ايتان نخواهيم كرد تا آنكه شمشيرها را در نيام كنيد)).(101)
حقايق جنگ آشكار گشته و اهداف آن براى دو طرف روشن شده بود. امام حسين ( عليه السّلام ) براى از بين بردن فريب اجتماعى و تضمين حقوق محرومان و ستمديدگان و ايجاد زندگى كريمانه اى براى آنان مى جنگيد؛ و امّا ارتش امويان براى بنده كردن مردم و تبديل جامعه به باغستانى براى امويان تا تلاشهاى آنان را به يغما ببرند و آنان را به هر چه مى خواهند مجبور كنند مى جنگيد.
على بن حسين دررجزخوداعلام كردبراى پاسدارى ازاهداف والا و آرمانهاى عظيم ،همچنان خواهدجنگيدتاآنكه دشمن عقب نشيند و شمشيرها را غلاف كند.
فرزند حسين با دلاورى بى مانندى به نبرد پرداخت تا آنكه دويست تن از آنان را به هلاكت رساند(102) و از شدت خسارات و تلفاتى كه ارتش امويان متحمل شده بود، ضجه و فريادشان بلند شد. در اين هنگام ، خبيث پست ((مرة بن منقذ عبدى )) گفت : ((گناهان عرب بر دوش من اگر پدرش را به عزايش ‍ ننشانم )).(103) و به طرف شبيه رسول خدا تاخت و ناجوانمردانه از پشت با نيزه ضربتى به كمرش زد و با شمشير، سرش را شكافت . على دست در گردن اسب كرد به اين پندار كه او را نزد پدرش بازخواهد گرداند تا براى آخرين بار وداع كند، ليكن اسب او را به طرف اردوگاه دشمن برد و آنان على را از همه طرف محاصره كردند و با شمشيرهايشان او را قطعه قطعه كردند تا آنكه انتقام خسارات و تلفات خود را بگيرند.
على صدايش را بلند كرد:
((سلامم بر تو باد اى اباعبداللّه ! اينك اين جدم رسول خداست كه مرا با جام خود نوشاند كه پس از آن تشنه نمى شوم ، در حالى كه مى گفت : براى تو نيز جامى ذخيره شده است )).
باد، اين كلمات را به پدرش رساند، قلبش پاره پاره شد. بند دلش از هم گسيخت ، نيرويش فرو ريخت ، قدرتش را از دست داد. در آستانه مرگ قرار گرفت و شتابان خود را به فرزند رساند، گونه بر گونه اش گذاشت . پيكر پاره پاره فرزند بى حركت بود، امام با صدايى كه پاره هاى قلبش را در خود داشت و چشمانى خونبار مى گفت :
((خداوند قومى را كه تو را كشتند، بكشد، پسرم ! چقدر آنان بر خداوند و هتك حرمت پيامبر، جسارت دارند! پس از تو، خاك بر سر دنيا باد)).(104)
عباس ( عليه السّلام ) در كنار برادرش بود، با قلبى آتش گرفته و پاره پاره از رنج و درد از مصيبتى كه بر سرشان آمده بود. چرا كه پسر برادرش كه يك دنيا فضيلت و افتخار بود به شهادت رسيده بود. چقدر اين فاجعه هولناك و چقدر مصيبت دهشتناكى است !
نواده پاك مصطفى ، زينب ( عليها السّلام ) شتابان خود را بر سر پيكر پسر برادر رساند، خود را بر آن انداخت و در حالى كه با اشك خويش شستشويش مى داد، بانگ مويه سر داده بود و مى گفت :
((آه اى پسر برادرم ! آه اى ميوه دلم !)).
اين صحنه حزن آور در امام تاءثير كرد، پس شروع كرد به تسليت گفتن به خواهر، در حالى كه خود امام در حالت احتضار بود و دردمندانه مى گفت :
((پسرم ! پس از تو خاك بر سر دنيا)).
يا اباعبداللّه ! خداوند بر اين حوادث دهشتبارى كه صبر را به ستوه آوردند و كوهها را لرزاندند، پاداشت دهد. در راه اين دين مبين كه گروهى جنايتكار اموى و مزدورانشان آن را به بازى گرفته بودند، شرنگ به كامت رفت و مصيبتها كشيدى .

شهادت آل عقيل

رادمردان بزرگوار از آل عقيل براى دفاع از امام مسلمين و جانبازى در راه او تمسخر زنان بر زندگى و تحقيركنندگان بر مرگ ، بپاخاستند. امام شجاعت و شوق آنان را به دفاع از خود دريافت ، پس فرمود:
((پروردگارا! قاتلان آل عقيل را بكش ، اى آل عقيل پايدارى كنيد كه وعده گاه شما بهشت است )).(105)
آنان به دشمن زيانهاى جبران ناپذيرى وارد ساخته و چونان شيران شرزه به قلب دشمن زدند و با عزم نيرومند و اراده استوار خود بر تمام بخشهاى سپاه دشمن سر بودند. نُه تن از آن رادمردان پاك و افتخار خاندان نبوى به شهادت رسيدند. شاعر درباره آنان مى گويد:
((اى چشم ! خون ببار و ناله سر ده و اگر مويه مى كنى بر خاندان رسول مويه كن . هفت تن از فرزندان على و نه تن از فرزندان عقيل به شهادت رسيدند)).(106)
ارواح پاك آنان به ملكوت اعلى پيوست و به فردوس برين كه جايگاه پيامبران ، صدّيقان و صالحان است . و چه خوب همراهانى هستند وارد شد.

شهادت فرزندان امام حسن (ع )

رادمردان از فرزندان امام حسن ( عليه السّلام ) براى دفاع از عموى خود و يارى او با قلبى خونبار از مصايب حضرت ، بپاخاستند. يكى از اين دلاوران ، قاسم بن حسن بود كه مورخان در وصفش گفته اند: چون ماه شب چهارده بود. امام او را تغذيه روحى كرده و پرورش داده بود تا آنكه يكى از نمونه هاى عالى كمال و ادب گشت . قاسم و برادرانش از محنت و مصيبت عمويشان باخبر مى شدند و آرزو مى كردند اى كاش بتوانند ضربات دشمن را با خون و جان خود به تمامى ، دفع كنند. قاسم مى گفت : ((امكان ندارد عمويم كشته شود و من زنده باشم )).(107)
قاسم نزد امام آمد تا اذن جهاد بگيرد. حضرت او را دربرگرفت در حالى كه چشمانش اشكبار بود ولى اجازه نداد به ميدان رود، جز آنكه قاسم همچنان پافشارى مى كرد و دست و پاى امام را مى بوسيد تا اجازه او را دريافت كند. پس ‍ حضرت اذن داد و آن پيشاهنگ فتوت اسلامى ، راه رزمگاه را پيش گرفت و براى تحقير آن درندگان ، زره بر تن نكرد. سرها را درو مى كرد و گُردان را به خاك مى انداخت ، گويى مرگ مطيع اراده اش بود. در حين جنگ ، بند نعلينش كه از آن لشكر باارزشتر بود كنده شد. زاده نبوت ، نپسنديد كه يكى از پاهايش ‍ بدون نعلين باشد، پس ، از حركت باز ايستاد و به بستن بند آن پرداخت و اين حركت در حقيقت تحقير آنان بود. سگى از سگان آن لشكر به نام ((عمرو بن سعد ازدى )) اين فرصت را غنيمت شمرد و گفت :((به خدا بر او خواهم تاخت )). ((حميد بن مسلم )) بر او خرده گرفت و گفت :
((پناه بر خدا! از اين كار چه نتيجه اى خواهى برد؟! اين قوم كه هيچ يك از آنان را باقى نخواهند گذاشت ، براى او كافيست و نيازى به تو نيست )).
ليكن آن پليد توجهى به گفته اش نكرد و پيش تاخت و با شمشير ضربتى بر سر او زد. قاسم چون ستاره اى به خاك افتاد و در خون سرخش غوطه زد و با صداى بلندى فرياد زد:
((اى عمو! مرا درياب !)).
مرگ از اين صدا براى امام سبكتر بود، بند دلش از هم گسيخت و از اندوه و حسرت جانش به پرواز درآمد و به سرعت به طرف پسر برادرش رفت ، پس ‍ قصد قاتل او كرد و با شمشير ضربتى به او زد. عمرو دستش را بالا آورد و شمشير آن را از آرنج قطع كرد و خودش به زمين افتاد. سپاهيان اهل كوفه براى نجات او پيش تاختند ولى آن پست فطرت ، زير سم ستوران به هلاكت رسيد. سپس امام متوجه فرزند برادر گشت و او را غرق در بوسه كرد. قاسم چون كبوترى سربريده دست و پا مى زد و امام قلبش فشرده مى شد و با جگرى سوخته مى گفت : ((از رحمت خدا دور باشند قومى كه تو را كشتند! خونخواه تو در روز قيامت جدت خواهد بود. به خدا بر عمويت گران است كه او را بخوانى و پاسخت ندهد، يا پاسخت دهد، ليكن به تو سودى نبخشد. اين روزى است كه خونخواه آن بسيار و يار آن كم است )).(108)
امام پسر برادرش را بر دستانش بلند كرد. قاسم همچنان دست و پا مى زد.(109) تا آنكه 