راى من و تو تهيّه شده كه بايد مرا به عقد خود درآورى و با هم به آنجا برويم .))
بارى ، شيخ حدود هفده سال با آن ((حوريه )) زندگى كرده و راز خويش را نيز با هيچ كس در ميان نمى گذارد، فقط يك نفر از رفقايش به نام ((شيخ محمّد)) به خانه آنها رفت و آمد داشته كه او هم از جريان آنها بى اطلاع بوده است ، بعد از حدود، هفده سال ((شيخ على )) به بستر بيمارى مى افتد، آن زن ، ((شيخ محمّد)) را خبر كرده و به وى مى گويد: رفيقت به بستر بيمارى افتاده و فلان ساعت در فلان روز هم از دنيا مى رود، لذا تو بايد آن موقع بالاى سرش ‍ باشى ((شيخ محمّد)) مى گويد: تو عجب زنى هستى ، كه شوهرت مريض ‍ شده ، برايش اجل تعيين مى كنى !
زن مى گويد: مى خواهم امروز سرّى را به تو بگويم . ((من يك ((حوريه )) هستم در محل و جايگاه خويش قرار داشتم كه بمن اعلام شد ((حضرت اباالفضل (ع ))) تو را احظار كرده اند.
بعد به من خطاب شد كه ((حضرت قمر بنى هاشم (ع ))) فرمان داده اند كه تو بايد براى مدّت كمتر از بيست سال به روى زمين بروى و همسر شخصى بشوى كه از ((حضرات معصومين (ع ))) ((حوريه )) خواسته است ، سپس يك تصرفاتى در من شد كه با زندگانى در اينجا تناسب پيدا كنم و بعد هم به زمين آورده شدم . اينك مدت هفده سال است كه با ((شيخ على )) زندگى مى كنم و اخيراً خبر رسيده كه ((شيخ على )) تا چند روز ديگر از دنيا مى رود و من به جايگاه خود برگردانده مى شوم .(105)
اى ابوالفضل كه در مكتب قرآن كريم
بودى از كودكيت يكسره تحت تعليم
چهار معصوم تو را با دل و جان پروردند
يافت ايمان تو در محضر آنان تحكيم
مرگ با آن عظمت پيش تو بس كوچك شد
بود چون چشم اميدت هم بر ذبح عظيم
آفرين بر تو و بر همّت والاى تو باد
كز تو شد غمزده دلهاى شكسته ترميم
رمز آسايش غمديده برادر بودى
چونكه مى خواست به هر كار بگيرد تصميم
امتحان دل پر عشق تو بس مشكل بود
جان فداى تو و عشق تو و، آن قلب سليم (106)استخاره
حضرت حجة الاسلام و المسلمين ((آقاى حاج شيخ على اسلامى ))، فرزند ((مرحوم آيت الله آقاى حاج شيخ عباسعلى اسلامى )) بنيانگذار جامعه تعليمات اسلامى در تهران اظهار داشتند:
داستانى را دوستان از جناب ((آية الله سيّدعبدالكريم كشميرى )) نقل نمودند كه مشتاق شدم آن را بدون واسطه از خود ايشان بشنوم . بدين منظور به محضرشان مشرف شدم ((آقاى كشميرى ))، كه در نجف مى زيستند، مورد مراجعه اقشار مختلف مردم بودند و اكثراً از ايشان طلب استخاره مى شد. ضمنا استخاره ايشان با تسبيح صورت مى گرفت و مكنونات قلبى را نيز كه مراجعه مى كردند و استخاره مى خواستند بيان مى كردند.
ايشان صبحها قريب دو ساعت به ظهر مانده در يكى از ايوانهاى صحن مطهر ((حضرت اميرالمؤ منين (ع ))) مى نشستند و افراد مختلف در اين موقع براى گرفتن استخاره به ايشان مراجعه مى كردند.
((آقاى كشميرى )) نقل كردند كه : مدّتى بود مى ديدم زنى با عباى سياه و حالت زنان معيدى (دهاتى ) زير ناودان طلا مى نشيند و زنها به او مراجعه مى كنند و او نيز با تسبيحى كه به دست داشت بر ايشان استخاره مى گرفت اين حالت نظرم را جلب كرد.
روزى به يكى از خدّام صحن مطّهر گفتم : هنگام ظهر كه كار اين زن تمام مى شود او را نزد من بياور، از او سوالاتى دارم .
خادم مزبور، يك روز پس از اينكه كار استخاره آن زن تمام شد، او را نزد من آورد، از او سؤ ال كردم : تو چه مى كنى ؟ گفت : براى زنها استخاره مى گيرم . گفتم : استخاره را از كه آموختى ؟ چه ذكرى مى خوانى ، و چگونه مسائل را به مردم مى گويى ؟
گفت : من داستانى دارم ، و شروع به تعريف آن داستان كرد و گفت : من زنى بودم كه با شوهر و فرزندانم زندگى عادى يى را مى گذراندم . شوهرم در اثر حادثه اى از دنيا رفت و من ماندم و چهار فرزند يتيم ، خانواده شوهرم به اين عنوان كه من بدشگون هستم و قدم من باعث مرگ پسرشان شده است ، مرا از خود طرد كردند.
و خانواده خودم هم اعتناى به مشكلات مادى من نداشتند، لذا زندگى را با زحمات زياد و رنج فراوان مى گذراندم .
((ضمنا از آنجا كه زنى جوان بودم ، طبعا دامهايى نيز براى انحرافم گسترده مى شد، و چندين مرتبه بر اثر تنگناهاى اقتصادى و احتياجات مادى نزديك بود به دام افتاده و به فساد كشيده شوم و تن به فحشا بدهم ولى خداوند كمك نمود و خود دارى كردم تا روزى بر اثر شدت احتياج و گرفتارى ، تصميم گرفتم كه چون زندگى برايم طاقت فرسا شده وديگر چاره اى نداشتم تن به فحشا بدهم .))
من تصميم خود را گرفته بودم .
((اماّ اين بار نيز خدا به فريادم رسيد و مرا نجات داد.))
در بين ما رسم است كه اگر حاجتى داريم به حرم ((حضرت ابوالفضل (ع ))) مى آئيم و سه روز اعتصاب غذا مى كنيم تا حاجتمان را بگيريم ، و اكثرا هم حاجت خود را مى گيرند من نيز تصميم گرفتم به ساحت مقدّس ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) متوسل شده و اعتصاب غذا كنم .
رفتم و دست توسل به دامنش زدم و كنار ضريح آن حضرت اعتصاب غذا را شروع كردم . روز سوّم بود كه كنار ضريح خوابم برد و ((حضرت ابوالفضل (ع ) به خوابم آمد و حاجتم را برآورد و فرمود: تو براى مردم استخاره بگير.
عرض كردم من كه استخاره بلد نيستم فرمود: تو تسبيح را به دست بگير، ما حاضريم و به تو مى گوييم كه چه بگويى .))
از خواب بيدار شدم و با خو گفتم : اين چه خوابى است كه ديده ام ؟! آيا براستى حاجت من روا شده است و ديگر مشكلى نخواهم داشت ؟! مردد بودم چه كنم ؟
بالاخره تصميم گرفتم اعتصابم را شكسته و از حرم خارج شوم ببينم چه مى شود. از حرم خارج شدم و داخل صحن گرديدم . از يكى از راهروهاى خروجى كه مى گذشتم زنى به من برخورد كرد و گفت : خانم استخاره مى گيرى ؟ تعجب كردم ، اين چه مى گويد؟! معمول نيست كه زن استخاره بگيرد، آن هم زنى معيدى و چادر نشين و بيابانى ! ارتباط اين خانم با خوابى كه ديدم و دستورى كه حضرت به من داده چيست ؟! آيا اين خانم از خواب من مطلّع است ؟! آيا از طرف حضرت مامور است ؟! بالاخره به او گفتم : من كه تسبيح ندارم فورا تسبيحى به من داد و گفت : اين تسبيح را بگير و استخاره كن : ((دست بردم و با توجهّى كه به ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) داشتم مشتى از دانه هاى تسبيح را گرفتم ، ديدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود: به اين چه بگويم مطالب را گفتم و او رفت .))
از آن تاريخ ، من هفته اى يك روز به اين محل زير ناودان طلا مى آيم و زنانى كه وضع مرا مى دانند، نزد من مى آيند و من بر ايشان استخاره مى گيرم و بابت هر استخاره پولى به من مى دهند ظهر كه مى شود، با پول حاصله ، وسايل معيشت خودم و فرزندانم را تهيه مى كنم و به منزل بر مى گردم .(107)
وجود اقدس عباّس ، جلوه گاه على است
به هر زمان شده مهر آفرين ، كه ماه على است
فكنده نور به عالم ز سوز دل عباّس
كه ماهتاب هدايت ، به شاهراه على است
پناه امتّ و باب الحوائجش خوانند
كه زير سايه قرآن و، در پناه على است
شكوه زينب و، فرّ و جلال عاشورا است
كه در شمايل او هيبت سپاه على است
تمام حرمت ام البنين ، ازين پسر است
كه تكيه گاه حسين است و، دلبخواه على است (108)شفاى آيت الله شيرازى
خطيب بزرگوار مرحوم حجة الاسلام و المسلمين آيت ال