ى باقى نمانده و نياز به عمل ندارد و ((به بركت توسل به حضرت ابوالفضل (ع ))) خداى مناّن به او شفا مرحمت فرموده است )).(123)
بر تو اى معدن ايمان و ادب رحمت باد
كيست مانند تو در عشق سرا پا تسليم
دفتر زندگى هر كسى از گردش چرخ
گردد اوراق و شود كهنه ، چو باطل تقويم
ليك هرگز نشود كهنه كتاب عُمْرَت
هر زمان مطلب نو، مى شود از آن تفهيم
بر علمهاى عزا، پنجه تو، هست هنوز
كند از ياد تو انسان به شعائر تعظيم
بر لب علقمه ، بى دست فتادى چوبه خاك
نقش پاينده غمها، بنمودى ترسيم
بوسه بر دست تو زد اشك فشان ثارالله
دستت اى پور يداللّه چو نمودى تقديم
هركه بگرفت (حسان )دامن سقاى حسين
ديگر از آتش دوزخ نَبُوَد او را بيم (124)نيش عقرب
يكروز با خانواده و پدر و مادر و برادر براى صله رحم خانواده اخوى به طرف اسفراين رفتيم ، در آنجا روستاى خوش آب و هوايى بود و ميزبان هم ما را خيلى تحويل گرفت .
يكروز صبح كه براى صبحانه سر سفره آمديم يك وقت متوجه شدم كه چيزى داخل شلوارم هست و مثل سوزن پايم را سوراخ كرد.
بلند شدم شلوارم را تكان دادم ، ديدم يك عقرب است .
چون از آن روستا به شهر اسفراين قريب 45 كيلومتر بود و دست رسى به دكتر هم مشكل بود.
والده فرمودند: كه يك مقدار ماست روى زخم بزن ، ما يك مقدار ماست به زخم زديم و زهر آن را گرفتيم اما سوزش خودش را داشت .
يك وقت متوجه شدم پدر بزرگوارم بنا به درخواست ميزبان ((روضه حضرت ابوالفضل (ع ) را خواند)). و يادم نمى رود اولين كلمه روضه حضرت را از اين شعر شروع كرد:
ولى قدر چمن را بلبل افسرده مى داند
غم مرگ برادر را برادر مرده مى داند
گريه زيادى كردم و ((به نيت شفا از اشك چشم مقدارى به جاى زخم و نيش ‍ عقرب ماليدم ، فورا درد ساكت شد)) و ديگر از آن وقت تا بحال احساس درد و سوزش نكردم .(125)
باب حاجات الى الله او بود
عزم او هر مشكلى آسان كند
مى شود درهاى دوزخ بسته ، گر
او شفاعت از گنهكاران كند
كيست جز او چشمه خورشيد را
گر بخواهد چشمه حيوان كند
نام سعدش مرده را جان مى دهد
ياد لعلش قطره را عمان كند
پيش مهتاب رُخَش در دل مگر
كس تواند يادى از كنعان كند(126)شفاى زهرا كوچولو
((آقاى آقاجانپور)) در ارتش خدمت مى كنند. او هر روز صبح آفتاب طلوع نكرده به محل كار خود مى رود و غروب به منزل باز مى گردد.
از مدتها قبل به دليل تداركات بسيار مهم و محرمانه به ((آقا جانپور)) ماموريت مى دهند كه خود را به مناطق جنوبى جنگ برساند.
او به همراه كليه پرسنل و همكارانش به محل ماموريت اعزام مى شود.
هيچ كسى نمى داند چه حادثه اى در انتظار است . ((آقاى آقاجانپور))، گاه در خلوت نگران همسر باردارش است كه تنها و به دور از بستگان در ياسوج زندگى مى كند.
((خدايا خودت مراقب او باش . همسرم را به تو مى سپارم )).
((فقط ياد خدا او را آرام مى كند)). روزى كه نامه همسرش را به او مى دهند، همه در آماده باش كامل بودند.
((آقاى آقاجانپور))، با خواندن نامه همسرش چنان روحيه مى گيرد كه قصد دارد براى انجام كارهاى خطرناك داوطلب شود. همسر مهربان او يادآور شده بود كه فرزندانم به وجود پدر قهرمانشان افتخار مى كنند و من در برابر مردم سربلند و با افتخار قدم مى زنم .
تو باعث افتخار همه ما هستى . نگران كودكمان هم نباش ، او در آينده به دنيا مى آيد و منتظر پدرش مى ماند.
اشك از گونه هاى ((آقاى آقا جانپور)) سرازير شد و خود را مهياى نبردى جانانه كرد.
غروب همان روز نبرد آغاز شد و در مدت كوتاهى بخش عظيمى از ميهنمان از لوث وجود بعثى ها پاك شد.
سپاهيان اسلام خرمشهر قهرمان را آزاد كردند و ((آقاى آقا جانپور)) هم كه در اين افتخار سهيم بود پس از بيرون ريختن سربازان بعثى به ياسوج بازگشت .
دو ماه بعد از فتح خرمشهر، فرزند ((آقاى آقا جانپور)) به دنيا آمد. او دخترى زيبا و معصوم بود. پدر نام فرزندش را ((زهرا)) گذاشت . ((زهرا)) همه وجود ((آقاى آقا جانپور)) بود، علاقه آن دو، روز به روز بيشتر و بيشتر مى شد، به طورى كه پدر كمتر روزى مى توانست دورى دخترش را تحمل كند.
((در يكى از روزها خواهر بزرگ زهرا، او را به بيرون از خانه مى برد و روى يك سكو كه نسبتاً بلند بود قرار مى دهد. زيرا آن موقع به زحمت مى نشست . دختر بزرگ آقاى آقا جانپور يك لحظه حواسش به اطراف پرت مى شود و زهرا در همين زمان كوتاه از چايش حركت مى كند و به زمين مى خورد.
سر زهرا به شدت به بتون آرمه محكمى كه در مسير بود برخورد مى كند و از هوش مى رود)). زهرا به كمك خواهرش ، بى هوش به خانه رسانده مى شود.
((يا حضرت ابوالفضل ...)) چه بر سر ((زهرا)) آمده است . ((زهرا)) همان لحظه به هوش مى آيد و مادر كه دستپاچه است و نمى داند چه كند، به انتظار ورود همسرش مى نشيند، مرد خانه تا دقايق ديگر پيدايشان مى شود. ((آقاى آقاجانپور)) وقتى در جريان ماوقع قرار مى گيرد، نگاهى به دخترش مى اندازد او را بى هوش مى يابد.
((زهرا)) هر چند وقت يك بار به هوش مى آيد و استفراق مى كند، به سرعت پدر متوجه خطر مى شود و ((زهرا)) را به ((بيمارستان هلال احمر)) ياسوج مى رساند. پزشك بيمارستان به محض معاينه ((زهرا)) مى گويد. سمت راست بدن دخترتان فلج شده است .
فلج ؟!.... نه !... چرا؟....
او را بايد به ((بيمارستان نمازى شيراز)) ببريد.
((موقع حركت به سمت شيراز، پدر متوجه بى حركت بودن دست و پا و صورت سمت راست زهرا شد)). از اين رو تصميم گرفت هرچه زودتر خودش را به شيراز برساند.
فاصله ياسوج تا شيراز، يكصد و هشتاد كيلومتر است و جاده پيچ و خم زيادى هم دارد.
((آقاى آقا جانپور)) به همراه همسرش و يك دوست خانوداگى راهى ((بيمارستان نمازى شيراز)) مى شوند. موقع رفتن يكى از پزشكان مى گويد: فلج شدن بچه حتمى است . فايده ندارد او را به شيراز برسانيد.
پدر نااميد از آنچه شنيده ، با سينه درد آلود و گلوى بغض دار و چشمهايى كه به اشك نشسته ، پشت فرمان راه را تا شيراز سينه مى كند و ((در همان حال كه دلشكسته و محزون است ، به حضرت ابوالفضل (ع ) متوسل مى شود و گونه اش را از اشك تر مى كند و با حنجره بغض آلود او را مى خواند.
يا ابوالفضل العباس .... يا مظلوم ... شفاى دخترم را از خودت مى خواهم . اشك از گونه پدر سرازير شده و او نمى داند كه همسر و دوست خانوادگى هم همپاى او اشك مى ريزند. دلها شكسته است . اميدى جز ائمه اطهار (عليهم السلام ) نيست . دل كه مى شكند، هر جا كه باشى ، دعا به عرش ‍ مى رسد. صداى تو را ملائك مى شنوند و اگر گوش جان را شكسته باشى صداى بال ملائك را در اطراف خود حس مى كنى . ملائكى كه دعاى تو را به آسمان مى برند و به عرش كبريايى مى رسانند)).
چهل كيلومتر از ياسوج دور شده اند كه ((ناگهان صداى دوست خانوادگى آنها كه زهرا را در آغوش گرفته ، بلند مى شود. زهرا خوب شد.... دست و پايش تكان مى خورد)). اين صدا و اين خبر دلنشين ، چنان ذوق را در تن پدرنشاند كه همان جا ترمز كرد. زهرا را در آغوش گرفت و دست و پايش را به دقت نگاه كرد و آنگاه آن را به سينه فشرد و با همه وجود گريست .
حالا چه مى كنى ؟ اين را همسرش پرسيد و او گفت :
بايد به شيراز برويم و ببينيم دكتر چه مى گويد: با اين سخن دوباره سينه جاده ر