 در جنگ اُحد به علّت دشمنى با آن حضرت به دندان جويد و قطعات جگر را به رشته كشيد و بر گردن آويخت ! اين زن نيز، مانند شوهرش ابوسفيان ، با رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسلام سخت دشمن بود، بلكه شايد دشمنى وى شديدتر بود.
ابوسفيان ، دشمن اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله  
پدر معاويه ، ابوسفيان است كه آزار و دشمنى او نسبت به پيشواى اسلام از آغاز بعثت تا زمان رحلت آن حضرت ، آشكارتر از ((كفر ابليس )) است . وى رهبرى دشمنان رسول خدا صلى الله عليه و آله از كفّار قريش و مشركين مكّه ، را برعهده داشت و هميشه پرچم كفر را بر ضدّ نهضت جوان اسلام به دوش مى كشيد. او در مكّه دامها و نيرنگهاى بسيارى را عليه مقام رسالت به كار گرفت ، و زمانى هم كه حضرت به مدينه رفت ، بر ضد ايشان ، دست به ايجاد جنگهاى مختلفى زد تا از بت پرستى و رذايل اخلاقى دفاع نمايد و رسالت الهى پيامبر صلى الله عليه و آله و فضايل اخلاقى يى را كه هدف آن حضرت بود ريشه كن سازد. (45) زمخشرى ، دانشمند مشهور اهل سنّت ، گويد: ابوسفيان مردى كوتاه قامت و بدشكل بود و هند، صباح را (كه مزدور و اجير ابوسفيان بوده و از طراوت جوانى برخوردار بود) به نظر خريدارى نگاه مى كرد و عاقبت نيز نتوانست خوددارى كند و لذا او را به سوى خويش ‍ خواند و در ميان آن دو ارتباط پنهانى برقرار گشت . اين روابط نامشروع تا آنجا بالا گرفت كه پاره اى از مورخين معتقدند علاوه بر معاويه ، عتبه (فرزند ديگر ابوسفيان ) هم در حقيقت از صباح بوده است ! و نيز گفته اند: هند از به دنيا آوردن اين طفل در منزل ابوسفيان خشنود نبود، لهذا سر به بيابانها نهاد و كودك خود، عتبه ، را در تنهايى به دنيا آورد.
خاندان بنى اُميّه 
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: عدل و داد، هنگامى كه در ميان پيروان من از بين خواهد رفت كه مردى به نام يزيد از امويان زمامدار مسلمانان گردد. (46)
امويان ، اين خاندان رانده شده و منفور، نه از مهاجرين بودند و نه از انصار.
آنان ثروت مسلمانان را به غارت بردند، دين سازى كردند، و مسلمانان را به بردگى گرفتند. (47)
سراسر دوره بنى اُميّه جز رجعت به عصر جاهليّت ، و پيروى از كفر و الحاد چيز ديگرى نيست (48)
ابوسفيان گفت : پروردگارا، بار ديگر دوران جاهليّت را به ما بازگردان و حكومت و خودمختارى تازيان را زنده كن !(49)
نيز گفت : سوگند به خدا، اگر زنده بمانم حكومت را از دست هاشميان بيرون خواهم آورد. (50)
پسرش معاويه هم ، پس از تحميل صلح بر امام حسن مجتبى عليه السلام ، صراحتا گفت : من در راه دين با شما نجنگيدم ، بلكه تنها به اين علّت با شما ستيز كردم كه بر شما حكومت كنم (51)
هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد، ابوسفيان بر او وارد شده و اظهار داشت : خلافت را چون ((گوى )) در دست بنى اُميّه بچرخان ، كه خلافت و رسالت جز سلطنت چيز ديگرى نيست و من بهشت و جهنّمى نمى فهمم . (52)
در حدود پنجاه سال پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله ، بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤ منين عليه السلام ، و ده سال بعد از شهادت امام حسن مجتبى عليه السلام بود كه در نيمه ماه رجب سال شصتم هجرت معاوية بن ابى سفيان از دنيا رفت . معاويه در حدود چهل و دو سال در دمشق امارت و خلافت كرده بود: حدود پنج سال از طرف خليفه سوم امير شام بود؛ كمتر از پنج سال هم در زمان خلافت اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام و همچنين حدود شش ماه در خلافت امام حسن عليه السلام حكومت شام را در دست داشت . و در اين مدت دائما با على و حسن بن على عليه السلام در جنگ و ستيز بود. افزون بر اين همه ، چيزى كمتر از بيست سال هم خلافت اسلامى را در چنگ داشت و در اواخر عمر خود براى خلافت فرزندش از مردم مسلمان بيعت گرفت .
عثمان و معاويه ، سرسلسله چهارده نفر خلفاى سفيانى و مروانى بنى اُميه هستند كه از سال 41 تا سال 132 هجرى مدت هزارماه حكومت اسلامى را به دست داشتند.(53)
جنايات معاويه بيشمار است : وى با امام حسن عليه السلام صلح كرده و بر خلاف مواد آن عمل كرد. چنانكه بر خلاف تعهداتش شيعيان على عليه السلام را در فشار شديدى قرار داد، و از جمله حجر بن عدى و 6 نفر از ياران او را كشت . قدرت معاويه به جايى رسيده بود كه هرچه مى خواست مى كرد.
شجره نفرين شده ! 
رسول خدا فرمود: ((إ ذا راءيتم معاوية على منبرى فاقتلوه )) (54) يعنى ، وقتى معاويه را بالاى منبر من ديديد، او را بكشيد.
روزى پيامبر گرامى ، ابن عبّاس را براى احضار معاويه فرستاد. ابن عبّاس ‍ رفت تا معاويه را احضار كند، ديد مشغول غذا خوردن است . در بازگشت عرضه داشت : غذا مى خورد. حضرت فرمود: ((لا اءشبع الله بَطَنه )) (55) يعنى ، خداوند هيچ گاه شكم او را سير نكند!
در نتيجة نفرين رسول خدا صلى الله عليه و آله ، معاويه هيچ وقت در غذا خوردن سير نمى شد. وى مى گفت : دست كشيدن من از غذا براى سيرى از آن نيست ، بلكه از جهت خستگى از خوردن است ! معاويه شراب مى خورد و به اسم اسلام حكومت مى كرد. (56)
جاريه و معاويه 
نام يكى از رؤ ساى عشاير عرب ، ((جاريه )) بود. به طورى كه ((اقرب الموارد))، از كتب مشهور لغت ، مى گويد: يكى از معانى جاريه ، ((الحيّة من جنس ‍ الافعى )) است . يعنى ، جاريه يك نوع مار از جنس افعى است . جاريه مردى قوى ، صريح اللّهجه و با شخصيّت بود. او و كسانش از حكومت ظالمانه معاويه ناراضى بودند و در دل نسبت به وى كينه و دشمنى داشتند. معاويه كه بدبينى او و كسانش را احساس كرده بود تصميم گرفت روزى در برابر مردم به وى توهين كند و نامش را وسيله تمسخر و تحقير او قرار دهد. فرصتى پيش آمد و جاريه با معاويه روبرو شد.
معاويه گفت : تو چقدر نزد قوم و قبيله ات پست و ناچيزى كه اسم ترا افعى گذارده اند. جاريه فورا و بدون تامل گفت : تو چقدر نزد قوم و قبيله ات پست و ناچيزى كه اسم ترا معاويه گذارده اند (معاويه به معنى سگ ماده است !) (57) معاويه از اين جواب سخت ناراحت شد و گفت : بى مادر، ساكت باش !
جاريه پاسخ داد: من مادر دارم كه مرا زاييده است . به خدا قسم دلهايى كه بغض ترا در خود مى پرورد، در سينه هاى ماست و شمشيرهايى كه با آنها با تو نبرد خواهيم كرد در دستهاى ماست ؛ تو قادر نيستى به ستم ما را هلاك كنى و به زور بر ما حكومت نمايى . تو در حكومتت با ما عهد و پيمانى بسته اى و ما نيز طبق آن متعهّد شده ايم كه از تو اطاعت كنيم ؛ اگر تو به پيمانت با ما وفا كنى ما هم در اطاعت از تو پايدار خواهيم بود و اگر تخلّف نمايى بدان كه پشت سر ما مردان نيرومند و نيزه هاى برنده قرار دارند.
معاويه كه از صراحت گفتار و روح آزاد جاريه خود را سخت شكست خورده مى ديد، گفت : خداوند مانند ترا در جامعه زياد نكند!
شريك بن اعور و معاويه  
شريك بن اعور، سيد و بزرگ قوم خود بود و در زمان معاويه مى زيست . وى شكل و شمايل بدى داشت . اسمش شريك بود و پدرش نيز اعور نام داشت كه به معنى كسى است كه يك چشمش معيوب باشد.
در يكى از روزهايى كه معاويه در اوج قدرت بود، شريك بن اعور به مجلس ‍ او آمد. معاويه ، از اسم نامطبوع وى و پدرش ، و همچنين از قيافه ناخوشايند 