است ؛ و آن رجز يكى از اعضاىقـبـيله قاره است كه در تيراندازى ماهر بودند. يكى از اعضاى قبيلهبا ديگرى برخورد كرد و مرد قارى به او گفت : اگر بخواهى باتو كشتى مى گيرم ؛ يا اگر بخواهى با تو مسابقه (اسب سوارى) مى دهم ؛ و اگر بخواهى به يكديگر تير مى اندازيم . آن ديگرىگفت : تيراندازى مى كنيم ؛ و قارى گفت :
قد انصف القارة من راماهاانّا اذا ما فئة نلقاها
نرد اولاها على اخريها
[آن كس با قاره به تيراندازى متقابل بپردازد، انصاف داده است ؛ ماقـبـيـله اى هـسـتـيـم كـه چون به گروهى برخوريم ، اوّلشان را باآخرشان باز مى گردانيم ]
آنگاه تيرى انداخت و قلبش را سوراخ كرد.
گـويـى ابـن زيـاد مدعى است كه بنى اميه در امور سياسى از چنانمـهـارتـى بـرخـوردارند كه هر كس رو در رويشان بايستد زيان مىبيند.
285- عـثمان بن زياد بن ابيه : برادر عبيدالله ، او در جوانى و درسـن 33 سـالگـى مـرد. (ر.ك . تـاريـخ الاسـلام ذهـبـى ، حـوادثسـال 61 تـا 80، ص 5) هـنـگامى كه عبيدالله به كوفه رفت بهجـايـش نشست (ر.ك . البدايه والنهايه ، ج 8، ص 160). به نظرمـى رسـد كه او بسيار سهل گيرتر از برادرش بود؛ و از پيامد وسرانجام كارها درك روشن ترى داشت . چنان كه در حضور برادرشعبيدالله گفت : ((دوست داشتم بر بينى همه بنى زياد تا روز قيامتحـلقـه اى آويـخـتـه بـود، ولى حـسـين كشته نمى شد!)) (البدايه والنهايه ، ج 8 ، ص 210).
286- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280؛ تذكرة الخواص ، ص 218؛اخبار الطوال ، ص 232.
287- ر.ك . ارشاد، ص 206.
288- شريك بن اعور حارثى : وى از شيعيان على (ع ) و در بصرهساكن بود (سفينة البحار، ج 4، ص 424؛ الغارات ، ص 281). اواز سـران اخـمـاس بـود و رياست عاليه را بر عهده داشت ؛ و در جنگصـفـين آنان را همراه ابن عباس فرستاد تا در ركاب على (ع ) عليهمعاويه بجنگند (وقعة صفين ، ص 117).
نـام پـدرش حـارث بـود و از اين رو به وى حارثى اطلاق گرديدهاست (معجم رجال الحديث ، ج 9، ص 24). او از اصحاب خاص على (ع) بـود و در جـنگ هاى جمل و صفين در ركاب حضرتش بود. او ايمانىقـوى و يـقـينى استوار داشت . او در جنگ با ابن حضرمى در بصره ،پـشـتـيـبـان جارية بن قدامه و در جنگ با خوارج در كوفه ، پشتيبانمـعـقـل بـن قـيـس رياحى بود. او در راءس سه هزار تن از جنگجويانبصره قرار داشت .
او هـمـراه ابـن زيـاد از بـصـره بـه كوفه آمد و بيمار گرديد. چندروزى را مـيـهـمـان هـانـى بـود و سـپـس بـه مـسـلم بـنعـقـيل گفت : چون عبيدالله زياد به عيادت من آمد، من سخن را به درازامـى كـشـانـم و تـو حـمـله كـن و او را بـهقتل برسان .
محدث قمى نقل مى كند كه او پيش از شهادت مسلم و هانى از دنيا رفتو در كوفه دفن گرديد.
او در يـك گـفت و گوى جنجال آميز با معاويه به خشم آمد و درحالىكه اشعار زير را مى خواند او را ترك گفت :
ايشتمنى معاوية بن صخرٍوسيفى صارم ومعى لسانى
فلا تبسط علينا يابن هندلسانك اءن بلغت ذرى الامانى
وان تك للشقاء لنا اميرافإ نّا لا نقر على الهوان
وان تك فى امية من ذراهافانا من ذرى عبدالمدان
آيـا مـعـاويـة بـن صـخـر مـرا دشـنـام مـى دهـد؛ وحال آنكه هنوز شمشيرم برّان است و زبانم در كام ؟!
اى پسر هند، حالا كه به آرزوهايت رسيدى براى ما زبان درازى نكن!
اگـر از بـدى روزگار تو امير ما شدى ، ولى ما به ذلت تن نمىدهيم !
اگر تو بزرگ بنى اميه هستى ، ما هم بزرگان عبدالمدان هستيم !
(ر. ك . سـفـيـنـة البـحـار، ج 4، ص 426؛ مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 4، ص 209). او به ولايت اصطخر فارس ‍ گمارده شدو در سـال 31 مـسـجـدى بـنـا كـرد: درسال 59 از سوى عبيدالله بن زياد بر ولايت كرمان گمارده شد؛ وچـنـد روز پـس از رسـيـدن بـه كـوفـه مـرد و ابـن زياد بر او نمازگزارد. (تاريخ طبرى ، ج 5، ص 364).
289- ارشـاد، ص 206؛ مـزّى در تـهـذيـبالكـمـال گـويـد: چـون خـبر حركت حسين (ع ) در كوفه به عبيداللهزياد رسيد، همراه دوازده تن ديگر سوار بر استر بيرون آمد تا بهكوفه رسيد.
290- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 149.
291- در روايـت اخـبـار الطـوال آمده است : ((او بر هر جماعتى كه مىگـذشـت ، بـه پـنـدار ايـن كـه حـسـيـن (ع ) اسـت به احترامش بر مىخـاسـتـنـد و دعـا مـى كـردنـد و مـى گـفـتـنـد: اى فـرزنـدرسول خدا، خوش آمديد. صفا آورديد!)).
292- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 281؛ و ر.ك .مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 290؛ ارشاد، ص 206.
293- ارشـاد، ص 206؛ بـحـار الانـوار، ج 44، ص 340 (بـهنقل از ارشاد).
294- ايـن مـثـل بـراى تـرسـو زده مـى شود كه تهديد مى كند ولىعمل نمى كند. [المنجد].
295- تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 281؛ الارشاد، ص 202.
296- جليله : شترى كه بيش از يك شكم نزاييده باشد.
297- عقد الفريد، ج 2، ص 104.
298- همان .
299- همان ، ص 122.
300- همان ، ص 112. گروه هاى ديگرى از زنان نيز براى شكايتاز جور و ستم معاويه و كارگزارانش نزد وى رفتند مانند دارميه ، امالخـيـر، اروى (دخـتـر عبدالمطلب )، ام سنان ، زرقاء و بكاره هلاليه(ر. ك . عقدالفريد، ج 2، ص 102 ـ 121). پديده رفتن زنان و نهمـردان براى دادخواهى نزد معاويه حاكى از آن است كه اموى ها در آنروزگـار، مـردان را چـنـان تـرسـانـده بـودنـد كه از بيم شكنجه وعقوبت ، حتى جراءت دادخواهى نيز نداشتند.
301- يـعـنـى خوارج ، منسوب به حروراء از نواحى كوفه . حرورانخستين جايى بود كه خوارج پس از بازگشت از صفين و رسيدن بهكوفه در آنجا اجتماع كردند.
302- جـايـى اسـت مشهور بر ساحل خليج ((فارس )) نزديك عمان ؛كـه هـوايـى بـس گـرم دارد. از ايـن رو پـسـر مـرجـانـه بـهدليـل سـختى زندگى در زاره مخالفان را تهديد كرد كه به آنجاتبعيد خواهند شد. (ر.ك . معجم البلدان ، ج 4، ص 150).
303- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 281؛ ارشـاد، ص 202؛ تـذكرةالخواص ، ص 200.
304- وقعة الطف ، ص 110.
305- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 447.
306- إ بصار العين ، ص 93.
307- ر.ك . ارشاد، ص 223.
308- ر.ك . ابصار العين ، ص 93.
309- مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص 94؛ بحار الانوار، ج 44، ص343 (به نقل از مناقب ).
310- تسلية المجالس ، ج 2، ص 182.
311- از گـفـتـار آقاى خويى چنين استفاده مى شود كه وى ، عبداللهيـقـطـر در ((روايت مشهور و روايت نادر ابن شهر آشوب )) را يك تنمـى دانـد. او مى گويد: داستان قتل وى را شمار زيادى از بزرگاننـقـل كـرده انـد، بـجـز ابن شهرآشوب كه وى را فرستاده مسلم بهسـوى امـام حـسـين (ع ) دانسته و گيرنده نامه او را مالك بن يربوعمعرفى مى كند. (معجم رجال الحديث ، ج 10، ص 284).
312- ابـصـار العـين ، ص 93؛ ولى روايات ديگرى نيز وجود داردكـه مـى گـويد آن حضرت حتى از سينه فاطمه هم شير نخورد. امامصادق (ع ) مى فرمايد: حسين (ع ) از فاطمه و هيچ زن ديگرى شيرنـخورد پيامبر(ص ) مى آمد و انگشت ابهامش را در دهان او مى گذاشتو او به اندازه دو يا سه روزش مى مكيد. در نتيجه گوشت حسين (ع )از گـوشت و خون رسول خدا(ص ) روييد. (كافى ، ج 1، ص 465،حديث شماره 4).
امـام رضـا (ع ) مـى فـرمـايـد: ((پيامبر(ص ) مى آمد و زبان در دهانحـسين (ع ) مى گذاشت . حسين آن را مى مكيد و با آن خشنود مى گشت ؛و از هيچ زنى شير نخورد.)) (كافى ، ج 1، ص 465).
ولى عـلامـه مـجـلسـى ايـن دو 