رى كنند.
آيا حسين نواده پيامبرشان و فرزند وصى پيامبر نبود؟!
مگر نه حسين همانگونه كه پيامبر گفته بود ((سرور جوانان بهشت است )) و همين ، مانعى از ريختن خون و هتك حرمت او مى گشت ؟!
ليكن سپاهيان اموى اين منطق را نپذيرفتند، آنان رهسپار جنايت بودند و قلبهايشان سياه شده بود و ميان آنان و ياد خدا، پرده افتاده بود.
شمربن ذى الجوشن كه از مسخ ‌شدگان بود،پاسخ ‌امام را به عهده گرفت و گفت :
او (شمر) خدا را به زبان پرستيده باشد اگر بداند كه (امام ) چه مى گويد!
طبيعى بود كه گفته امام را درك نكند؛ زيرا زنگار باطل ، قلب او را تيره كرده و او در گناه فرو رفته بود. ((حبيب بن مظاهر)) كه از بزرگان و معروفين تقوا و صلاح بود، بدو چنين پاسخ داد:
((به خدا قسم ! مى بينم كه تو خدا را به هفتاد حرف (يعنى پرستشى تُهى از يقين ) مى پرستى و شهادت مى دهم كه نيك نمى دانى امام چه مى گويد. ولى خداوند بر قلبت مهر زده است )).
امام متوجه بخشهاى سپاه گشت و فرمود:
((اگر در اين گفته شك داريد، آيا در اينكه نواده پيامبرتان هستم نيز شك داريد؟!
به خدا سوگند! در مشرق و مغرب عالم جز من ، ديگر نواده پيامبرى ، نه در ميان شما و نه در ميان ديگران ، يافت نمى شود.
واى بر شما! آيا به خونخواهى قتلى كه مرتكب شده ام آمده ايد؟!
يا مالى كه بر باد داده ام و يا به قصاص زخمى كه زده ام آمده ايد؟!)).
آنان حيران شدند و از پاسخ دادن درماندند. سپس حضرت به فرماندهان سپاه كه از ايشان خواستار آمدن به كوفه شده بودند، رو كرد و فرمود:
((اى شبث بن ربعى ! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث ! و اى زيد بن حرث ! آيا شما به من ننوشتيد كه درختان به بار نشسته و مرغزارها سبز شده اند و تو بر لشكرى مجهز كه در اختيارت قرار مى گيرد، وارد مى شوى ...)).
آن خائنان ، نامه و پيمان و وعده يارى به امام را انكار كردند و گفتند ((ما چنين نكرده ايم ...)).
امام از اين بى شرمى ، حيرت زده گفت :
((پناه بر خدا! به خدا قسم چنين كرده ايد...)).
سپس حضرت از آنان روى گرداند و خطاب به همه سپاهيان گفت :
((اى مردم ! اگر از من كراهت داريد، مرا واگذاريد تا به جايگاهم بر بسيط خاك بروم )).
((قيس بن اشعث )) كه از سران منافقين بود و شرف و حيا را لگدمال كرده بود، در پاسخ امام گفت :
((چرا به حكم عموزادگان خودت تن نمى دهى ؟ آنان جز آنگونه كه دوست دارى با تو رفتار نخواهند كرد و از آنان به تو گزندى نخواهد رسيد)).
امام خطاب به او فرمود:
((تو برادر برادرت محمد بن اشعث هستى ، آيا مى خواهى بنى هاشم بيش ‍ از خون مسلم بن عقيل ، از تو خونخواهى كنند؟!
به خدا قسم ! نه دست ذلت به آنان خواهم داد و نه چون بندگان فرار خواهم كرد. بندگان خدا! به پروردگارم و پروردگارتان از آنكه سنگسارم كنيد، پناه مى برم ، به پروردگارم و پروردگارتان از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد، پناه مى برم ...)).(84)
اين كلمات ، گوياى عزت آزادگان و شرف خويشتنداران بود، ولى در قلوب آن سنگدلان فرو رفته در جهل و گناه ، اثرى نكرد.
اصحاب امام نيز با سپاهيان ابن زياد سخن گفتند، حجتها را بر آنان اقامه كردند و ستمگريهاى امويان و خودكامگى آنان را به يادشان آوردند. اما اين پندها بى اثر بود و آنان از اينكه زير بيرق پسرمرجانه باشند و با ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) كارزار كنند، احساس سرافرازى مى كردند.

خطبه ديگرى از امام (ع )

امام آن نواده رسول خدا براى اتمام حجت و اينكه كسى ادعا نكند از حقيقت امر بى اطلاع بوده است ، بار ديگر براى نصيحت گويى به طرف لشكريان ابن زياد رفت . حضرت در حالى كه زره بر تن كرده ، عمامه جدش را بر سر نهاده ، قرآن را گشوده و بر سر گذاشته بود و هاله اى از نور ايشان را فراگرفته بود، با هيبت انبيا و اوصيا در مقابل آنان قرار گرفت و فرمود:
((مرگ و اندوه بر شما! اى گروه ! آيا هنگامى كه با شيفتگى از ما يارى خواستيد و ما شتابان به يارى شما آمديم ، شمشيرى را كه سوگند خورده بوديد بدان ما را يارى كنيد، بر ضد ما بركشيديد و آتشى را كه براى دشمن ما و شما برافروخته بوديم ، بر عليه ما به كار گرفتيد و به دشمنانتان عليه دوستانتان پيوستيد بدون آنكه عدالتى ميان شما گسترده باشند و يا بدانها اميدوار شده باشيد.
پس مرگ بر شما باد! كه هنوز اتفاقى نيفتاده ، شمشير در نيام ، قلب آرام و انديشه استوار بود، شما چون ملخان نوزاد و پروانه هاى خُرد به سوى آن آمديد و خيلى زود پيمان شكستيد، پس مرگ بر شما اى بندگان امت ! و اى پراكنده شدگان از احزاب ! و اى دوراندازان كتاب و تحريف كنندگان آيات ! و اى گروه گناهكار! و اى تفاله هاى شيطان ! و اى خاموش كنندگان سنّتها!
واى بر شما! آيا به اينان كمك مى كنيد و ما را وامى گذاريد؟! آرى ، به خدا! درخت غدر و نيرنگ در ميان شما ريشه دار است و شما بر آن پا گرفته ايد و اين درخت در ميان شما بارور و نيرومند شده است . پس شما پست ترين درختى هستيد كه بيننده مى نگرد و لقمه اى براى غاصبان هستيد. هان ! حرامزاده فرزند حرامزاده ! دو راه بيش نگذاشته است ؛ شمشير كشيدن يا تن به خوارى دادن ، كجا و ذلّت ! خداوند و رسولش و مؤ منان و دامنهاى پاك و غيرتمندان و نفوس ‍ بلند طبع ، آن را بر ما نمى پسندند كه اطاعت فرومايگان بر شهادت كريمان مقدم داشته شود. آگاه باشيد! من با اين خاندان با وجود كمى تعداد و خوددارى ياوران ، پيش مى روم ...)).
سپس حضرت به ابيات ((فروة بن مسيك مرادى )) متمثل شد:
((اگر شكست دهيم ، شيوه ما چنين بوده است و اگر شكست بخوريم ننگى نيست ؛ و از جبن ما نبوده است ، بلكه اجل ما به سر رسيده و دولت ديگران آغاز شده است ؛ به نكوهشگران ما بگوييد، هشيار شويد كه آنان نيز به سرنوشت ما دچار خواهند شد؛ هنگامى كه مرگ از گروهى فارغ شود، به گروه ديگرى خواهد پرداخت )).(85)
((هان ! به خدا قسم ! پس از اين جنايت ، فزون از سوار شدن بر اسب ، فرصت نخواهيد يافت كه چون سنگ آسيا سرگردان و مانند محور آن به لرزش ‍ درخواهيد آمد. اين عهدى است كه پدرم از جدّم رسول خدا( عليه السّلام ) بازگو نموده است پس كار خود را پيش گيريد، شريكانتان را بخوانيد و ابهام را از خودتان دور كنيد، سپس درباره هر آنچه خواهيد، انجام دهيد و فرصتى به من ندهيد. من به خداوند؛ پروردگارم و پروردگارتان توكل كرده ام . جنبنده اى نيست مگر آنكه در يد قدرت اوست همانا پروردگارم بر صراط مستقيم است )).
سپس حضرت دستانش را به دعا برداشت و گفت :
((پروردگارا! بارش آسمان را بر آنان قطع كن و آنان را دچار ساليان قحطى ، چون سالهاى يوسف كن و غلام ثقفى را بر آنان مسلط ساز تا به آنان جامهاى شرنگ بنوشاند كه آنان به ما دروغ گفتند و دست از يارى ما شستند. تويى پروردگار ما، بر تو توكل مى كنيم و به سوى تو مى آييم ...)).(86)
و اين خطابه انقلابى ، صلابت ، عزم نيرومند، دلاورى و استوارى امام را نشان مى دهد. در حقيقت اوباشانى را كه از او يارى خواستند تا آنان را از ظلم و ستم امويّين نجات دهد، تحقير مى كند چرا كه پس از روى آوردن حضرت به سوى آنان بر او پشت نموده و با شمشيرها و نيزه هايشان در براب