بوالفضل (ع ))) بكشيد. اين كار را كردند.
در بين راه نزديك صحن ((حضرت ابوالفضل (ع ))) درخواست كرد كه فلان مبلغ را به فلانى بدهيد همان مقدار هم تصدق از طرف من به فقراء انفاق كنيد.
دوستانش اين عمل را تعهد كردند كه انجام دهند. سپس از در صحن دستور داد، ريسمان را بگردنش ببندند و با حال تذللّ عجيبى وارد حرم كردند.
وقتى مقابل ضريح ((حضرت ابوالفضل (ع ))) رسيد كلماتى به زبان عربى گفت ، كه خلاصه اش اينست ، ((آقا از تو توقع نبود كه اينگونه آبروى مرا ببرى و مرا بين مردم مفتضح نمائى .
من بد كنم و تو بد مكافات كنى
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
در اينموقع رئيس قبيله رسيد و او را بوسيد و ابراز خوشحالى كرد.
مردم از اطرافش پراكنده نميشدند و نسبت به او كه دوباره مورد لطف ((حضرت ابوالفضل (ع ) واقع شده بود ابراز علاقه مى نمودند)). من صبر كردم تا كاملا دورش خلوت شد، باو گفتم :
من از اول جريان تا پايان آن باتو بودم بعضى از قسمتهاى سرگذشت تو را نفهميدم ، مايلم برايم تعريف كنى ، گفت : ((آن جوان كه با من وارد صحن شد، مدتى بود از من مبلغى طلب داشت . آنشب زياد اصرار ميكرد كه بايد طلب مرا همين اَلا ن بپردازى من ناراحت شدم و باو گفتم :از من طلبى ندارى .
گفت : به جان ابوالفضل قسم بخور من بى حيائى كردم خواستم قسم بخورم كه ديگر نفهميدم چه شد))، تا امشب كه درد و ناراحتى و فشار فوق العاده اى داشتم در همان عالم رؤ يا ملائكه را ميديدم كه براى تشرف شخصى به حرم ((سيدالشهداء(ع ))) تشريفاتى قائل ميشوند سؤ ال كردم : چه خبر است ؟ يكى از آنها گفت : ((حضرت ابوالفضل (ع ))) به زيارت برادرش ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) ميآيد. من براى عذر خواهى خود را آماده ميكردم ، كه ديدم ((حضرت بوالفضل (ع ))) بالاى سر من ايستاده و با نوك پا به من ميزند و مى فرمايد: ((برخيز بدرخانه اى آمده اى كه اگر جن انس ‍ آن متوسل شوند محروم برنمى گردند)). از همان جا حالم خوب شد و اميدوارم ديگر اينگونه جسارت بمقا((حضرت ابوالفضل (ع ))) نكنم .(131)
افتاد چشم نافذ تو چون بروى آب
خشكيد از شرار نگاهت گلوى آب
دستت به آب خورد و دو چشمت نظاره كرد
ناخورده آب ديده گرفتى ز روى آب
بوسيد آب دست ترا و به گريه گفت
مشتى بنوش تا نرود آبروى آب
از شرم آب كف به لب آورد و ناله كرد:
چون ريختى تو آب نخورده بروى آب ؟
دادى دو دست و ديده و سر تا مگر شوند
سيراب كودكان حرم از سبوى آب
تا شد نشان تيره بلا چشم و مشك تو
ماندند تشنه گان همه در آرزوى آب
((نوراييا)) ز خاطره ها كى رود برون
فريادهاى العطش و گفتگوى آب (132)پليس بى ادب
حضرت آية الله ((آقاى حاج سيد اسماعيل هاشمى )) نقل مى كند:
در زمان ((حاج شيخ عبدالكريم حائرى )) (رضوان الله تعالى عليه ) و داستان بى حجابى رضاخان قُلدر، دو تا پاسبان بودند كه خيلى اذيت مى كردند.
روزى زنى با روسرى از خانه بيرون مى آيد، يكى از اين پليسها او را تعقيب مى كند، آن زن هر چه او را قسم مى دهد و ((حضرت اباالفضل (ع ))) را شفيع قرار مى دهد در او اثر نمى بخشد)).
بلكه آن بى حيا توهين هم مى كند كه اگر اباالفضل كارى از او ساخته مى شد نمى گذاشت دستهاى او ...
همان روز بحمام مى رود و دلش درد مى گيرد، معالجات اثر نمى كند و بدرك مى رسد. غسّال گفته بود: ديدم ، مثل اينكه سيلى به صورتش خورده شده باشد صورتش سياه شده بود.
پليس ديگر شقاوت بيشترى داشت ، گاهى وارد خانه ها مى شد و زنها را از خانه بيرون مى آورد و روسرى از آنها برمى داشت . ((زنى او را به ((حضرت اباالفضل (ع ) قسم مى دهد كه اذيت نكن ، در جواب مى گويد: اگر ((حضرت كارى از او ساخته مى شد...)).
زن ناراحت مى شود و نفرين مى كند: ((حضرت عباس جزايت را بدهد)).
همان شب مامؤ ريت پيدا مى كند. كشيك بازار شود. وقتى مى خواسته از سوراخ درب اطاق نگهبانى نگاهى به بازار كند. ((دستى به پشت گردن او مى خورد و از اطاق بازار پائين مى افتد و به درك مى رسد)). روز بعد براى خوشحالى ، تمام بازار را چراغانى مى كنند كه ((حضرت اباالفضل (ع ) او را به مكافات خود رساند.(133)
منكه مى ميرم براى دست تو
اى دو عالم مبتلاى دست تو
چشم هفتاد و دو ملّت خون گريست
روز عاشورا براى دست تو
ساقى لب تشنه دريا بدوش
هفت دريا سوخت پاى دست تو
در نمازى با قنوت معرفت
عشق مى خواند دعاى دست تو
لطف و احسان تو بى اندازه بُود
هر دو عالم شد گداى دست تو
يك تجّلى كرد و عالم را گرفت
جلوه ايزد نماى دست تو
اشك هم بر سينه و سر مى زند
در عزاى بى رياى دست تو
پيش چشمت هيچ كس بيگانه نيست
كاش بودم آشناى دست تو(134)ديوانه زنجيرى
حجت الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد. .. از رفقاى مرحوم آية الله ((حاج آقا حسين خادمى قدس ا...)) و آية الله ((حاج سيد اسماعيل هاشمى )) اين جريان را در حضور ايشان شرح دادند از ايشان خواهش كردم مطالب را در ورقه اى مفصّل مرقوم فرمودند:
اين جانب سيد ... روحانى و امام جماعت محله .. همه سال در اياّم محرم و صفر براى تبليغ به خوزستان مى رفتم ، يك سال براى درك فضيلت زيارت اربعين به كربلا مشرف شدم ، زوّار زياد آمده بود.
منزل مناسبى پيدا نكردم با چند نفر از اهل علم و ورحانيون ، مقابل صحن مطهر ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) در سراى پاشا اطاقى اجاره كرديم ، بعد از ظهرى از حرم مطهر به منزل مى آمديم جمعيت زيادى را در راه رو منزل مشاهده كرديم سؤ ال كرديم .
گفتند: جوانى ديوانه شده و ناآرامى مى كند مردم براى تماشاى او جمع شدند.
نزديك شديم ديديم زنى با يك حال عجيبى گريه مى كند از علت گريه اش ‍ پرسش كردم .
با سوز عجيبى جواب داد: من از اهل ((كازرون شيراز)) هستم و چند فرزند يتيم دارم ، و اين پسر پدر ندارد، مشكلات آنها بر دوش من است و اين ديوانه پسر بزرگ من است . بعد از تحصيلات و گرفتن ديپلم حالش بهم خورده و عقلش را از دست داده به دكترهاى ((شيراز و اصفهان و تهران )) مراجعه كرديم ، نتيجه نگرفتيم .
گفتند: او را به خارج كشور ببر، وضع مالى به من اجازه نمى دهد، ((تصميم گرفتم براى شفا خدمت امام حسين (ع ) و حضرت اباالفضل (ع ) برسم ))، شايد عنايتى بفرمايند.
عدّه مرا ملامت مى كردند، اعتنا نكردم و حركت كرديم ((بكربلا))، خوشبختانه متجاوز از بيست هزار نفر از اهل ((كازرون )) با ما همسفر شدند وقتى به ((كربلا)) رسيديم رفقاى كازرونى از ما جدا شدند، گفتند: ((ما تحمل كارهاى اين ديوانه را نداريم )).
بالاخره مجبور شدم در اين سرا منزل كوچكى اجاره كنم ، اكنون مشاهده مى كنيد فرزندم چه مى كند،
آن ديوانه فحاّشى مى كرد و ناسزا به مادر مى گفت و جمعيت زيادى از تماشاچيان مى خنديدند و مادر گريه مى كرد. من ناراحت شدم رو كردم به تماشاچيان و گفتم : ايستاده ايد مى خنديد و مسخره مى كنيد؟! برويد از او جلوگيرى كنيد. گفتند: كارى از ما ساخته نيست ، خودت برو نزديك و جلوگيرى كن ، رفتم جلو اسم او را صدا زدم .
گفتم : آقاى (ماندنى ) بيا ببينم چه مى گويى ؟! ديدم خرامان خرامان به طرف من آمد و يك مرتبه حمله كرد كه گلوى مرا بگيرد و مرا خفه كند. ((من با فضل خدا عجل كردم )) (البته اين سيّد بزرگوار، قد بلند و رشيدى دارد) و چند سيلى محكم به گوش او نواخ