تن
(صفا) تا بنده درگاه سلطان سرافرازم
بجان از خلق عالم بى نيازم ميتوان گفتن (100)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:740.txt">پيدا شدن پول</a><a class="text" href="w:text:741.txt">نجات از بلا</a><a class="text" href="w:text:742.txt">حوريه</a><a class="text" href="w:text:743.txt">استخاره</a><a class="text" href="w:text:744.txt">شفاى آيت الله شيرازى</a><a class="text" href="w:text:745.txt">چرا اى غرق خون</a><a class="text" href="w:text:746.txt">سرطان حنجره</a><a class="text" href="w:text:747.txt">اى آقا پناهم بده</a><a class="text" href="w:text:748.txt">راه توسل</a><a class="text" href="w:text:749.txt">ختم مجرّب</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:75.xml">جلوه عشق</a><a class="folder" href="w:html:106.xml">داستانهايى از زمين كربلا</a><a class="folder" href="w:html:120.xml">لمعات الحسين عليه‌السلام</a><a class="folder" href="w:html:144.xml">داستانهاى شنيدنى از امام حسین (ع)</a><a class="folder" href="w:html:158.xml">داستانهايى از فضيلت زيارت امام حسين (ع )</a><a class="folder" href="w:html:174.xml">قصه هاى تربیتی زندگى امام حسين عليه السلام </a><a class="folder" href="w:html:192.xml">چهل داستان و چهل حديث از امام حسين عليه السّلام</a><a class="folder" href="w:html:210.xml">داستانهاى شگفت انگيز از زيارت عاشورا و تربت سيد الشهدا (ع)</a></body></html>پيدا شدن پول
يكى از موثقين شيراز بنام (( حاج آقا بزاز شيرازى )) به كربلا مشرف شده بود. وقتى به شيراز برگشت ، ما به عيادت (( زائر آقااباعبدالله الحسين (ع ))) رفتيم ، پس از بازديد، مى خواستم از جايم بلند شوم گفت : شما باشيد مى خواهم برايتان حكايتى بگويم . وقتى نشستم ، گفت :(( اوايل ماه صفر بود كه زنى وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع ) شد و فرياد زد آقا پولم را برده اند و از اينجا نمى روم تا پولم را بدهى .))
هر جورى خواستند او را قانع كنند كه بيرون بيايد تا شايد پولش پيدا شود قبول نكرد و گفت : محال است من از اينجا تكان بخورم و تا پولم را از(( حضرت عباس )) نگيرم بلند نمى شوم ، چيزى نگذشته بود كه ناگهان از كفشدارى صدا زدند كه علامت پولها را بده كه پولت پيدا شده .
گفت : پول را اينجا بياوريد، زيرا من عهد كرده ام كه تا پولم را نگيرم از اينجا تكان نخورم ،(( وقتى نشانى پولها را داد، ديدند درست است .(101)
ز مهر شاه دين ماه بنى هاشم لقب دارم
به بستان ولايت سرو نازم ميتوان گفتن
حسين آن شهريار كشور جانرا غلامم من
ازين معنى امير سر فرازم ميتوان گفتن
عدو خواهد زبون سازد مرا اماّ نمى داند
يدالله زاده ام فخر حجازم ميتوان گفتن (102)نجات از بلا
يك سال به كربلا و كاظمين مشرف شدم ، عيد غدير در كاظمين مشرف بودم و بعد از آن خدمت (( مرحوم آسيد اسماعيل صدر)) رفتم و بعد با كشتى كوچكى به بصره آمدم ، در آنجا منتظر جهازدودى شدم و اين انتظار تا بيست و هشت ذيحجه طول كشيد و وقتى هم كه وارد شد آن را توقيف كردند و بعد هم اجازه سوار شدن و به خرمشهر رفتن ندادند.
من و چهل نفر ديگر كه اهل نسا و نو بندگان و فدشكو بودند، با من بودند، وقتى وضع را اين چنين مشاهده كرديم ناچار به كشتى بادى نشستيم .
روز اول محرم هزار و سيصدو سى هشت هجرى قمرى سوار كشتى شديم . از چهل و يك نفر مسافر چند نفر آن زن و بچه بودند و به سمت بوشهر حركت كرديم ، روز دوم محرّم همراهان و مسافران از من تقاضاى يك روضه كردند، كه من براى آنها روضه بخوانم ،
روى يك جاى بلند قرار گرفتم و روضه ورود(( حضرت امام حسين (ع ) )) را به كربلا خواندم . مردم فهميدند كه من از ذاكرين و مصيبت خوانان هستم .
شب چهاردهم محرّم در اثر باد مخالف كشتى به گرداب افتاد، تقريبا دو فرسخ از راهى را كه آمده بود برگشت ، ماه و آسمان را مى ديديم كه دور سرما دور مى زد، باد شدت گرفته و بادبان را پاره پاره كرده و كشتى سوراخ شده بود، آب از زير آن ميآمد، دو ساعت كشتى بر روى آب دور خود حيران مى گرديد و اختيار بكّلى از دست ملاّح گرفته شده بود، همه مضطرب و ناراحت به جزع و فزع افتاده و خودشان را در معرض مرگ مى ديدند، حتى شهادتين را نيز ميگفتيم كه ناگهان ملا ح وحشتزده گفت : مگر شما زوار نيستيد مگر شما از خدمت امام عزيزتان نيامده ايد؟! مگر شما روضه خوان نيستى ؟ يك چيزى بگوئيد و بخوانيد تا از اين طوفان مرگبار نجات پيدا كنيم .
حقير سر تا پا تقصير(( مشغول خواندن روضه (( حضرت ابوالفضل العباس ‍ (ع ))) شده ، خدا شاهد است كه غرضى جز نجات نداشتم ، بعد از روضه من يك نفر فسايى نوحه خوانى كرد و سينه زنى مفصّلى كردند و خسته و نالان دست به دعا برداشتيم و ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) را شفيع قرار داديم .
در اثناء توسل ، سوراخ كشتى گرفه شد و با ختم توسل ، صداى ملاّح بلند شد كه آسوده و راحت باشيد كه نسيم موافق مى آيد، با اينكه مسافت راه زياد بود فرداى آن شب وارد شهر شديم .)) (103)
منم عباس كز جان سرفرازم ميتوان گفتن
به جانان بسته ام دل عشقبازم ميتوان گفتن
منم پور على ضرغام دين كز غيرت و مردى
به ميدان شهامت يكّه تازم ميتوان گفتن
شدم پروانه شمع رخ سلطان مظلومان
ازين رو شمع بزم اهل رازم ميتوان گفتن
به ميدان محبت چشم اميد از جهان بستم
براه عشق جانان پاكبازم ميتوان گفتن (104)حوريه
((آيت الله شيخ محمّد حسن مولوى قند هارى رضوان الله تعالى عليه )) كه جديداً مرحوم شدند. در يكى از مجالسى كه در شبهاى جمعه دارند فرمود:
طلبه اى به نام (( شيخ على )) در نجف مى زيست كه ازدواج نكرده بود و مى گفت : حالا كه مى خواهم ازدواج كنم ،(( حورالعين )) مى خواهم ! وى چند مدت در حرم ((اميرالمؤ منين (ع ))) متوسل به ((حضرت على (ع ) )) شد و از حضرت ((حوريه )) درخواست كرد و بعد كه در نجف مظنون به جنون شده بود به كربلا مشرف گرديد و در حرم ((حضرت سيدالشهداء(ع ) و حضرت اباالفضل (ع ))) از آن دو بزرگوار طلب ((حوريه )) نمود. اماّ بعد از مدتى اين قضايا را رها كرده به نجف برمى گردد و باز در مدرسه نواب مشغول درس ‍ مى شود و كلاً از آن تمنّا دست برداشته و فقط به درس مى پردازد.
يك شب كه از زيارت ((حضرت امير (ع ))) برمى گشته مى بيند در وسط صحن خانمى نشسته است . وقتى از كنار آن زن رد مى شود، آن زن برمى خيزد و به او مى گويد: من در اينجا هيچ كس را ندارم و غريبم ، شما بايد مرا با خود ببريد.
((شيخ على )) مى گويد: امكان ندارد، چرا كه من مردى عزب و مجّرد بوده و شما زنى جوان هستى و بدتر از آن اينكه من در مدرسه ساكنم . آن زن به دنبال ((شيخ على )) راه افتاده و اصرار مى كند كه حتماً مرا امشب به حجره ات ببر! خلاصه ، ((شيخ على )) او را در آن شب به حجره اش مى برد، در موقع داخل شدن به مدرسه ، چند تا از طلبه ها بيرون از حجره هاى خويش به سر مى برده اند، ولى هيچ يك آن زن را نمى بينند.
((شيخ على )) به آن زن مى گويد: شما در حجره استراحت كن ، من مى روم حجره اى يا جايى براى استراحت خود پيدا مى كنم .
اماّ تا از حجره بيرون مى آيد، نورى از حجره تلا لؤ مى كند(ظاهراً آن زن چادرش را برداشته بود.) لذا فورا به داخل حجره اش برميگردد و با ترس و دلهره به آن زن مى گويد شما كيستى ؟ جنّى ؟ يا..
آن زن مى گويد: ((خودت از ائمه حوريه مى خواستى ، من هم حوريه ام و براى تو هستم ، الان هم يك خانه اى در فلان محلّه كربلا 