ضل العباس )). او قطعاً از تو دادرسى خواهد كرد)).
اين مطلب در ذهنم بود تا اينكه اَلا ن بالاى گردنه كه سرازير شدم ، يك وقت متوجه شدم كه ترمز بريده و يقين كردم كه من با ماشين به ته دره سقوط مى كنم و بدنم قطعه قطعه مى شود، لذا از روى ناچارى چند مرتبه گفتم :(( يا اباالفضل )).
((حضرت ماشين مرا حفظ كرد و جان مرا نگه دارى فرمود)) و من تا زنده هستم ثلث در آمد ماشينم را وقف (( حضرت اباالفضل (ع ) ))كردم و در راه روضه خوانى او مصرف مى كنم و همان جا انگشت خود را به مُرَكَّب زد و روى ماشين نوشت (( شركت با ابوالفضل العباس (ع ))).(94)
آئين قيام در ره حق
بر رهبر ما نمود عباس
بُد رهبر عشق و عاشقان را
در عشق خوش آزمود عباس
با دست يداللهى كه او راست
بر شوكت ما فزود عباس
آنجا كه ز پافتاد بر خاك
آنگه كه بخون غنود عباس
مى گفت سلام و از امامش
لبيك خدا شنود عباس
تا ديده شدش نشانه تير
صد ديده بحق گشود عباس
از غيرت و همتش روان كرد
دريا به كنار رود عباس (95)مرد سنى
محرّم سال هزار و سيصد و چهل و شش شمسى بود، مردم روستا و قريه نزديك شهر درود، آماده عزادارى (( عزيز زهرا سلام الله عليها آقا اباعبدالله الحسين (ع ))) مى شوند و لوازم و مخارج و وسايل تهيه مى كنند و همينكه ميخواهند آماده عزادارى شوند، يكى از مامورين دولتى كه سُنىّ مذهب و فرد با نفوذى در آن محل بود به آن هيئت پيغام مى دهد كه بايد از برنامه عزادارى صرف نظر كنيد.
عزادران خيلى ناراحت مى شوند كه نمى توانند مراسم همه ساله خود را انجام دهند و عزادارى نكنند و از طرفى هم نفوذ آن مرد سُنًى كار دستشان دهد. حيران و سرگردان كه خدايا چه كنيم ؟!
اتفاقا فرداى آن روز مى بينند كه خود مامور سُنًى لباس سياه عزا پوشيده و مشك پر آبى به دوش انداخته و با سر و پاى برهنه مشغول عزادارى شده .
تعجب مى كنند! خدايا چه شده ؟! او كه با عزادارى موافق نبود. چطور شده خودش لباس عزأ ،تنش كرده ؟!
بعد از اينكه بررسى مى كنند، مى فهمند، شب گذشته در خواب محضر مقدس (( حضرت باب الحوائج آقا حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) مشرف شده و حضرت به او تندى و عتاب نموده با حالت غضب به آن مرد سنى مى فرمايد: اگر از عزادارىِ محبين ما جلوگيرى كنى با يك ضربه شمشير دو نيمت مى كنم .
مامور سنّى از خواب بيدار مى شود و(( به مذهب شيعه مى گرود)) و اولين كسى مى شود كه براى سرور سالار شهيدان عالم ، لباس عزادارى و سوگوارى بتن مى كند و آن سال مراسم عزادارى با شكوهى بر پا خواهد شد.(96)
مهر تو نشانى بود از جنت موعود
قهر تو ز دوزخ دهداى شاه علامت
آهو به سرا پرده عدل و كرم تو
از شير ژيان سخت گرفته است غرامت
بر تير بلا سينه سپر كردى و گفتى
تير ستم خصم به از تير ملامت
دست از بدنت گشت جدا در ره اسلام
تا كار بسامان رسد از سعى همامت
سقاى حرم بودى و لب تشنه و ليكن
اغيار فتادند ز پستى به ظلامت
غلتيده بخون ديد چو آن قامت موزون
يكباره دو تا شد ز غمت نخل امامت
مى خواست برد سوى حرم پيكر پاكت
افسوس كه يك عضو نبود از تو سلامت
اميد (صفا) بر كرم و لطف تو باشد
اى كان كرم بهر شفاعت به قيامت (97)اى باد حيا نمى كنى
كسبه و بازاريهاى شهر رى (حضرت عبدالعظيم (ع )) مجلس عزادارى توى مدرسه بر پا كرده بودند و ((مرحوم حاج ميرزا رضاى همدانى )) (كه يكى از علماى با اخلاص بوده ) در آنجا منبر مى رود در آن فصل باد و باران و آفتاب و ابر با هم توام بود.
يك روز وقتى كه حاج ميرزا بالاى منبر مشغول سخنرانى مى گردد و بعد از آن روضه حضرت اباالفضل (ع ) را مى خواند، ناگهان هوا طوفانى شد و باد شديدى آمد كه بر اثر آن باد و طوفان چادرى كه روى حياط انداخته بودند به حركت در آورد و هر دقيقه باد شديدتر مى شد و سر و صدا راه انداخته بود.
اين مرد بزرگ وقتى اين سر و صداها و اين صحنه را مى بيند دستش را از زير عبا در مى آورد و دو زانو مؤ دب روى منبر مى نشيند و با انگشت سبابه اشاره به باد مى كند و مى فرمايد:
اى باد حياء نمى كنى و خجالت نمى كشى ؟! چقدر ياغى و سركش شده اى ؟ ((مگر نمى بينى و نمى شنوى كه من مشغول ذكر مصيبت آقايم قمربنى هاشم حضرت عباس (ع ) هستم .))
آن باد شديدى كه برخاسته بود و مى خواست چادر با آن عظمت را از بيخ و بن بكند، و ((آرام و ساكت شد)) و ايشان با كمال آرامش روضه حضرت را خواند.
وقتى كه روضه ((حضرت اباالفضل (ع ))) تمام شد و از منبر پائين آمد دوباره طوفان شديدى برخاست و چادر و پوش را پاره پاره نمود.
اى ماه بنى هاشم و اى كان شهامت
وى از تو قوى روز غزا پشت امامت
در وصف تو فرمود چنين سيد سجاد
كز رتبه فزون از شهدائى به قيامت
در مكتب عشاق جهانى تو مدرس
در كوى وفا ساخته اى تا كه اقامت
در محفل جانان توئى شمع دل افروز
افروخته رخ دارى و افروخته قامت
آنكس كه ندارد بجهان مهر تو در دل
او را نبود بهره بجز رنج و ندامت
زهد و ورع و علم و عمل حلم و شجاعت
ارزانى جان تو شد از باب كرامت (98)علم و وسوسه
((شيخ محمد)) اهل تبت چين بود و خيلى مشتاق علم و تحصيل بود ولى چون به مرض وسوسه دچار شده بود، وقت وضو خيلى به زحمت مى افتاد و از اين مرض رنج مى برد.
ايشان به نجف اشرف مشرف مى شود و براى اين دو مشكل به ضريح مطهر ((حضرت اميرالمؤ منين على (ع ))) پناهنده شده و به تضرع و گريه و زارى مشغول مى شود و از حال طبيعى خارج مى گردد، در همان لحظه مى شنود كه گوينده اى مى گويد: تو به تحصيل علم موفق مى شوى و ((براى رفع مرض ‍ وسوسه ات خدمت حضرت ابوالفضل العباس برو.))
گفت : وقتى كه بحال آمدم ، بلند شدم رفتم كربلا، بعد از زيارت ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) به زيارت ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) مشرف شدم بعد به مدرسه آمدم و شب را در حجره مدرسه خوابيدم .
در عالم خواب ديدم كه به حجره وارد شدم ، ديدم ((حضرت رسول الله (ص ) و آقا اميرالمؤ منين (ع ))) نشسته اند. سلام كردم ، جوابم داده و بعد اجازه نشستن به من فرمودند، همين طور كه نشسته بودم يك وقت ديدم (( حضرت ابوالفضل (ع ))) تشريف آوردند و به (( آقا رسول الله (ص ))) سلام فرمود. آقا بعد از جواب فرمود بنشين ، سپس (( حضرت اميرالمؤ منين (ع ))) رو به پيغمبر (ص ) فرمود: و از(( حضرت عباس (ع ) )) شروع به تعريف و تمجيد نمودند.
حضرت فرمود: مى دانم (( حضرت امير (ع ))) فرمود: يك انعام و هديه اى به او عنايت فرمائيد.(( حضرت رسول (ص ))) فرمودند: بهترين هديه اين است كه برخيزد و وضو بگيرد و به نماز بايستد و ما با او به جماعت اقتدا كنيم .
(( حضرت عباس (ع ))) برخاستند وضو گرفتند، يك مقدار كمى آب به صورت خود زدند و آن را شستند بعد به شستن دست راست و دست چپ و بعد مسح سر و پاها مشغول شدند و بعد رو به من كرده و فرمودند: (( ما اين طور وضو مى گيريم .))
از خواب پريدم و بعد از آن ديگر هيچ وسوسه اى وقت وضو نداشتم .(99)
منم سقا و سردار سپاه خسرو دينم
كه بر اطفال عطشان دلنوازم ميتوان گفتن
شكست از سنگ بيداد زمان گربال من غم ، نى
كه مرغ قاف قربم شاهبازم ميتوان گفتن
چود ستم قطع شد ناچار با دندان گرفتم مشگ
بدرد دردمندان چاره سازم ميتوان گفتن
وضو با خون گرفتم ظهر عاشورا به دشت غم
سرو جان داده در راه نمازم ميتوان گ