t page

332- ر. ك . مـسـتـدركـات عـلم رجال الحديث ، ج 8، ص 44؛ و ر.ك .تنقيح المقال ، ج 3، ص 262. مامقانى نيز گفته است : ((بلكه اگرميان عصمت و عدالت مرتبه واسطه اى بود، بر او اطلاق مى كرديم.))
333- ر.ك . بحار الانوار، ج 45، ص 353.
334- چنان كه در متن روايت ارشاد خواهد آمد.
335- شـيـخ مـفـيد يكجا مى گويد: ((و در همان سالى كه كشته شدحـج گـزارد.))؛ و در جـاى ديـگـر مى گويد: ميثم از ام سلمه دربارهحـسين پرسيد و او گفت : در بستان خويش است . گفت : ((از من به اوبگو كه دوست داشتم بر او سلام كنم ؛ و ما ان شاء الله در پيشگاهخداوند يكديگر را ديدار خواهيم كرد.))
ايـن سـخـنـان شـيـخ مـفـيـد بـسـيـار شـگـفـت وقـابـل تـاءمـل اسـت . بـايـد ديـد كـه چـگـونـه مـيـثـم در آنسال حج گزارده ولى در آن مدت بلندِ حضور امام (ع ) در مكه مكرمه، نه او را ديده و نه با آن حضرت ملاقات كرده است ؟
بـه احـتـمـال زيـاد مـراد شـيـخ مـفـيـد از حـج گـزاردناصـل زيارت بيت الله الحرام است ؛ و ممكن است كه اين زيارت عمرهبـوده باشد. در يك روايت ديگر فرزند ميثم ، حمزه ، هنگام توصيفرويـدادهـاى ايـن زيـارت به صراحت مى گويد: ((پدرم براى عمرهبـيـرون رفت .)) (بحار الانوار، ج 42، ص 129). بنابر اين ، اينزيـارت عـمـره بـوده اسـت . هـمـچـنـيـن بـهاحـتـمـال زيـاد ورود مـيـثـم بـه مـديـنـه پـيـش از رجـبسال شصت يا در همان ماه يعنى پيش از رسيدن خبر مرگ معاويه بهمدينه و تقاضاى حكومت اموى از امام حسين براى بيعت با يزيد بودهاسـت . زيـرا از ظـاهـر تـاريخ پس از آن تا خروج امام (ع ) از مدينهچنين بر مى آيد كه امام به باغ خويش در بيرون مدينه نرفته است.
336- از اين روايت چنين بر مى آيد كه مختار پيش از رسيدن امام (ع )بـه عـراق آزاد بـود، زيـرا كه پيش از رسيدن آن حضرت به عراقكـشته شد. اين خلاف مشهور است و شايد درباره اش بتوان گفت كهبـراى جـلوگـيـرى از پـيـوستن مختار به امام (ع ) او را زير مراقبتشديد قرار داده بودند.
337- ارشاد، ص 171.
338- ارشـاد، ص 207؛ بـحـار، ج 43، ص 342ـ343 (بـهنقل از ارشاد).
339- اصـل ايـن مـثـل در زبـان عـربـى ((اءتـتـك بخائن رجلاه )) مىباشد كه سماوى آن را چنين ضبط كرده است : ((اءتتك بحائن رجلاه)) به معناى مرده را دو پايش آورد. (ابصار العين ، ص 143).
340- شـريـح قاضى : وى شريح بن حارث بن منتجع كندى است .نـام پـدرش مـعاويه ، هانى يا شراحيل است ؛ و كنيه اءبااميه داشت .عـمـر بـن خـطـاب او را بـر قـضاوت كوفه گماشت . او براى مدتشـصـت سـال پـيـوسـتـه قـاضـى بـود؛ و جـز بـراى مـدت سـهسـال در دوران فـتـنـه ابـن زبـيـر از آن دسـت نـكـشـيـد. پس از آن ازقـضـاوت كـنـاره گـيـرى كـرد و آنگاه نزد حجاج استعفا داد و او نيزپذيرفت .
سـپـس تـا دم مـرگ خـانـه نـشين بود. او عمرى دراز كرد؛ به قولى108 و بـه قـولى صـد سـال ؛ و درسال 87 درگذشت . او روحى سبك داشت و بسيار شوخ طبع بود.
عـلى (ع ) شـريـح را بـر قـضـاوت بـاقـى گذارد. در حالى كه دربسيارى از مسائل فقهى ـ كه در كتاب هاى فقيهان ذكر شده است ـ بااو مـخـالف بـود. يـك بـار آن حـضرت بر او خشم گرفت و او را ازكـوفـه تـبـعـيـد كـرد ولى از مـنـصب قضاوت عزلش نكرد. امام (ع )فـرمـان داد تـا در ((بـانـقـيا)) (روستايى نزديك كوفه كه بيشترسـاكنانش يهودى بودند) اقامت گزيند. او مدتى را در آن جا سكونتگـزيـد تـا حـضـرت از وى راضـى شد و به كوفه باز گرداند.ابـوعمرو بن عبدالبر در الاستيعاب گويد: شريح دوران جاهليت رادرك كرد؛ و نه از صحابه ، بلكه از تابعان به شمار مى رود...(ر.ك . بـحـار الانـوار ج 42، ص 175؛ شـرح نـهـج البلاغه ، ابنابى الحديد، ج 14، ص 29).
اعمش به نقل از ابراهيم تميمى گويد: در يك مورد كه على (ع ) باقـضـاوتـش مـخـالف بـود، حضرت به او فرمود: تو را به بانقياتـبـعـيـد مـى كنم تا دو ماه را ميان يهوديان بگذرانى . گويد: سپسعـلى (ع ) كشته شد و روزگارى گذشت ، هنگامى كه مختار بن ابىعبيده به پاخاست به شريح گفت : فلان روز اميرالمؤ منين به توچه گفت ؟ گفت : به من چنين گفت . مختار گفت : به خدا سوگند اجازهنشستن ندارى تا بانقيا بروى و مدتى را ميان يهوديان سپرى كنى. سـپـس او را به آنجا فرستاد و شريح مدت دو ماه را ميان يهوديانگـذرانـد. (ر. ك . شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 4، ص98).
گـويـنـد وى از فـرزنـدان ايـرانـيـان سـاكـن يـمـن بـود. او دورانپـيـامـبـر(ص ) را درك كـرد ولى بـنـا بـهقـول صـحـيـح ، خـود آن حـضرت را نديد... عمر وى را به قضاوتكـوفـه گمارد و على بن ابى طالب نيز او را به جاى گذاشت ؛ واو شـصـت سـال در آن شـهـر قـضـاوت كـرد. يـكسـال نـيـز در بـصـره قـاضـى بـود. بـه قـولى 53سـال در كـوفـه و هفت سال در بصره قضاوت كرد... و در سن 110سـالگـى و بـه روايتى 120 سالگى مرد. گويند كه وفات وىبه سال 97 بود... (تهذيب الكمال ، ج 8، ص 318).
ذهـبـى گـويـد: پـسـر زبـيـر شـريـح را از قـضـاوتمعزول ساخت ؛ و چون حجاج بر سر كار آمد او را باز آورد... فقيهىنزد شريح آمد و گفت : اينها چيست كه در قضاوت ايجاد كردى ؟ گفت: مـردم چـيـزهـايـى ايـجاد كردند و من هم به خاطر آنها مسائلى ايجادكردم ... (سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 103).
مامقانى گويد: ((... به نوشته مورخان ، شريح ازكسانى بود كهبـر كفر و نافرمانى حجر بن عدى كندى شهادت داد و زياد شهادتاو و ديـگـر شـاهدان را براى معاويه نوشت . اميرالمؤ منين (ع ) قصدمـعـزول سـاخـتـن وى را كـرد، ولى مـيـسـر نـشـد، چـرا كـهاهـل كـوفـه گـفـتـند: او را معزول مكن چرا كه به وسيله عمر منصوبگـشته است ؛ و ما با تو بيعت كرده ايم كه آنچه را ابوبكر و عمرمـقـرر داشـته اند تغيير ندهى ... او در چند مورد نسبت به اميرمؤ منان(ع ) بـى ادبـى كـرد. مـثـل بـَيـّنه خواستن از آن حضرت براى زرهطـلحـه و فـريـاد واسنت عمر، در هنگامى كه امام (ع ) او را از خواندننـمـاز تـراويـح مـنـع كـرد، و امـثـال آن كـه اشـتـهـارشان نيازى بهنقل ندارد. (تنقيح المقال ، ج 2، ص ‍ 83).
راوى بـه نـقـل از ابـومـخنف گويد: مردم به مختار گفتند: شريح رابه قضاوت بگمار، ولى شنيد كه شيعيان مى گويند: او عثمانى واز كسانى است كه عليه حجر شهادت داده است ؛ و پيامى را كه هانىبـه وسـيـله او فـرسـتـاد نـرسـانـد و عـلى (ع ) او را از قـضـاوتعزل كرد. (تاريخ طبرى ، ج 6، ص 34).
در ((حليه )) به نقل از ابراهيم بن زيد تميمى از پدرش آمده است :عـلى (ع ) زرهـش را نزد يهودى پيدا كرد و شناخت . گفت : اين زره ازآن من است كه از شتر خاكسترى رنگم افتاده است . يهودى گفت : زرهمـال مـن و در دسـت من است ! سپس گفت : قاضى مسلمانان ميان من و توقضاوت كند.
آنـگاه نزد شريح آمدند... (تا آنجا كه مى گويد): شريح به على(ع ) گـفـت : شـمـا راسـت مـى گـويـيد ولى ناچار بايد دو تن گواهبـاشـنـد. امـام (ع ) غـلامـش ، قـنـبـر، و امام حسن را فراخواند؛ و آن دوشـهـادت دادنـد كـه زره از وى اسـت . شـريـح گـفت : شهادت غلامتانپذيرفته است ، ولى شهادت فرزندتان را نمى توانيم بپذيريم. گـفـت : مـادر به عزايت بنشين