تم و نگذاشتم كارى انجام دهد. فورا نشست و دستهاى خود را روى صورتش گذاشت و به من چند مرتبه گفت (بقاكم ا...) گفتم : بلند شو فورا بلند شد.
كسى بنام حسين بود، صدا زدم ، گفتم : طناب بياور، طنابى حاضر كرد، با كمك رفقاء دستهاى او را بستيم و زير بغلش را 4گرفتيم ، رفتيم به طرف صحن ((حضرت اباعبداللّه الحسين (ع ))) وسط صحن كه رسيديم به حسين گفتم : فورى عجله كن جلو بيا، ديوانه نگاهى كرد و گفت : حسين توئى ؟ گفت : آرى ، باز گفت : حسين توئى و با لگد محكم به قلم پاى او زد، گفتم : چرا چنين كردى ، گفت : (بقاكم اللّه )، ديوانه را نزديك رواق برديم .
براى اذن دخول ايستاديم ديوانه چند مرتبه تعظيم كرد و گفت : (انااللّه و اناّاليه راجعون ) من گريه كردم ديوانه فرار كرد و رفت آخر صحن مطهر لب ايوانى نشست ، خودم را به او رساندم . گفتم : برخيز بيا، اطاعت كرد. او را نزديك حرم بردم .
نزديك حرم كه رسيدم از يكى از خدمه اجازه گرفتم كه او را به ضريح مقدس دخيل ببنديم ، اجازه نداد گفت : حرم شلوغ است ، فردا صبح وقتى زوّار به منزلهاى خود رفتند، به حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) ببريد. به منزل ديوانه برگشتيم و او را در اطاقى حبس كرديم .
روز بعد او را به حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) برديم و با مشكلاتى او را به ضريح دخيل بستيم . مادرش پيش او ماند، ما به منزل برگشتيم .
همان روز به ((نجف اشرف )) مشرف شديم و بيست پنج روز در آنجا مانديم . وقتى به ((كربلا)) مراجعت كرديم ، ((در بين راه بشارت دادند كه ديوانه حالش ‍ خوب شد و شفا يافت )). وارد همان كاروانسرا شديم ما در آن ديوانه گريه كنان آمد و گفت : ((الحمدللّه بچه ام شفا يافت )) و حالا هم حرم مشرف شده كه طولى نكشيد آن جوان ، با صورتى نورانى و لباسهاى پاكيزه و منظم آمد. دست مرا بوسيد و مصافحه كرد و با ادب كنار اطاق نشست .
حالش را پرسيدم ؟! گفت : من تشخيص نمى دادم كجا هستم ، فقط عدّاى از ارتشيها و درجه دارها در نظرم مى آمدند و به من دستورهائى مى دادند. اگر اطاعت مى كردم مرا اذيت نمى كردند و اگر فرمانشان را انجام نمى دادم ، با شلاق مرا مى زدند. وقتى شما جلوى من آمديد، دستور دادند گلوى او را بگير و خفه اش كن ، وقتى كه به گوش من زديد خواستم تلافى كنم ، ديدم قد و قامت شما به قدرى بلند شده كه من وحشت كردم و دستم به زانوى شما نمى رسيد، بدنم به لرزه افتاد و موقعيكه مرا صدا مى زديد از ترس مى گفتيم : (بقاكم الله ) و موقعيكه مرا به ضريح بستيد نمى فهميدم آنجا كجا است . در اين حال سيّدبزرگوار نورانى مقابل من نمايان شد.
فرمودند: ((برخيز بامر خدا خوب شدى . فورا عطسه كردم چشمم باز شد، متوّجه شدم اينجا حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) است و جمعّيت زيادى زيارت مى خوانند. ناگهان سر و صدا بلند شد مردم شروع كردند به صلوات فرستادن و غوغائى شد نزديك بود زير دست پا آسيب ببينم ، عده اى كمك كردند مرا از بين جمعيت نجات دادند، مسئولين حرم مرا در حجره اى بردند و سؤ الهائى از من و مادرم نمودند و جوابها را مى نوشتند و بحمداللّه آن افرادى كه مى آمدند و مرا اذيت مى كردند و مى گفتند: اين كار را بكن و .... ديگر نزديك من نشدند و حالت عادى پيدا كردم .(135)
خون است دلم براى عباس
جان و دل من فداى عباس
عمرى است در اين غريب آباد
افتاده به سر هواى عباس
از ديده سرشك غم روان است
تا دل شده مبتلاى عباس
جاويدترين حماسه مهر
خورده است رقم براى عباس
خورشيد كه چشمه حيات است
روشن شده از صفاى عباس
افتاده دو دست مهربانش
از روى وفا به پاى عباس
مانده است فرات تا قيامت
شرمنده چشم هاى عباس
جانم به فداى غيرتش باد
در حيرتم از وفاى عباس
ديروز تمام كربلا بود
گلگون ز گل دعاى عباس
باشد كه نماز عشق خوانيم
يك روز به اقتداى عباس
فردا نبود شفيع ما را
جز دست ز تن جداى عباس
گفته است ((شقايق )) اين غزل را
گر چه نبود سزاى عباس (136)نام كتاب : جلوه عشق (قصه هاى زندگى امام حسين عليه السلام )

نام مؤ لف : محمد حسين مهر آيين

منبع : سایت غدیر www.ghadeer.orgبچه ارمنى
روز تاسوعايى يكى از هيئت هاى اصفهان به محل جلفاى اصفهان ، كه ارمنى ها منزل دارند، مى روند. يكى از عزادارها كنار ديوار مشغول عزادارى و گريه و توسل به ((حضرت اباالفضل (ع ))) بود.
ناگاه مى بيند در خانه اى باز شد و يك مرد ارمنى بيرون آمد. از وضع عزادارى و گريه مردم تعجب مى كند،و مى گويد: چه خبر است ؟ آن مرد عزادار مى گويد: ((امروز متعلق به باب الحوائج ((حضرت اباالفضل (ع ) است .))
مرد ارمنى مى گويد: من بچه پسرى دارم كه دستهاى او فلج است . ((مرا راهنمائى كن كه از ((حضرت اباالفضل شفاى او را بگيرم .)) آن مرد مى گويد: ((امروز روز ((حضرت اباالفضل است برو بچه ات را بياور و دستهايش را به علم و پرچم آن بزرگوار بمال .))
مرد اومنى هم با عجله با حال گريه دست هاى بچه را به علم مى مالد و توسل پيدا مى كند و منقلب مى شود. نعره مى زند و غش مى كند، مردم منقلب مى شوند و مى گويند: كه چه شده ؟ اين مى گويد: به مردم گفتم : كارى به او نداشته باشيد، او را به حال آورديم سؤ ال كرديم چه شده ؟ گفت : ((مگر نمى بينيد بچّه ام دستهايش را بالا و پائين مى آورد و شفا پيدا كرده .))(137)
نَبُوَد اگر چه لب خشكت آشنا با آب
چه خوش مرام تو دارد سر وفا با آب
چه گويمت كه به ياد تو غرق اندوه است
شكوه شادى ديدارهاى ما با آب
به مكتب شرف و شور و شوق و جانبازى
نوشت دفتر عشق تو را خدا با آب
شكست بغض زمان در گلوى خاطره ها
چو شُست كام تو را دست مرتضى با آب
شكست غيرت تو در مصاف نامردى
در آن كرانه كه يك غنچه گفت بابا آب
دمى كه تشنه لب از شطّ شوق برگشتى
شكست الفت صحراى كربلا با آب
فرات دجله ى شرم است در برابر تو
كه كوفه داشت نگاهى چو كيميا با آب
فداى قدّ تو ودست بى تنت اى مرد
در آن معامله ى قوم بى حيا با آب
به يُمْن نام تو و افتخار سقّايى است
كه هست رابطه اى بين شعرها با آب (138)درد شكم
خانمى براى اين حقير در نامه اى نوشتند: سالى كه ((حضرت آيت الله ((حاج سيدمحمد باقر ابطحى )) ((امامزاده سيد محمد(ع ))) را مى ساختند. در خرّمى زندگى مى كرديم و پدرم از شفيتگان به ((اهل بيت عصمت (عليهم السلام ))) و ((آية الله ابطحى )) بود و در برنامه ها مساعدت به مستمندان و خانه سازى و حمام و مسجد و درمانگاه سازى هاى ايشان كمك مى كرد. شوهرم خدمت ((آية الله ابطحى )) رسيد، عرض كرد: سنگ سر درب ((امام زاده سيد محمد(ع ))) را من مى دهم و متاسفانه موفق نشد كه سنگ را تقديم كند، همان سال شوهرم مبتلا به درد شكم شد و بسيار رنج مى برد.
ماه محرم رسيد، شبها در مجالس روضه خوانى شركت مى كردم و ((براى شفاى شوهرم متوسل به اهل بيت (عليهم السلام ) مى شدم )) و وضع مالى خوبى نداشتيم . شب هفتم محرم شد، در خواب ديدم وارد حرم ((سيد محمد(ع ) از نواده هاى ((حضرت اباالفضل (ع ))) شدم آيت الله ((حاج سيد محمد باقر ابطحى )) در كنار ضريح ((سيد محمد(ع ))) بودند و سفره اى كرباسى يزدى جلوى ايشان گسترده بود و مقدارى نان و انگور و انار و گوجه در سفره بود.
به من تعارف كردند و فرمودند: بنشين بخور ناراحت نباش گرچه شوهرت سنگى را كه نذر كرده 