورد بر لب آب
در روزه عشق بود عباس
نازم به چنين صلوة وصومى
كاين گونه دوا نمود عباس (93)شركت با اباالفضل (عليه السلام )
يكى از رانندگان اتوبوس قم مى گفت : در ايامى كه راه عتبات باز بود، من مرتباً از قم به كاظمين مسافر مى بردم و از آنجا براى قم مسافر مى آوردم ، در يك نوبت كه از كاظمين مسافر زده بودم و مى آمدم ، به گردنه پاطاق كه نسبتاً گردنه سختى است رسيدم .
در وسط گردنه ديدم ماشين نفت كشى از سرگردانه پيدا شد و مقدارى كه آمد، من متوجه شدم كه ترمز او پاره شده و حالاست كه آن ماشين حسب عادت ماشين ما را زير ميگيرد و شصت مسافرى كه همه زوار قبر(( آقاامام حسين (ع ))) هستند له و نابود مى شوند و راه فرارى هم اصلاً براى خود نمى ديدم .
دستم رفت رو درب ماشين كه پهلويم بود باز كنم و خود را بيرون پرتاب كنم كه اقلاً خود كشته نشوم ، ناگهان ماشين نفت كشى كه به سرعت بطرف ما مى آمد، سرش برگشت و بكوه خورد و خوابيد.
من اتوبوس را نگاه داشتم و دويدم ، ديدم ، درب ماشين به كوه گير كرده و راننده صدمه اى نديده و لكن نمى تواند از ماشين بيرون بيايد، ما به زحمت درب ماشين را باز كرديم و راننده را بيرون كشيديم ، به مجرد اينكه از ماشين بيرون آمد، سئوال كرد: شما چه مذهبى داريد؟ گفتيم : مسلمان و شعيه هستيم .
گفت : مرا هم بدين اسلام و مذهب شيعه دلالت كنيد، چون من ارمنى هستم و به كيش نصرانيت معتقد بودم .
گفتيم : بگو:(( اشهدان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و ان على ولى الله ))، بعد از آنكه شهادت را بزبان جارى كرد، گفت : ((عباس كيست ))؟ ما گفتيم :(( عباس فرزند امام اول از ائمه ما حضرت على بن ابى طالب (ع ) است .))
چطور شد كه از(( عباس )) سئوال كردى ؟ گفت : در ايران كه رانندگى ميكردم ، رفقاى راننده شيعه ميخواستند مرا بمرام تشيّع دلالت و رهبرى نمايند، ولى من قبول نمى كردم ، از راه دلسوزى و نصحيت بمن مى گفتند(( هر وقت در جايى بيچاره شدى و خواستى خود را از گرفتارى نجات دهى ، بگو:(( يا اباالف