ر او قرار گرفتند تا خود را به سركشان ، ستمگران و خودكامگان نزديك نموده و بدون اينكه از آنان عدالتى ديده باشند، در كنار آنان شمشير كشيدند و بيعت خود را با امام شكستند. درخواست پسرمرجانه را كه متضمّن خوارى و تسليم است آنچه در قاموس بزرگترين نماينده كرامت انسانى و نواده رسول خدا، هرگز وجود ندارد باز پس مى زند، پسر مرجانه ذلّت و خوارى را براى امام ( عليه السّلام ) خواسته بود و دور باد از اينكه امام ( عليه السّلام ) پذيراى ننگ شده در حالى كه او نواده پيامبر كه درود خدا بر او و خاندانش باد و بالاترين الگوى كرامت انسانى است ؛ از اين رو آمادگى خود و خاندانش را براى جنگ و بجا گذاشتن قهرمانيهاى جاودانه و حفظ كرامت خود و امت اسلامى اعلام مى دارد. و امام صلّى اللّه عليه و آله فرجام كار آنها را اين گونه بيان كرد: آنان زندگى خوشى نخواهند داشت و به زودى خداوند كسى را بر آنان مسلط خواهد ساخت كه جام شرنگ در كامشان خواهد ريخت و دچار رنج و عذابى اليم خواهد كرد.
مدت كمى از ارتكاب اين جنايت گذشته بود كه پيش بينى امام محقق شد. قهرمان بزرگ ، ياور اسلام و سردار انقلابى ، ((مختار بن يوسف ثقفى )) بر آنان شوريد، وجودشان را از ترس و وحشت لبريز كرد و انتقامى سخت از آنان گرفت . ماءموران او آنان را تعقيب كردند و به هر كس دست يافتند به شكل هولناكى به قتل رساندند و تنها افراد معدودى موفق به فرار شدند.
پس از اين خطابه تاريخى و جاويد، سپاه ابن سعد خاموش ماند و بسيارى از آنان آرزو مى كردند اى كاش ! به زمين فرو مى رفتند.

لبيّك ((حرّ))

پس از شنيدن خطابه امام ، وجدان حر، بيدار شد و جانش به سوى حق روى آورد و در آن لحظات سرنوشت ساز زندگى اش ، در انديشه فرو رفت كه آيا به حسين ملحق شود و بدين ترتيب آخرت خود را حفظ كند و خود را از عذاب و خشم خدا دور نگهداردياآنكه همچنان در منصب خود به عنوان فرمانده بخشى از سپاه اموى باقى بماند و از صله ها و پاداشهاى پسر مرجانه برخوردار گردد!
حر، نداى وجدان را پذيرفت و بر هواى نفس غالب شد و بر آن شد تا به امام حسين ( عليه السّلام ) بپيوندد. قبل از پيوستن به امام ، نزد عمر بن سعد فرمانده كل سپاهيان رفت و پرسيد:
((آيا با اين مرد پيكار خواهى كرد؟)).
ابن سعد بدون توجه به انقلاب روحى حر، به سرعت و با قاطعيت پاسخ داد:
((آرى ، به خدا پيكارى كه كمترين اثر آن افتادن سرها و قطع شدن دستها باشد)).
اين سخن را در برابر فرماندهان قسمتها به زبان آورد تا اخلاص خود را نسبت به پسرمرجانه نشان دهد.
حرّ مجدداً پرسيد:
((آيا به هيچ يك از پيشنهادهاى او رضايت نمى دهيد؟)).
عمر پاسخ داد:
((اگر كارها به دست من بود قبول مى كردم ، ولى اميرت آنها را نمى پذيرد)).
هنگامى كه حرّ يقين پيدا كرد كه آنان تصميم دارند با امام بجنگند، عزم كرد به اردوگاه امام بپيوندد. در آن لحظات ، دچار تنش و لرزش سختى شده بود. دوستش ((مهاجر بن اوس )) شگفت زده از اين اضطراب گفت :
((به خدا قسم ! كار تو شك برانگيز است ، به خدا در هيچ موقفى تو را چون اينجا نديده ام و اگر از من درباره دليرترين اهل كوفه پرسش مى شد، جز تو را نام نمى بردم )).
حرّ تصميم خود را بر او آشكار كرد و گفت :
((به خدا سوگند! خودم را ميان بهشت و دوزخ مخير مى بينم ، ولى هرگز جز بهشت را ترجيح نخواهم داد اگرچه مرا قطعه قطعه كنند و بسوزانند)).
سپس در حالى كه از شرم و آزرم آنچه درباره حضرت انجام داده بود سر را به زير انداخته بود، عنان اسب را پيچيد و به سوى امام تاخت ،(87) همينكه به ايشان نزديك شد با چشمانى اشكبار، صداى خود را بلند كرد و گفت :
((پروردگارا! به سوى تو انابه و توبه مى كنم ، قلوب دوستان تو و فرزندان پيامبرت را لرزاندم . يا اباعبداللّه ! من از گذشته ام تائب هستم ، آيا توبه من پذيرفته است ؟...)).
سپس از اسب فرود آمد، فروتنانه و متضرعانه به امام روى آورد و براى پذيرفته شدن توبه اش چنين گفت :
((يابن رسول اللّه ! خداوند مرا فدايتان گرداند. من همانم كه مانع بازگشت شما شدم و شما را در اين جاى سخت فرود آوردم . به خدايى كه جز او خدايى نيست ، هرگز نمى پنداشتم آنان پيشنهادهاى شما را رد كنند و كار را تا به اينجا برسانند. با خودم مى گفتم : در بعضى كارها از آنان پيروى كنم اشكالى ندارد. هم آنان مرا مطيع خود مى دانند و هم اين كه خواسته هاى شما را خواهند پذيرفت . به خدا قسم ! اگر گمان مى كردم آنان سخنان شما را نخواهند پذيرفت . هرگز در حق شما چنان نمى كردم . و اينك نزدت آمده ام و از آنچه كرده ام نزد خدايم توبه كرده ام و در راه شما مى خواهم جانبازى كنم تا اينكه در راهت كشته شوم ، آيا توبه ام پذيرفته مى شود؟)).
امام به او بشارت داد و او را عفو كرد و رضايت خود را اعلام داشت :
((آرى ، خداوند توبه ات را مى پذيرد و تو را مى بخشايد)).(88)
حرّ از اينكه حضرت توبه اش را پذيرفت ، سرشار از خشنودى گشت و از ايشان اجازه خواست تا اهل كوفه را نصيحت كند، چه بسا كسانى به راه صواب بازگردند و توبه كنند. امام به او اجازه داد و حرّ به طرف سپاهيان رفت و با صداى بلند گفت :
((اى اهل كوفه ! مادرانتان به عزايتان بنشينند و بگريند. آيااو را دعوت مى كنيد و هنگامى كه آمد، تسليم دشمنش مى كنيد؟! آيا پنداشتيد در راهش ‍ پيكار و جانبازى مى كنيد، اما بر ضدش مى جنگيد؟! او را خواستيد، محاصره كرديد و او را از رفتن به شهرهاى بزرگ خدا براى ايمنى خود و خاندانش ، بازداشتيد، تا آنجا كه چون اسيرى در دست شماست ، نه براى خود سودى مى تواند فروآورد و نه زيانى از خود دور سازد. آب فرات را نيز كه يهوديان ، مسيحيان و مجوسان از آن بهره مندند و گرازها و سگان در آن غوطه مى زنند، بر او و خاندانش بستيد. اينك او و خاندانش هستند كه تشنگى ، آنان را از پا درآورده است . چه بد، حق پيامبرتان را در باب فرزندانش ادا مى كنيد. خداوند شما را روز تشنگى و هراس از آنچه درآنيد اگر توبه نكنيد آب ننوشاند...)).
بسيارى از سپاهيان آرزو مى كردند به زمين فرو روند. آنان به گمراهى خود و نادرستى جنگشان يقين داشتند، ليكن فريفته هواهاى نفسانى و حُبّ بقا شده بودند. بعضى از آنان وقاحت را بدانجا رساندند كه تير به طرف حرّ پرتاب كردند و اين تنها حجتى بود كه در ميدان رزم داشتند.

جنگ

خبر پيوستن حر به اردوگاه امام ، كه از فرماندهان بنام لشكر بود ابن سعد را دستپاچه كرد و از آن ترسيد كه مبادا ديگران نيز به امام بپيوندند. پس آن مزدور پست به طرف اردوگاه امام تاخت و تيرى را كه گويى در قلبش نشسته بود بركشيده در كمان گذاشت و به سمت امام پرتاب كرد در حالى كه فرياد مى كشيد:
((نزد امير، برايم شهادت دهيد كه من نخستين كسى بودم كه به سمت حسين تير انداختم )).
عمر از اين حركت به عنوان آغاز جنگ استفاده كرد و از سپاهيان خواست كه نزد اربابش پسرمرجانه گواهى دهند كه او نخستين كسى بود كه تير به طرف امام پرتاب كرد، تا اميرش از اخلاص و وفادارى او نسبت به بنى اميّه مطمئن شود و شبهه سستى در جنگ با حسين را برطرف كند.
باران تير بر سر اصحاب امام ، باريد