را كه كشّى درباره اختلاس ابنعباس نقل كرده است هر چند به اجمال مورد دقت قرار دهيم .
سند خبر نخست :
كـشـّى مـى نـويـسـد: روايـت كرد على بن يزداد صائغ جرجانى ، ازعبدالعزيز بن عبدالاعلى جزرى ، از خلف المحروسى البغدادى ، ازسفيان بن سعيد، از زهرى كه گفت : از حازم شنيدم كه مى گويد:...(اخـتـيـار معرفة الرجال ، ج 1، ص 279، شماره 109). وجود سفيانبـن سـعيد (ثورى ) در اين سند براى ضعفش كافى است . زيرا وىاز اصـحـاب مـا نـيـسـت و در نـكـوهـش وى روايـت هـاى صحيح بسيارىنقل شده است . (ر.ك . منتهى المقال ، ج 3، ص 351).
از ايـن گـذشـتـه او از دشـمـنـان عـلى (ع ) بود و اين سخن مشهورشفـرامـوش نـشـدنـى اسـت : ((مـن كـيـنـه تـوزتـر از آنـم كـهفـضـايـل على (ع ) را يادآور شوم .)) (سير اعلام النبلاء، ج 7، ص353).
نـيـز در سـلسـله ايـن سـنـد زهـرى قـرار دارد كـه در مـقـامنـقـل ، از ضـعـف اشـخـاص چـشـم پـوشـى مـى كـرد. (ر.ك . تـهـذيـبالكـمـال ، ج 30، ص 471؛ مـيزان الاعتدال ، ج 2، ص 169؛ تهذيبالتهذيب ، ج 11، ص 218).
مـشـهـور اسـت كـه زهـرى بـا هـمـنـشينى پادشاهان خود را تباه كرد وبـرخـى بـه دليـل ايـن كـه نـزد پـادشـاهـان آمـد و شـد داشـت ازنقل احاديث وى خوددارى كرده اند: (ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 5، ص339).
اما سند خبر دوم :
كـشـى گـويـد: گـفـت شـيـخـى از اهـل يـمـامـه ، بـهنـقـل از مـعـلّى بـن هـلال ، از شـعـبـى كـه گـفـت :... (اخـتـيـار مـعـرفةالرجال ، ج 1، ص 279، شماره 110).
در اين باره بايد گفت :
1ـ واژه شـيـخ مـعـانـى مـتـعددى دارد كه از آن جمله است : كسى كه باحـديـث ارتـبـاط دارد، پـيـشـواى دينى ، رئيس ‍ قبيله ؛ ولى اين عنوانمهمل و غير قابل اعتماد است ، زيرا كه مبهم و ترديدآميز است .
2ـ احـمـد بـن حـنـبـل دربـاره مـعـلّى بـن هـلال گـفـتـه اسـت : حديث وىقـابـل نـقـل نـيـست و جعلى و دروغ است ؛ و ابن معين درباره اش گفتهاسـت : او از كـسـانـى اسـت كـه بـه دروغـگـويـى وجعل حديث شهرت دارد. ابوداود درباره اش گفته است : مورد اعتماد واطـمـينان نيست . سفيان گفته است : اين از دروغگوترين مردمان است .صـاحب المغنى گفته است : به اتفاق همگان او دروغگو است . (ر.ك .ميزان الاعتدال ، ج 4، ص 152؛ تهذيب التهذيب ، ج 10، ص 241).
3ـ [امـا دربـاره ] شعبى عامر بن شراحيل ، شيخ مفيد گويد: ناصبىبـودن و دروغـگـويى شعبى تا به آنجا رسيد كه به خدا سوگنديـاد مـى كـرد كـه عـلى در حـالى بـه گـورداخـل شد كه قرآن را حفظ نبود؛ و به جايى رسيد كه گفت : در جنگجـمـل بـجـز چـهـارتـن از صـحـابه شركت نداشتند. اگر پنج تن راآوردنـد مـن دروغـگـويـم ... شـعـبـى شـرابـخـوار و قـمـاربـاز بـود.نـقـل شـده اسـت كـه ابـى حنيفه پس از شنيدن اينكه او شرابخوار وقـمـاربـاز اسـت ، هـر چـه را از وى شـنـيـده بـود پـاره كـرد. (ر.ك .الفـصـول المـخـتـاره ، ص 171؛ قـامـوسالرجال ، ج 5، ص 612).
ابـونـعيم از عمرو بن ثابت نقل مى كند كه ابى اسحاق گفت : سخنسه كس درباره على بن ابى طالب پذيرفته نيست : مسروق ، مرّة وشريح ؛ و نقل شده است كه شعبى نفر چهارم بود. (ر.ك . شرح نهجالبلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 98).
شـهـيـد ثـانـى گـويـد: هـمـه آنـچـه كـشـى در طـعن وى ـ ابن عباس ـنقل كرده است ، پنج حديث است كه سند همه آنها ضعيف است ... (ر.ك .سفينة البحار، ج 6، ص 128).
عـلامـه حـلى گـويـد:... كـشـى روايـتـىنقل كرده است كه در بردارنده نكوهش ابن عباس مى باشد. در حالىكـه شـاءن او بـرتـر از آن اسـت و مـا در كتاب ((الكبير))مان آنها رانـقـل كـرده پـاسـخ داده ايـم . (خـلاصـةالاقوال ، ص ‍ 103).
تفرشى گويد: سند همه طعن هايى كه كشى درباره او وارد ساختهاست ، ضعيف است . (نقد الرجال ، ج 3، ص 118).
405- مـنـاقب آل ابى طالب ، ج 3، ص 400؛ وفيات الاعيان ، ج 6،ص 179.
406- امالى صدوق ، ص 478، مجلس 87، حديث شماره 5.
407- مستدرك الحاكم ، ج 3، ص 179.
408- ر.ك . اخـتـيـار مـعـرفـة الرجـال(رجال كشّى )، ج 1، ص 272؛ اءسدالغابه ، ج 3، ص 195.
409- براى فهم مراد از اين گفت و گو در فضاى خود آن ، به خودآن گفت و گو مراجعه شود.
 

next page

410- ر.ك . اختيار معرفة الرجال ، ص 57، شماره 107.
411- تـنـقـيح المقال ، ج 2، ص 191؛ ذهبى مى نويسد: ((اگر ابنعـبـاس مـدعـى خلافت مى شد، به خاطر نابينايى ، مردم با او بيعتنمى كردند.)) (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 356)؛ نيز در اخبار آمدهاسـت : ((ابـن زبـيـر در مـكـه بر بالاى منبر سرگرم خواندن خطبهبـود و ابـن عـباس نيز پاى منبر همراه مردم نشسته بود. او گفت : دراينجا مردى حضور دارد كه خداوند قلب او را همانند چشمش كور كردهاسـت . ابـن عباس به راهنماى خود، ابن جبير، گفت : صورتم را بهسـوى ابـن زبـيـر بـرگـردان و كـمـى مـرا بـلنـد كن ؛ و ابن عباسچـشـمـانـش كـم سـو شـده بـود...)) (ر.ك . قـامـوسالرجال ، ج 6، ص 470؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج20، ص 130 و 134؛ سـيـر اعـلام النـبلاء، ج 3، ص 354 و منتهىالمقال ، ج 4، ص 201).
412- تنقيح المقال ، ج 2، ص 191.
413- المـعـارف ، ص 589. 414- اخـتـيـار مـعـرفـةالرجال ، ج 1، ص 272؛ تنقيح المقال ، ج 2، ص 191.
415- امالى طوسى ، ص 314 ـ 315، مجلس 11، حديث 640 / 87.
416- الفتوح ، ج 5، ص 27؛ مقتل الحسين (ع )، خوارزمى ، ج 1، ص281.
417- در بـرخـى مـتون آمده است كه سبب نابينايى او در اواخر عمر،گريه هاى فراوان او بر اميرالمؤ منين ، على (ع ) بود (ر.ك . سفينةالبحار، ج 6، ص 128 به نقل از حديقة الحكمه ).
418- شـايد اين كم سويى چشمان او به سبب گريه هاى پيوستهاش بر فقدان اميرالمؤ منين (ع ) بود كه پس از شهادت امام حسن (ع )شدت يافت . ابن عباس در اواخر دوران معاويه ـ و پس از شهادت امامحـسـن (ع ) ـ نـزديـك بـه نـابينايى بود و همين ضعف شديد بينايىسـبـب شـد كـه معاويه از روى تمسخر بگويد: ((شما بنى هاشم ازناحيه چشم بيمار مى شويد!))
419- مـتـن نـامـه را در فـصـل حـركت حكومت مركزى اموى (زير عنوانحركت حكومت مركزى ) ببينيد.
420- تذكرة الخواص ، ص 216.
421- تهذيب الكمال ، ج 4، ص 492.
422- واقـدى : وى محمد بن عمر بن واقد اسلمى است كه بسيارى ازعـلمـاى رجـال عـامـه او را بـه دروغگويى و افترا متهم ساخته روايتهـايـش را كـنـار مـى نـهـنـد. مـا در ايـن بـاره بـهتفصيل سخن گفته ايم . (ر.ك . فصل دوم : ملاحظه چهارم از ملاحظاتمربوط به نامه يزيد به ابن عباس ).
423- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 302.
424- عـبـدالله زبـيـر خواست كه از عبدالله ابن عباس بيعت بگيردولى او خوددارى ورزيد. يزيد از شنيدن اين خبر خشنود گشت . و بهابـن عـبـاس چـنـيـن نـوشت : ((شنيده ام كه ابن زبير ملحد، تو را بهبـيـعـت فـراخـوانده است و به تو پيشنهاد داده است كه به فرمانشدرآيى تا اينكه از باطل پشتيبانى كنى و شريك جرمش باشى . اماتـو نـپـذيرفته اى و از سر وفادارى و فرمانبردارى از خداوند درحـقـى كـه از مـا بـه تـو شـنـاسـانده است ، به بيعت ما چنگ زده اى .خـداونـد بـه تو كه خويشاوند ما هستى بهترين پاداش هايى را كهبه صله رحم كنندگان مى دهد عطا فرمايد. من هر چيزى را فراموشكنم ، نيكى و پاداش خو