، آيا شهادت سرور جوانان بهشت رانمى پذيرى ؟ به خدا سوگند كه تو را به بانقيا خواهم فرستادتـا چـهل روز را در ميان آنها بگذرانى . آنگاه به يهودى گفت : زرهرا بگير. يهودى گفت : امير مؤ منان همراه من نزد قاضى مسلمانان آمدو او بـه زيـانـش حـكم داد و او پذيرفت ! به خدا سوگند راست مىگويى ، زره مال شماست . از شترتان افتاد و من برداشتم . گواهىمى دهم كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و محمد پيامبر اوست . على (ع) نـيـز زره را بـه او داد و نـهـصـد [درهـم ؟] بـه او جـايـزه داد؛ و آنيـهـودى در جـنـگ صـفـيـن كـشته شد. (ر.ك . حلية الاولياء، ج 4، ص139؛ قاموس الرجال ، ج 5، ص 408).
شـيـخ صـدوق روايـت مـى كـنـد: عـلى (ع ) در مـسـجد كوفه بود؛ كهعـبـدالله بـن فـضـل تميمى همراه زره طلحه بر آن حضرت گذشت .فرمود: اين زره طلحه است كه در روز جنگ بصره به غنيمت گرفتهشـده اسـت . گـفـت : قـاضـى خـويـش را مـيـان من و خود داور قرار ده .شـريـح از آن حـضـرت تـقـاضاى بيّنه كرد و او حسن (ع ) را آورد.گـفـت : بـا يـك گـواه قـضـاوت نـمـى كنم ، مگر آن كه ديگرى نيزهـمـراهـش بـاشـد. حضرت قنبر را آورد. گفت : اين بنده است و من برپايه گواهى بنده قضاوت نمى كنم . امام (ع ) به خشم آمد و گفت :زره را بـگـيـريـد كـه ايـن مـرد تا كنون سه بار ستمگرانه داورىكرد. شريح گفت : چگونه ؟ فرمود: به تو گفتم كه اين زره طلحهاسـت كـه در جنگ بصره غنيمت گرفته شده است ؛ و تو گفتى گواهبـيـاور؛ و حـال آن كـه پـيـامبر(ص ) فرمود: ((هر كجا غنيمتى يافتشـد، بـدون گواه گرفته مى شود)). سپس حسن را نزد تو آوردم وگـفـتـى : قـضـاوت نـمى كنم مگر آن كه يك تن ديگر نيز باشد؛ وحـال آن كـه پـيـامـبر(ص ) با يك شاهد و سوگند داورى كرد. آنگاهقـنـبـر را آوردم و تـو گـفـتـى : ايـن بـنـده اسـت ، وحال آن كه شهادت بنده اگر عادل باشد منعى ندارد. آن گاه فرمود:اى شريح پيشواى مسلمانان در كارهايى بزرگ تر از اين امين است .(من لا يحضره الفقيه ، ج 3، ص 63).
مـجـلسـى اول پـس از نـقل اين روايت گفته است : پس از آن شريح ازمـجـلس خـويش رفت و گفت : ((ميان دو تن قضاوت نخواهم كرد تا آنكه به من بگويى از كجا سه بار ظالمانه داورى كرده ام !؟))
مـجـلسـى گـويد: چنان كه از ظاهر اين روايت برمى آيد ترك مجلسگفتن شريح دلالت بر كفر وى دارد، چرا كه سخن معصوم را از سرسبك شمردن نپذيرفته است . (روضة المتقين ، ج 6، ص 261).
341- ارشاد، ص 209.
342- ارشاد، ص 210.
343- همان .
344- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 287.
345- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 287.
346- ارشاد، ص 213؛ اخبار الطوال ، ص 240.
347- تاريخ دمشق ، ج 14، ص 215.
348- ايـن سـتـمـگـر بـه نـاصـبى بودن و دشمنى شديد نسبت بهامـيـرالمـؤ منين و دشنام فراوان به آن حضرت مشهور است . وى از آنرو لقـب اشـدق گـرفـت كـه بـر اثـر دشـنـام فراوانى كه مى داد،گلويش انحراف پيدا كرد. (ر.ك . معجم الشعراء، ص 231).
عـمـرو بـن سعيد اشدق نسبت به بنى اميه بسيار تعصب و نسبت بهبنى هاشم و به ويژه اميرالمؤ منين ، على (ع ) به شدت كينه داشت. او سنگدل و خشن و ستمگر و متكبر بود و از واژگون كردن حقايق وادعـاهـاى دروغـيـن بـاك نـداشـت . يـكـى از خطبه هاى وى كه كاشف ازافـتـخـار وى بـه جـاهـليـت و امـويـتـش و دشـمـنـى نـسـبـت بـهاهـل بيت و نيز سنگدلى ، خشونت و ستمگرى وى مى باشد، خطبه اىاسـت كـه ابـن عـبـدربـه انـدلسـى از عـتـبـىنـقـل مى كند و مى گويد: عتبى گفت : سعيد بن عاص ، والى مدينه ،پـسـرش عـمرو بن سعيد را به واليگرى مكه گماشت . چون به آنشـهـر رفـت ، جز حارث بن نوفل هيچ يك از قريش و بنى اميه از اواستقبال نكردند. چون به او رسيد، گفت : اى حار! چه چيزى مردم تورا بـاز داشـت كـه آنـان نـيز چون تو با من ديدار كنند. گفت : چيزىنبود جز اين برخوردى كه در ديدار با من داشتى ! به خدا سوگندنـه مـرا بـه كـنـيـه صـدا زدى و نـه نـام راكـامـل ادا كردى ؛ از كبرورزى نسبت به همگنانت تو را نهى مى كنم ،چرا كه اين كار موجب برترى تو نسبت به آنها نمى شود و آنان رانـزد تـو بـى مـقدار مى سازد. گفت : به خدا سوگند، موعظه بدىنـكـردى و در خـيـرخواهى تو شك ندارم . آنچه هم از من ديدى خوى مناست ! چون به مكه درآمد منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: امـا بـعد، اى مردم مكه ، ما مدتى را در اين شهر سكونت گزيديم ونـاخـواسـتـه از آن بيرون رفتيم . آنگاه ما چنين بوديم كه بخشش هايـكـى پـس از ديـگـرى سوى ما سرازير گرديد. برترين شان راگرفتيم و در والاترين جايگاه نشستيم . سپس كارى ميانه پيش آمد وكـشـتـيـم و كـشـتـه شديم . به خدا سوگند نه بر كنار رفتم و نهكـسـى مـا را بـر كـنـار كـرد تـا آن كه خون را خون نوشيد، گوشتگـوشـت را خـورد و اسـتـخـوان اسـتـخـوان را شـكـسـت . سـپـسرسول خدا، از سوى پروردگار به رسالت برگزيده شد. آنگاه، ابـوبـكـر بـه خـاطـر پـيـشـيـنه و فضيلتش زمام امور را به دستگرفت . پس از او عمر زمامدار شد و سپس كار به جايى كشيد كه ماچـونـان جـويـبارهاى يك چشمه از هم جدا شديم ؛ و آن كه سخت تر وزورمـنـدتـر بود پيروز شد و ما يكى از آن جويبارها بوديم . آنگاهشـكـافـى در مـيان افتاد و ما كشتيم و كشته شديم . به خدا سوگندنـه بـر كـنـار رفـتيم و نه كسى ما را بر كنار كرد تا آن كه خونخـون را نـوشـيـد و گـوشـت گوشت را خورد و استخوان استخوان راشـكـسـت و حرام حلال گرديد و هر جنبنده اى با ضرب شمشير ساكتگـشت ؛ با نبرد و زور و گزيدن و كندن يكديگر تا آن كه حاضرشـدنـد حـق مـا را بـاز پـس ‍ دهـند. به خدا سوگند كه آن را با مدارانـدادنـد؛ و در آن به قضا راضى نگشتند و مى گفتند حق ما بود كهبـه زور از مـا گـرفـتـنـد. ما نيز اين را با اين و اين را در اين كيفرداديم .
اى مـردم مـكـه بـر جـان خـويـش بـتـرسـيـد و مواظب نابخردان خويشبـاشـيـد. چـرا كـه مـن شـمـشيرى دارم عبرت آموز و تازيانه اى دارمزيـانـبـار كه هر كدام ، بر سر اهلش فرود مى آيد. آنگاه فرود آمد.(عقد الفريد، ج 4، ص ‍ 134).
اشـدق از كـسـانـى بود كه زمان حيات معاويه نسبت به يزيد اظهاردوسـتـى كـردند؛ و بدون ترديد همين ، يكى از اسباب ابقاى او برواليـگـرى مـكـه حـتـى پـس از مـرگ مـعـاويـه بـود. يـزيـد، پـس ازعـزل وليـد بـن عـتـبـه واليـگـرى مـديـنـه را نـيـز بـه او داد. يـكنـقـل تـاريـخى مى گويد: هنگامى كه معاويه براى يزيد عقد بيعتبست ، مردم بر مى خاستند و سخنرانى مى كردند. معاويه خطاب بهعمرو بن سعيد گفت : اى ابااميه ، برخيز. او برخاست و پس از حمدو ثـنـاى الهـى گفت : اما بعد، يزيد بن معاويه اميدى بود كه بدانچـشـم داشـتـيـد و دورانـى است كه آرامش خود را در آن مى جستيد. اگرمـيـهـمـان بـردبـاريـش گـرديـد شما را وسعت مى بخشد؛ اگر از اوراهـنـمايى بخواهيد، هدايت تان مى كند و اگر به آنچه دارد نيازمندشـويـد، بـى نـيـازتـان مـى كـنـد. جـوانـمـردى است هوشيار. پيشىگـرفـتـه شـد و پـيـشـى گـرفت . ستوده شد و ستود. تنبيه شد وتنبيه كرد. پس او جانشين اميرالمؤ منين است و جانشين ديگ