كه پس از آن انجام شد، بهابـن عـبـاس فـرمود: ((به خدا سوگند من مى دانم كه تو خيرخواه ودلسوزى )). آن حضرت به عمربن عبدالرحمن كه همين پيشنهاد را دادفـرمـود: ((بـه خدا سوگند من مى دانم كه تو خيرخواهانه آمده اى وخـردمـنـدانـه سـخن مى گويى )). به عمرو بن لوذان نيز كه درستهـمين نظر را داد فرمود: ((اى عبداللّه ، قضيه بر من پوشيده نيست .ليكن خداوند دركار خويش مغلوب نمى شود!)).
390- معالى السبطين ، ج 1، ص 151.
391- لسان العرب ، ج 4، ص 266 ـ 267.
392- ر. ك . مـفـتـاح الكرامه ، ج 3، ص 272؛ الحدائق الناظره ، ج10، ص 524. صـاحـب جـواهر گويد: استخاره دو معنا دارد؛ نخست آنكـه از خـداونـد بـخـواهـد كـارى كه اراده انجامش را دارد برايش خيرگرداند و دوم آن كه در آنچه برمى گزيند او را موفق و انجامش رابراى او ممكن گرداند. شناخت به معناى دوم راه هايى دارد و ممكن استاسـتـخـاره كننده پس از انجام نيت به يكى از راه هاى زير آن را درككند:
ـ اينكه اراده انجام كار را در او پديد آورد.
ـ ايـنـكـه آنـچـه را بـرايش اختيار مى كند بر زبان مشورت شنوندهبراند.
ـ آن را بـه وسـيـله كـاغـذ، تسبيح يا قرآن كريم تعيين كند. (ر. ك .جواهر الكلام ، ج 12، ص 162).
393- سبزوارى گويد: به نظر مى رسد كه تسبيح ، سنگ ريزه ،مشورت و پديدار شدن اراده و غيره كه در اين اخبار آمده ويژگى اىنـدارد. بـلكـه از بـاب غـالب و نـمـونـه اسـت ، و بـه مـقـتـضـاىاصـل ، جـواز كـشـف خـيـر خـداونـد بـه هـرشكل ممكن است ؛ مادام كه نهى شرعى وارد نشده و عنوان حرام يا مكروهبه خود نگرفته باشد. زيرا بر حرمت كشف غيب نه به قطع و يقينبـلكـه بـه صـورت امـيـد داشـتـن ، مـنـعـى وجـود نـدارد؛ ورسـول خـدا(ص ) فـال نـيـك زدن را دوسـت داشـت ولى ازفال بد زدن ناراحت مى شد. (مهذب الاحكام ، ج 9، ص 100).
394- امام حسين (ع ) به ويژه از همان دوران كودكى درباره نهضت وشـهـادت و قـاتـلانـش خبر مى داد. حذيفه يمانى گويد: از حسين بنعـلى (ع ) شـنيدم كه مى گفت : ((به خدا سوگند كه سركشان بنىامـيه ، و پيشاپيش آنان عمر سعد، بر كشتن من گرد خواهند آمد)). اينسـخـن در دوران پـيـامـبـر(ص ) بـود و مـن گـفـتـم : آيـارسـول خـدا(ص ) اين خبر را به تو داده است ؟ فرمود: نه . سپس مننـزد رسـول خـدا(ص ) رفتم و موضوع را با حضرت (ص ) در ميانگذاشتم ايشان فرمود: ((دانش من دانش اوست و دانش او دانش من است ؛و مـا بـر شـدنـى هـا پـيـش از شـدنـشـان آگـاهـيـم .))(دلائل الامامه ، ص 183 ـ 184.
نبايد گفته شود كه چگونه چنين چيزى درباره حسين (ع ) ممكن است ؟اين اعتقاد غلوّ درباره او و اهل بيت (ع ) است !
زيـرا اهـل تـسنن چنين سخنى را از حذيفه يمانى باور دارند و از اينقـبـيـل روايـت هـا و بـلكـه مـهـم تـر از آن را از اونـقـل مـى كنند، مثل اين كه نقل مى كنند كه گفت : ((به خدا سوگند منبـه هـمـه فـتـنه هايى كه از اكنون تا روز رستخيز روى خواهد داد،دانـاتـريـن مردم هستم .)) (ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 360،به نقل از احمد و مسلم .
395- آل عمران (3)، آيه 185.
396- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 295. ابن عساكر اين گفت و گو رابـا اخـتـلاف بـسـيـار نقل كرده است ؛ كه مهم ترينش اين است : ((پسپاس بلندى از شب را با او گفت و گو كرد و گفت : تو را به خداسـوگـنـد، مبادا فردا ضايع و هلاك گردى ، به عراق مرو، چنانچهاز رفـتـن نـاگـزيـرى ايـام حـج را در ايـنـجـا بـمـان و ازحال و كار و مردم آگاه شو و آن گاه به كار خويش بنگر ـ و اين دردهـم ذى حـجـه سـال شـصـت بـود ـ ولى حـسين نپذيرفت و عازم عراقگـرديد...)) [ر. ك . تاريخ ابن عساكر (زندگينامه امام حسين (ع ))،تحقيق محمودى ، ص 204، شماره 255].
روشـن اسـت تـاريـخـى كـه ابـن عـسـاكـر بـراى گـفـت و گـونـقـل مـى كـنـد، با نقل مشهور كه مى گويد امام (ع ) در روز هشتم ذىحجه بيرون آمد توافق ندارد.
ابـن اعـثـم كـوفـى نـيـز ايـن مـطـلب را به اختصار و تفاوتى اندكنـقـل كـرده و در پـايـان نوشته است : ((حسين گفت : من در اين كار ازخـداونـد طـلب خـيـر مـى كنم و مى بينم كه چه بايد كرد. پس ، ابنعـبـاس بـيـرون آمـد و گـفـت : واحـسـيـنا!)). وى شعر ابن عباس را اينگونه نقل مى كند.
يالكِ من قبّرةٍ بِمَعمَرِخَل ا لَكِ الجوُّ فبيضى واصفرى
ونقرى ما شئت ان تنقرى ان ذهب الصائد عنك فابشرى
قد رفع الفخ فما من حذرهذا الحسين سائر فانتشرى
(اى قبّره آبادى براى تو خالى شد، پس تخم بگذار و صفير بكش؛
و هـر آوازى مـى خـوانـى بـخوان و مژده بده كه شكارچى از تو دورشد؛
تله برداشته شد و ترسى در كار نيست ، اما حسين رفتنى است پسآزاد باش .)
علامه مجلسى به نقل از امام صادق (ع )، از پدرش (ع )، مى نويسد:((هـنـگامى كه حسين (ع ) آماده رفتن به كوفه گشت ، ابن عباس نزدآن حضرت آمد و او را به حق خداوند و حق خويشاوندى سوگند داد كهمـبـادا برود و در كربلا به شهادت برسد. امام (ع ) فرمود: من بهقـتـلگـاه خـويـش از تو آگاه ترم و آهنگ رفتن و جدا شدن از دنيا رادارم ...)) (بحار، ج 78، ص 273، باب 23 حديث 112).
397- دلائل الامامه ، ص 74.
398- صاحب الذريعه دو كتاب را به همين نام معرفى مى كند: الف ـ((الفـوارح الحـسـيـنـيـه والقـوارح البـيـنـيـه )) مـشـهـور بـهمـقـتـل العـصـفـور، تـاءليـف شـيـخ حسين العصفور، برادرزاده صاحبالحـدائق در گـذشـتـه شـوال 1216 ه‍ . ق . اين كتاب به سبك منتخبطريحى ، براى آن كه در دهه محرم شب و روز خوانده شود در بيستمصيبت نگاشته شده است .
ب ـ ((الفـوارح الحـسـيـنـيـه )) تـاءليـف شـيخ غربزّه ، چاپ مطبعةالعـرفـان ، صـيـدا، در 33 صـفحه و نُه مجلس ، كه هر مجلس از يكگـفـتـار و يك مرثيه تشكيل مى شود. (الذريعه ، ج 16، ص 364).بـه نـظـر مـى رسـد كـه صـاحـب اسـرار الشـهـاده از كـتـاب نـخـستنقل كرده است .
399- اسرار الشهاده ، ص 246ـ247.
400- معالى السبطين ، ج 1، ص 151.401- اللهوف ، ص 101.
402- بـهترين دليل بر اين حقيقت ، متن گفتارى است كه ميان معاويه، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس ‍ در حضور امام حسن (ع ) انجامشـد. (ر.ك . كـتـاب سـليـم بـن قيس ، ص 231 ـ 238، دارالفنون ،لبـنـان ). هـمـچـنـيـن روايـت هـايى كه ابن خزّار قمى در كفايت الاثردربـاره امـامـان دوازده گـانـه و نـام هـايـشـاننقل كرده است (ر.ك . كفاية الاثر، ص 10ـ22، انتشارات بيدار).
بـراى نمونه روايتى را به نقل از عطا در اينجا مى آوريم : ما سىتـن از بـزرگـان طـايف در بيمارى دم مرگ عبدالله بن عباس بر اووارد شديم . او ناتوان شده بود، سلام كرديم و نشستيم . ابن عباساز مـن پـرسـيـد: عـطا، اينها چه كاره اند؟ گفتم : آقا اينها بزرگانشـهـرنـد و عـبـدالله بـن سـلمـة بـن حضرمى طائفى ، عمارة بن ابىالاجلح و ثابت بن مالك در ميان آنهايند. من يك يك از آنها نام بردم وآنـان نـزد او رفـتـنـد و گـفـتـنـد: اى پـسـر عـمـوىرسول خدا(ص ) تو پيامبر خدا(ص ) را ديده و سخن او را شنيده اى ،ايشان درباره اختلاف اين امت چه گفتند، گروهى على را بر ديگرانمقدم دانسته اند و گروهى ديگر او را پس از سه تن قرار داده اند.
ابن عباس نفسى كشيد و گفت : از رسولخـدا(ص ) 