وايـت را بـهمـرسل بودن متهم ساخته است (مرآة العقول ، ج 5، ص 365)؛ و سيدعـبـدالحـسـيـن شرف الدين بر اين دو روايت انتقاد دارد. (ر.ك . اجوبةموسى جارالله ).
313- ابصار العين ، ص 93.
314- همان .
315- همان .
316- همان ، ص 94.
317- تـنـقـيـح المـقـال ، ج 2، ص 63؛ و ر.ك . قـامـوسالرجال ، ج 5 ، ص 280.
318- ر. ك . حـيـاة الامـام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 416؛ استادقـرشـى گـويـد: ايـن تـصميم ها طوفانى از جزع و بى تابى رابـرانـگـيخت ؛ نه تنها در كوفه بلكه در همه نقاط عراق ، كوفياناز دخـالت در هـر مـوضوع سياسى بركنار نگه داشته شدند و هيچگـونـه تلاش مخالفت آميزى از آنان سر نزد. آنان يقين كردند كهقدرت براندازى حكومت اموى را ندارند؛ و در نتيجه به سياست هاىسـخـتـگـيـرانـه آنـهـا تـن دادند و آرام نشستند. (همان ماءخذ، ج 2، ص416).
مـا در ايـن بـاره ديـدگـاهـى داريـم كـه شـايـد درفصل ((حركت امت )) در همين كتاب بيان كنيم ، ان شاء الله تعالى .
319- عـبـدالله بـن حـارث بـن نـوفـلبـن حـارث بن عبدالمطلب : وى كسى است كه امام حسن (ع ) او را نزدمـعـاويـه فرستاد؛ و روايتى از رسول خدا(ص ) در فضيلت فاطمه(س ) دارد. او كسى است كه ابن زياد همراه مختار به زندانش افكند.(مـسـتـدركـات عـلم رجـال الحـديـث ، ج 4، ص 508). او در روزگـارپـيـامـبـر(ص ) بـه دنـيـا آمـد. هـنـگـام مـرگ يـزيـد بـااهـل بـصـره اجتماع كرد تا رياست آنان را عهده دار گردد. زبير بنبـكـار گـفـتـه است : او پسر خواهر معاويه به نام هند است . پس ازفـرار ابـن زيـاد، مـردم بـصـره بـه اتـفـاق او را بـه ريـاسـتبرگزيدند؛ و به پسر زبير نوشتند كه با او بيعت كنند. او نيزرياست عبدالله را تاءييد كرد. عبدالله در فتنه عبدالرحمن بن محمدبـن اشـعـث از تـرس حـجـاج ، از بـصـره بـه عـمـان گـريـخـت و درسـال 84 ه‍ در آنـجا درگذشت . (ر. ك . سير اعلام النبلاء، ج 1، ص200). او از سران بنى هاشم بود. (همان ماءخذ، ج 3، ص 531).
320- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294.
321- اءنـسـاب الاشـراف ، ج 5، ص 215؛مقتل الحسين ، مقرم ، ص 157 به نقل از انساب الاشراف .
322- حـصـيـن بـن نمير: يكى از فرماندهان ملعون و پليد سپاه ابنزياد و از طرفداران معاويه بود. (الغدير، ج 10، ص 295). وى ازسـوى يـزيد ماءمور بود كه با ابن زبير در مكه بجنگد (بحار، ج38، ص 193؛ مستدركات علم رجال الحديث ، ج 3، ص 221).
323- عبدالاعلى بن يزيد كلبى : يكى از قهرمانان شجاع كوفه ،او با مسلم بيعت كرد و براى او و حسين (ع ) بيعت مى گرفت . پس ازقـتـل مـسـلم ، ابـن زيـاد او را بـه زنـدان افـكـنـد و سـپـس فـرمـانقـتـل او را صـادر كـرد؛ و او كـشـتـه شـد. (مـسـتـدركـات عـلمرجال الحديث ، ج 4، ص 366).
طـبـرى گـويـد: ((ابـن زيـاد پـس از كـشـتـه شـدن مـسـلم بـنعـقـيـل و هانى بن عروه ، عبدالاعلى كلبى را، كه به وسيله كثير بنشـهاب در ميان بنى فتيان پنهان شده بود، فرا خواند و چون او راآوردنـد گفت : وضعيت خود را براى من بازگو، گفت : خداوند كارترا راست گرداند، بيرون آمدم تا ببينم كه مردم چه مى كنند؛ و كثيربـن شـهاب مرا دستگير كرد. گفت : بايد سخت سوگند بخورى كهدر كـارى جـز آنـچـه گـفتى نبوده اى . او از سوگندخوردن خوددارىورزيـد و عبيدالله گفت : او را به گورستان سبع ببريد و گردنبزنيد. گويد: او را بردند و گردن زدند)). (تاريخ طبرى ، ج 3،ص 292).
در جـاى ديـگـر، طـبـرى به نقل از ابى مخنف گويد: ((حديث كرد مراابـوجـناب كلبى كه كثير مردى از كلب به نام عبدالاعلى بن يزيدرا يـافـت كـه سـلاح بـرگـرفـتـه آهـنـگ رفـتـن نـزد ابـنعقيل در ميان بنى فتيان دارد. او را دستگير كرد و نزد ابن زياد بردو كار او را گزارش داد و عبدالاعلى به ابن زياد گفت : قصد داشتمنزد تو بيايم . گفت : و از پيش خودت اين وعده را به من دادى ! پسفـرمـان داد تـا او را بـه زندان افكندند. (تاريخ طبرى ، ج 3، ص287).
324- عـمـارة بـن صـلحب اَزْدى : سيره نويسان او را پهلوان و دليرتـوصـيـف كـرده انـد. او از شـيـعـيانى بود كه با مسلم بيعت كرد؛ وبـراى حـسـيـن (ع ) بـيـعـت مـى گـرفـت . هنگامى كه مردم مسلم را رهاكـردنـد، عـبـيـدالله بـه دسـتگيرى و زندان وى فرمان داد؛ و پس ازشـهـادت مـسـلم فـرمـان داد تـا او را گـردن بـزنـنـد. (تـنـقـيـحالمقال ، ج 2، ص ‍ 323).
طـبـرى گويد: محمد بن اشعث بيرون رفت و در كنار خانه هاى بنىعـماره ايستاد. عمارة بن صلخب اَزدى كه قصد رفتن نزد مسلم را داشت، سـلاح بـه دوش از راه رسـيـد. مـحـمد او را گرفت و نزد ابن زيادفـرستاد؛ و او به زندانش افكند. (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 292).آنگاه ـ پس از قتل هانى ـ عبيدالله عماره را ـ كه به قصد يارى مسلمبـيـرون آمـده بـود ـ دسـتـگـيـر كـرد؛ و از او پـرسـيـد:اهل كدام قبيله اى ؟ گفت : قبيله اَزد. گفت : او را ببريد و در ميان قبيلهاش گردن بزنيد. (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 292).
325- اصبغ بن نُباته : او از موثقان و ياران نزديك اميرالمؤ منينو حسنين (ع ) است . اصبغ پيمان امير مؤ منان به مالك اشتر و وصيتآن حـضرت به پسرش ، محمد حنفيه ، را از ايشان روايت كرده است .او از اعـضـاى شـرطـه خميس بود كه با حضرت پيمان جان فشانىبـسـتند و او پيروزيشان را ضمانت كرد. اميرالمؤ منين (ع ) وى را درزمـره مـوثـقـان دهـگـانـه بـه شـمـار آورده اسـت او درغسل سلمان فارسى به امام (ع ) كمك كرد، و از كسانى است كه تختسـلمـان را كـنـار گـورسـتـان برد؛ كه مى خواست با مردگان سخنبگويد. اصبغ كه در جنگ صفين فرمانده شرطه خميس بود به على(ع ) گـفـت : مـرا از ديـگـران پـيـش تر بفرست ؛ زيرا كه امروز مراشكيبا خواهى يافت و از يارى من بهره مند خواهى شد. فرمود: با نامو بـركـت خـداونـد پيش رو. او پيش رفت ، شمشير برگرفت و رايتبه دوش رجز مى خواند؛ و هنگام بازگشت ، شمشير و نيزه اش خونآلود بـود. او پـيـرى پارسا و عبادتگر بود و هنگام رويارويى بادشـمـن شـمشيرش را غلاف نمى كرد. او از ذخاير على (ع ) بود؛ كهبـا آن حضرت پيمان مرگ بسته بود. وى از شهسواران عراق بود؛و كـسـى است كه مى گويد: صد فصل از مواعظ اميرالمؤ منين را حفظكـردم و از خـطـابه هاى آن حضرت آن قدر به حافظه سپرده ام كهانـفـاق ، جـز بـر وسـعـت و فـراوانـى آنـهـا نيفزايد. (مستدركات علمرجال الحديث ، ج 1، ص 692).
326- حـارث اعـور هـمدانى : وى از دوستان اميرالمؤ منين (ع ) بود وعـلى (ع ) او را در زمـره مـوثـقـان دهگانه خويش به شمار آورد. ابنابـى الحـديـد گـويـد: او از فـقـيـهـان بـود و درسـال 65 ه‍.ق درگـذشـت . (مـسـتـدركـات عـلمرجال الحديث ، ج 2، ص 260).
طـبـرى گـويـد: او از يـاران پـيـشـگـام عـلى (ع ) واهـل فـقـه ، دانـش فـرايـض و حـسـاب بـود. (قـامـوسالرجال ، ج 3، ص ‍ 14).
عامه نيز اورا موثق شمرده و ستوده اند و در صحاح و ديگر جاها ازاوحديث نقل كرده اند. (الغدير، ج 11، ص 222).
327- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 157.
328- ارشاد، ص 170.
329- اعـلام الورى ، ص 174؛ تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص 262 (به نقل از اعلام الورى ) و نيز ر.ك . ارشاد،ص ‍ 176.
330- مستدركات علم رجال الحديث ، ج 8، ص 44.
331- ارشاد، ص 171.
 

nex