ـنيدم كه فرمود: ((على با حق است و حق با على است ، اوامـام و جـانشين پس از من است . هر كس به او تمسك جويد رستگار مىشـود و نـجـات مـى يابد و هر كس سر از فرمانش بپيچد گمراه مىشـود. آرى ، او مـرا كفن مى كند و غسل مى دهد و قرضم را ادا مى كند.او پـدر دو سـبـط مـن ، حـسـن و حـسـيـن اسـت ؛ و امامان دوازده گانه ازنسل حسين هستند و مهدى اين امت از ماست .))
عـبـدالله بـن سـلمـة بـن حـضـرمـى گـفـت : اى پـسـرعـمـوىرسـول خـدا، چـرا پـيـش تـر ايـنـهـا را بـه ما نگفتيد؟ گفت : به خداسوگند، من آنچه را شنيده بودم باز گفتم و شما را نصيحت كردم ،ليـكـن شـمـا نـصـيـحـت كـنـندگان را دوست نداريد! آن گاه گفت : اىبـنـدگان خدا تقواى الهى پيشه كنيد همانند تقواى كسى كه از اينمـوضـوع عبرت مى گيرد... پيش از رسيدن مرگ براى آخرت كارىبـكـنـيـد و بـه ريـسمان محكم عترت پيامبرتان چنگ زنيد كه من از اوشنيدم كه مى فرمايد: ((هر كس پس از من به خاندانم تمسك جويد ازرستگاران است .))
آن گـاه بـه شـدت گـريست و حاضران گفتند: آيا با اين جايگاهىكـه نـسبت به رسول خدا(ص ) دارى ، مى گريى ؟ رو به من كرد وگـفـت : اى عـطـا، مـن بـراى دو چـيـز مى گريم ترس از روز قيامت وجدايى دوستان !
سـپس مردم پراكنده شدند و ابن عباس به من گفت : اى عطا، دستم رابگير و مرا به صحن خانه ببر؛ آن گاه دست ها را به آسمان بلندكـرد و گـفـت : پـروردگـارا مـن بـه وسـيـله مـحـمـد وآل مـحـمـد به تو تقرّب مى جويم ، پروردگارا من به وسيله ولايتآقا على بن ابى طالب به تو تقرب مى جويم ؛ و اين عبارت را آنقدر تكرار كرد تا بر زمين افتاد. ما ساعتى درنگ كرديم و سپس اورا بـلنـد كـرديـم و ديديم كه چشم از جهان فروبسته است . (ر.ك .كـفـايـة الاثـر، ص 20ـ22، و نـيـز اخـتـيـار مـعـرفـةالرجال ، ص 56، شماره 106).
403- در گـفـت و گوى نخست آمد كه وى به امام (ع ) گفت : و يارىتـو هـمـانـند نماز و روزه كه يكى بدون ديگرى پذيرفتنى نيست ،واجب است .
404- عـلامـه در خـلاصـه مـى نـويسد: ((عبدالله بن عباس از يارانرسـول خـدا(ص ) و دوسـتـداران و شـاگردان اميرالمؤ منين (ع ) بود.مـقام بلند وى و نيز اخلاص او نسبت به اميرالمؤ منين (ع ) روشن تراز آن اسـت كـه بـتوان پنهان ساخت ...)) (ص 103، بخش يكم ؛ نيزر.ك . مستدركات علم الرجال ، ج 5، ص 43).
مردم به حال ابن عباس در همراهى و سرسپردگى وى نسبت به على(ع ) آگـاه بـودنـد و مى دانستند كه شاگرد و دستيار اوست . به اوگفتند: ميزان علم تو نسبت به علم پسر عمويت چه اندازه است ؟ گفت: ((مانند نسبت ميان قطره اى باران در برابر اقيانوس ...)). (شرحنـهـج البـلاغـه ، ابـن ابى الحديد، ج 1، ص 19). شيخ حسن پسرشهيد ثانى گويد: وضعيت عبدالله بن عباس در محبت و اخلاص نسبتبـه مولاى مان اميرالمؤ منين و دوستى و يارى و دفاع از او و دشمنىبـه خـاطـر رضـايت او و پشتيبانى از آن حضرت جاى شك و ترديدندارد... (التحرير الطاووسى ، ص 312).
پس از وفات اميرالمؤ منين (ع )، هنگامى كه امام حسن خطبه اش را بهپـايـان بـرد، عـبـدالله بـن عباس در حضور حضرت ايستاد و گفت :((اى مردم ، اين فرزند پيامبرتان و جانشين امامتان است ، با او بيعتكـنـيـد...)) (كـشـف الغـمـه ، ج 2، ص 109؛ نـيـز ر.ك .مقاتل الطالبيين ، ص 33).
او از سـوى امـام حـسـن (ع ) و نيز از سوى اميرالمؤ منين (ع ) ولايتداربـصـره بـود. دشمنان اهل بيت مى كوشند تا اين شخصيت بزرگوارهـاشـمـى را مـتـهـم سـازنـد كـه در دوران امـيـرالمـؤ مـنـين (ع ) از بيتالمـال بـصـره اخـتـلاس كـرده است . بسيارى از پژوهشگران به ايندروغ پاسخ گفته اند. ما نيز براى منزه ساختن چهره اين حِبْر امت ،بـرخـى از مـتـونـى را كـه در دفـاع از ايـشـان نوشته اند در اينجانقل مى كنيم :
عـمرو بن عبيد در بصره بر سليمان بن على بن عبدالله عباس واردشـد و به او گفت : از اين سخن على درباره ابن عباس برايم بگو:دربـاره مـورچـه و شـپـش بـراى مـا فـتـوا مـى دهـد و يـك شـبـه بـراموال پيشى مى جويد. گفت : چگونه ممكن است على چنين سخنى گفتهبـاشـد؟ در حالى كه ابن عباس تا دم مرگ از او جدا نشد و در صلحامـام حـسـن (ع ) شـركـت جـسـت !؟ بـا آن كـه عـلى (ع ) بـهمـال نـيـاز داشـت و هـر پـنـج شـنـبـه بـيـتالمال كوفه را خالى مى كرد و جاروب مى زد، چه مالى مى توانستدر بـيـت المـال بـصـره جـمـع شـده باشد. مردم مى گفتند: او در بيتالمـال خـواب نـيمروزى مى كرد، در اين صورت چگونه اجازه مى دادكـه در بـصـره ، امـوال جـمـع شـود!؟ و اين اعتقاد باطلى است (امالىالمرتضى ، ج 1، ص 177).
آقـاى خـويـى مـى نـويـسـد: ايـن روايـت ـ يـعـنـى روايـت اخـتـلاسامـوال بـصـره ـ و مـاقـبـل آن از طـريـق عـامـهنـقـل شـده اسـت . تـنـهـا عـامـلى كـه مـوجـبجعل اين اخبار دروغ و تهمت و طعن وارد كردن بر ابن عباس شده است، دوسـتـى و هـمـراهى او با اميرالمؤ منين (ع ) مى باشد. تا آنجا كهمعاويه پس از نماز ـ به گفته طبرى ـ او را همراه على ، حسنين ، قيس‍ بـن سـعـد بـن عباده و اشتر لعن مى كرد. خلاصه اينكه عبدالله بنعباس ـ چنان كه علامه و ابن داود نوشته اند ـ منزلتى بلند داشت واز مـدافـعـان امـيـرالمـؤ مـنـيـن و حـسـنـيـن (ع ) بـود. (مـعـجـمرجال الحديث ، ج 10، ص 239).
ابـن ابـى الحـديـد مـى نـويسد: گروه اندك ديگرى گفته اند: چنينچـيزى نبوده است و عبدالله بن عباس نه از على دور شده و نه با اوبـه مـخـالفـت ورزيـده اسـت . او تا هنگام شهادت على (ع ) پيوستهامـارت بـصـره داشت . دليلش ‍ روايتى است كه ابوالفرج على بنالحـسـيـن اصـفـهـانـى از نـامـه ابـن عـبـاس بـه مـعـاويـه ، پـس ازقـتـل عـلى ، نـقـل مـى كـنـد. گـويـنـد: چـگـونـه چنين چيزى مى شود وحـال آنـكـه مـعـاويـه مـوفق به فريفتن و كشيدن او به سوى خودشنگشت . مى دانيم كه معاويه بسيارى از كارگزاران اميرالمؤ منين (ع )را فـريـفـت و با مال خريد؛ و آنان اميرالمؤ منين (ع ) را رها كردند وبـه او پـيـوستند ولى موفق به متمايل ساختن و جذب ابن عباس بهسوى خود نگشت .
هـر كـس سـيره ها را بخواند و با تاريخ آشنايى پيدا كند، روابطتـيـره مـيـان ابـن عـباس و معاويه را، پس از شهادت على (ع )، درمىيـابـد. او بـا سـخـنـان كـوبـنـده دشمنى شديد خويش را با معاويهآشـكـار مـى سـاخـت و پيوسته على (ع ) را مى ستود و ويژگى ها وفضايل آن حضرت را يادآور مى گشت .
چـنـانچه روابطشان غبار كدورت گرفته بود، وضعيت چنين نبود؛ وضـد آن چـيـزى بـود كـه شـهـرت دارد؛ و ايـن در نزد من درست تر وپذيرفتنى تر است . (شرح نهج البلاغه ، ج 4، ص 171).
شـوشـتـرى مـى گـويـد: ريـشـه جـعـل ايـن خـبـر ـ اخـتـلاسامـوال بـصـره ـ دربـاره ابـن عـبـاس ايـن بـود كـه مـى خـواستند دامنفـاروقـشـان را پـاك كـنـنـد؛ زيـرا وى در دوران امـارتـش مـنافقان وآزادشـدگـان ـ مـانند مغيرة بن شعبه و معاويه ـ را به كار گرفت ونـزديـكـان پـيـامـبـر(ص ) را كـنـار گـذاشـت . (قـامـوسالرجال ، ج 6، ص 441).
در ايـنـجـا مـنـاسب است سند دو خبرى 