هيد بود. ما خاندان نبوت به خلافت سزاوارتر از اين مدعيان دروغين و رفتاركنندگان به ظلم و ستم در ميان شما هستيم . اگر از ما كراهت داشته باشيد و به حق ما جهل بورزيد و نظرتان جز آن باشد كه نامه هايتان از آن حاكى بود، بازخواهم گشت ...)).
امام ، آنان را به تقواى خدا، شناخت اهل حق و داعيان عدالت فراخواند؛ زيرا اطاعت از فرمايش امام ، موجب خشنودى خداوند و نجات خودشان است . همچنين آنان را به يارى اهل بيت عصمت ( عليهم السّلام ) كه پاسداران شرف و فضيلت و دعوتگران عدالت اجتماعى در اسلام هستند، ترغيب كرد و آنان را شايسته خلافت مسلمانان دانست ، نه امويان كه خلاف احكام خدا و ستمگرانه ، حكومت مى كردند. در پايان ، حضرت بر اين نكته تاءكيد كرد كه اگر نظر آنان عوض شده است و ديگر قصد يارى امام را ندارند، ايشان از همان راه آمده ، بازگردد.
حرّ، كه از نامه نگاريهاى كوفيان بى اطلاع بود، شتابان از حضرت پرسيد:
((اين نامه هايى كه مى گويى ، چيست ؟)).
امام به ((عقبة بن سمعان )) دستور داد نامه ها را بياورد، او نيز خرجينى آورد كه پر از نامه بود و آنها را مقابل حرّ بر زمين ريخت . حرّ حيرت زده به آنها خيره شد و به امام عرض كرد:
((ما از نويسندگانى كه برايت نامه نوشته اند، نيستيم )).
امام قصدكردبه نقطه اى كه ازآنجاآمده ، بازگردد ولى حرّمانع ايشان شدوگفت :
((دستور دارم همينكه شما را ديدم ، از شما جدا نشوم تا آنكه شما را به كوفه و نزد ابن زياد ببرم )).
اين سخنان تلخ چون نيش ، امام را آزرد و ايشان خشمگين بر حرّ بانگ زد:
((مرگ به تو نزديكتر از انجام اين كار است )).
سپس حضرت به ياران خود دستور دادند بر مركبهاى خود بنشينند و راه يثرب را پيش گيرند. حرّ، ميان آنان و راه يثرب قرار گرفت . امام بر او بانگ زد:
((مادرت به عزايت بنشيند، از ما چه مى خواهى ؟)).
حرّ، سرش را پايين انداخت ، اندكى درنگ كرد و سپس سر خود را بالا گرفت و با ادب به امام گفت :
((ولى من به خدا! جز به بهترين شكل و شايسته ترين كلمات نمى توانم از مادرتان نام ببرم )).
خشم امام فرو نشست و مجدداً پرسيد:
((از ما چه مى خواهى ؟)).
مى خواهم تو را نزد ابن زياد ببرم .
((به خدا! به دنبالت نخواهم آمد)).
در آن صورت ، به خدا تو را وانخواهم گذاشت .
آتش جنگ نزديك بود برافروخته شود كه حرّ بر خود مسلّط گشت و گفت :
((من دستور پيكار با شما را ندارم . تنها دستورى كه به من داده اند بردن شما به كوفه است ، حال كه از آمدن به كوفه خوددارى مى كنى ، راهى پيش گير كه نه به كوفه مى رود و نه به مدينه ، تا من به ابن زياد نامه اى بنويسم ، اميد است كه خداوند مرا مشمول عافيت كند و از درگير شدن با شما باز دارد...)).
امام و حرّ با اين پيشنهاد موافقت كردند و حضرت راه ((عذيب )) و ((قادسيه )) را ترك گفت و به سمت چپ پيچيد و كاروان امام به پيمودن صحرا پرداخت . سپاهيان حرّ نيز به دنبال كاروان حضرت پيش مى رفتند و از نزديك به شدت مراقب آنان بودند.

خطابه امام (ع )

كاروان امام به ((بيضه )) رسيد. در آنجا امام با بياناتى رسا، حر و سپاهيان او را مورد خطاب قرار داد، انگيزه هاى نهضت خود را برشمرد و از آنان خواست به ياريش برخيزند. در اينجا قسمتهايى از اين خطابه را نقل مى كنيم :
((اى مردم ! پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) فرمود:((هركس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده ، پيمان خدا را شكسته ، به مخالفت با سنت رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) برخاسته است و در ميان بندگان خدا با گناه و حق كشى حكم مى كند، اگر بر او نشورد و با سخنى يا عملى او را انكار نكند، اين حق خداوند است كه او را به عاقبت شومى دچار كند و به جايگاه بايسته اش درآورد)).
آگاه باشيد! اينان اطاعت شيطان را برگرفته ، اطاعت از رحمان را واگذاشته ، فساد را آشكار كرده ، حدود خدا را معطل داشته ، ((فى ء))(60) را به خود اختصاص داده ، حرام خدا را حلال كرده و حلال خدا را حرام كرده اند. و من به رهبرى جامعه مسلمانان از اين مفسدين كه دين جدّم را تغيير داده اند، شايسته ترم . نامه هايتان رسيد و فرستادگانتان آمدند، كه با من بيعت كرده ايد و مرا تسليم نمى كنيد و تنهايم نمى گذاريد. پس اگر پايبند بيعت خود باشيد، به رشد و هدايت دست خواهيد يافت . من حسين بن على ، فرزند فاطمه دخت رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) هستم . جانم با جان شما و خاندانم با خاندان شماست و براى شما اسوه اى كامل هستم و اگر نپذيريد و پيمان شكنى كنيد و بيعتم را فراموش كنيد، به جانم سوگند! كار تازه اى از شما نيست ؛ شما قبلاً با پدرم ، برادرم و پسر عمويم مسلم نيز همين كار را كرده ايد.
فريب خورده كسى است كه فريب شما را بخورد. بهره خود را از دست داديد و راه خود را گم كرده ايد. هر كس پيمان شكنى كند به خود زيان زده است و بزودى خداوند ما را از شما بى نياز خواهد كرد...)).
پدر آزادگان در اين سخنرانى شيوا، انگيزه هاى قيام مقدس خود را عليه حكومت يزيد برمى شمارد. اين قيام به دلايل شخصى و براى جلب منافع خاص ‍ صورت نگرفته است ، بلكه پاسخى است به يك فريضه و تكليف دينى ؛ فريضه انكار حكومت جابرانه اى كه حرام خدا را حلال مى كند، پيمان او را مى شكند و با سنت پيامبر خدا مخالفت مى كند. اگر كسى چنين حكومتى را شاهد باشد و بر او نشورد انباز و شريك ستمگريهايش خواهد بود.
امام ( عليه السّلام ) عيوب امويان را افشاء نموده و آنان را اينگونه توصيف فرمود كه طاعت شيطان را برگزيده و طاعت رحمان را واگذاشته ، ((فى ء)) را به خود اختصاص داده و حدود و احكام الهى را ترك گفته اند. امام شايسته ترين كس ، براى تغيير اوضاع موجود و بازگرداندن زندگانى درخشان اسلامى به مجراى طبيعى آن ، ميان مسلمانان است .
امام روشن مى كند اگر حكومت را بدست گيرد، مانند يكى از آنان خواهد بود و خانواده اش نيز با خانواده هاى آنان يكسان مى گردد و هيچ امتيازى بر آنان نخواهد داشت .
امام با اين خطابه ، ابهامات را برطرف كرد و هدف خود را آشكار نمود. اى كاش ! آنان چشم بصيرت داشتند!
و چون امام سخنان خود را به پايان رساند، حرّ، حضرت را مخاطب ساخته و گفت :
((خدا را به يادت مى آورم (كه وضع خود را درك كنى )، من گواهى مى دهم كه اگر بجنگى ، كشته خواهى شد...)).
امام پاسخ داد:
((آيا مرا از مرگ مى ترسانى ؟! و آيا روا مى داريد كه مرا بكشيد؟! نمى دانم به تو چه بگويم ، ولى همان را كه برادرِ ((اوس )) به پسر عمويش گفت ، به تو مى گويم ؛ هنگامى كه مى خواست به يارى پيامبر اكرم برود، پسر عمويش به او گفت : كجا مى روى ؟! كشته مى شوى !
آن مرد اوسى پاسخ داد:
پيش مى روم كه مرگ بر رادمرد، ننگ نيست ، اگر نيت نيكى داشته باشد و در حاليكه مسلمان است جهاد كند و با تمام هستى خود با نيك مردان همدردى و جانبازى نمايد و با ننگ مخالفت و از مجرمان جدا شود، پس اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و اگر بميرم نكوهش نمى شوم . اين خوارى تو را بس كه زنده باشى و به ذلّت تن در دهى )).
هنگامى كه حرّ اين ابيات را شنيد، از حضرت دور شد و دانست كه ايشان بر مرگ و جانبازى براى نجات مسلمانان از مصايب