ى ندارد.
آنـگـاه مـعـاويـه گـفـت : اى ابـا مـعـاويـه ، داد سـخـن دادى ، بـنـشين .(عقدالفريد، ج 4 ص 132).
349- تذكرة الخواص ، ص 214.
350- عقد الفريد، ج 4، ص 132.
351- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 316ـ317؛ وى خطبهرا از تاريخ الاسلام ذهبى ، ج 2، ص ‍ 268 و داستان خون دماغ شدنرا از سمط النجوم العوالى ، ج 3، ص 57 گرفته است .
352- مجمع الزوائد، ج 5، ص 240.
353- عقد الفريد، ج 4، ص 376.
354- وى بـه ايـن بـهـانـه ، عـبـيـدالله بـن ابـى رافـع را دويـستتازيانه زد برادرش از او شفاعت كرد (ر.ك . المعارف ، ص 145).محمد بن عمر نوشته است كه عمرو بن سعيد بن عاص اشدق ، در ماهرمـضان سال شصت به مدينه رفت ؛ و بر مردم شهر وارد شد. چونمردم مدينه نزد وى آمدند، او را مردى بسيار متكبر يافتند... آنگاه درپـى چـنـد تـن از اهـل مـديـنـه فـرسـتاد و آنان را به سختى كتك زد.(تاريخ طبرى ، ج 3، ص 372).
355- عـلامـه امـيـنـى ، فـهـرسـت شـصـت تـن از صـحـابـه را كه درقـتـل عـثـمـان شـركـت داشـتـنـد ارائه داده اسـت . (الغـديـر، ج 9، ص195ـ163).
356- اللهوف ، ص 128.
357- ارشاد، ص 201.
358- نور الابصار، ص 258.
359- المنتخب ، ص 243؛ بحار، ج 45، ص 99.
360- اللهوف ، ص 127.
361- در دوران حـضـور مـسـلم (ع ) در كـوفـه ، عمر سعد نيز در آنشـهـر بود. زيرا او يكى از كسانى بود كه طى نامه اى به يزيدضمن يادآور شدن ناتوانى نعمان بن بشير ـ والى وقت كوفه ـ ازاو خـواسـت تـا ديـگـرى را بـه جـايـش بـگـمـارد. عـمر سعد تا روزتـرويـه و پس از آن در كوفه بود. زيرا وقتى مسلم را اسير كردهنـزد عـبـيـدالله آوردنـد، او نـيـز در مـجلس حاضر بود و مسلم به اووصـيـت كـرد؛ ولى او خـيـانـت ورزيـد. بـدون شـك هـنـگـامقتل مسلم (ع ) نيز عمر سعد در قصر بوده است .
362- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 165.
363- براى نمونه ر.ك . تذكرة الخواص ، ص 214.
364- البداية والنهاية ، ج 8، ص 165.
365- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 297.
366- همان .
367- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 297.
368- بدون شك امام (ع )، به حقيقت [دروغين ] امانى كه بنى اميه مىدادنـد از هـمـه آگـاه تـر بـود. آنان پيوسته به امان هايى كه بهمـخـالفـانـشـان مـى دادنـد خـيـانـت مـى ورزيدند؛ مانند امانى كه بهحجربن عدى دادند. امان از ديدگاه بنى اميه و كارگزارانشان چيزىجـز يـك فـريـب و دام نـبـود. مـگـر ابـن زيـاد هـنـگـام فـرسـتادن بهدنـبـال هـانـى بـه او امـان نـداد؟ و پـس از آن كـه نـزد وى آمـد او رادسـتـگـيـر نـكـرد و شـكـنـجـه نـداد و بـهقتل نرساند؟ آيا ابن زياد به امانى كه نماينده او، محمد بن اشعث ،به مسلم داد خيانت نكرد؟ اشدق نيز يكى از ستمكاران بنى اميه بودكـه در دسـت يـازيـدن بـه ظـلم و سـتـم وقـتـل و نـيـرنـگ چـيـزى كـم از ابـن زيـاد نـداشـت . تـاريـخنـقـل مـى كـند كه ابن زياد بشارت قتل امام (ع ) را به اشدق داد و اومـردم مـدينه را از قتل امام حسين (ع ) آگاه ساخت و با ابراز شادمانىبـراى يـزيـد دعـا كرد؛ و هنگام شنيدن نوحه سرايى بنى هاشم درخـانـه هـايـشـان ، بـه گـفـتـه عـمـرو بـن مـعـدى كـربمثل زد و گفت :
عجت نساء بنى زياد عجة كعجيج نسوتنا غداة الا رنب
زنان بنى زياد شيون برآوردند، همانند زنان ما در بامدادان اءرنب
آنـگـاه گفت : اين ناله و زارى به جاى آن ناله و زارى اى كه براىعـثـمـان كـردنـد. (ر.ك . مـسـتـدركـات عـلمرجـال الحـديـث ، ج 6، ص 41؛ ارشاد، ص 247؛ بحار، ج 45، ص122؛ سفينة البحار، ج 6، ص 465).
نقل شده است كه پس از شكست مردم در واقعه مرج راهط، عبيدالله بنزياد به او گفت : بر ترك من بنشين و او نشست . عمرو بن سعيد مىخـواسـت كه او را بكشد و عبيدالله گفت : اى سيلى خورده شيطان آيادست برنمى دارى !!؟ (عقدالفريد، ج 4، ص 397).
خود اين اشدق در پايان عمر، تلخى خيانت امويان را چشيد، عبدالملكمـروان از نوع اموى به وى امان داد و سپس به دست خودش او را سربريد (ر.ك . قاموس الرجال ، ج 8، ص 103). ذهبى جزئيات داستانقـتـل وى را ايـن گـونـه نـقـل مـى كـنـد: عـبـدالمـلك هنگام حركت براىتصرف عراق اشدق را به جاى خود در دمشق گماشت . او دمشق را بهتـصـرف درآورد و مـردم نيز با او بيعت كردند. هنگامى كه عبدالملكعـراق را بـه طـور كامل تصرف كرد و مصعب كشته شد، بازگشت وعمرو را در دمشق به محاصره درآورد؛ و به او امانى مؤ كّد داد. عمروفـريـب خـورد؛ و پـس از مـدتـى بـه دست عبدالملك كشته شد. (سيراعلام النبلاء، ج 3، ص 449).
369- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 296.
370- در مـقـدمـه و فـصل نخست اين كتاب يادآور شديم كه مقصود ازمردمى كه در مكه از امام (ع ) استقبال كردند، گروه هاى مختلف حج وعمره گزار و اندكى از ساكنان خود شهر بودند كه با على (ع ) وخـانـدانـش ‍ دشـمـنـى نـداشـتـنـد. بـراى مـطـالعـهمفصل اين موضع به فصل مربوط مراجعه نماييد.
371- البدايه والنهايه ، ج 8، ص 151.
372- الاخبار الطوال ، ص 229.
373- ر.ك . جلد اول ، زير عنوان ((دورنماى پيروزى حسينى )).
374- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294.
375- تـاريـخ ابـن عـسـاكـر (زندگينامه امام حسين (ع ))، ص 204،شماره 255.
376- الفتوح ، ج 5، ص 26ـ27.
377- بـه زودى در تـحـليل شخصيت ابن عمر، راز اين گفتار وى راآشكار خواهيم كرد.
378- توبه (9)، آيه 45.
379- نساء (14)، آيات 142 ـ 143.
380- ر.ك . الفـتـوح ، ج 5، ص 26ـ27؛مـقـتـل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 278ـ281. تنها كسى كه روايتايـن گـفـت و گـو را بـه طـور كـامـل نـقـل كـرده است ابن اعثم كوفى(صـاحـب الفـتـوح ) اسـت كـه خـوارزمـى نـيـز در كـتـاب((مـقـتـل الحـسـيـن )) خـويـش از او نـقـل كـرده اسـت . اين گفت و گو دربـردارنـده فـرازهـايى است كه اگر پژوهشگر دقيق آنها را دروغ ومـردود نـشـمـرد، حـداقـل در پـذيـرش آنـهـا بـايـدتـاءمـل ورزد، بـه ويـژه در آنـچـه بـه گـفت و گوى امام و ابن عمرمربوط است . ما سخن در اين باره را به بررسى موضعگيرى پسرعمر و نوع تحرك و حقيقت جبهه گيرى او وامى گذاريم .
381- امالى طوسى ، ص 314ـ315، مجلس 11، حديث 640/87.
382- امـام سـجـاد (ع ) فـرمـود: ((در مكه و مدينه بيست تن دوستدارنـداريـم ...)) (كـتاب الغارات ، ص 393؛ شرح نهج البلاغه ، ابنابى الحديد، ج 4، ص 104).
383- نـيـز در آنـجـا آمـده اسـت : ((هـمـيـن يـكـى دو روز حـركـت خـواهمكرد...)).
384- نـيـز در آن آمـده اسـت : ((خـدايـت رحمت كند به من بگو آيا نزدمـردمى مى روى ... و دشمن شان را بيرون رانده اند. اگر چنين كردهاند نزد آنها برو...)).
385- در تـاريـخ طـبـرى (ج 3، ص 294) آمـده اسـت : ((... وكارگزارانش از سرزمين شان خراج مى ستانند، بدان كه تو را بهجـنـگ و مبارزه دعوت كرده اند و بيم آن دارم كه تو را بفريبند و باتـو مخالفت كنند و رهايت كنند و در حالى به سوى تو بكوچند كهاز همه مردم بر تو بيشتر سخت بگيرند...)).
386- الفـتـوح ، ج 5، ص 72؛ مـقـتـل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص309ـ310 (بـه نـقـل از الفتوح )؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294؛با تفاوتى كه به مهم ترينش اشاره كرديم .
387- مثير الاحزان ، ص 38؛ در فصلاول گفتيم كه امام (ع ) اين خطبه را در ميان عموم مردم ايراد فرمود.
388- مانند عبدالرحمن مخزومى ، عمرو بن لوذان و محمد حنفيه .
389- امام (ع ) در يك گفت وگوى ديگر 