 خدا صلى الله عليه و آله بر در خانه ماست !!)). يزيد با مشاهده اين صحنه برخاست و او را پوشاند و به وى گفت : بر حسين عليه السلام گريه و زارى كن كه او فريادگر بنى هاشم بود، و ابن زياد در قتل او عجله به خرج داد. (97)
نيز همين بانو در رؤ يا مشاهده كرد كه مردانى از آسمان فرود آمدند و گرد سر حسين (ع ) گرديدند و بر او سلام كردند. چون بيدار گشت ، نزد سر آمد و ديد كه نورى در اطراف آن پرتو افشان است در پى شوهرش ، يزيد، برآمد تا ماجرا را براى او بازگويد، امّا وى را در يكى از اتاقهاى قصر يافت كه مى گريد و مى گويد: مرا با حسين عليه السلام چه كار بود؟! و معلوم شد كه او نيز همان خواب همسرش را ديده است .
آرى ، يزيد بزودى با موجى از انزجار مردم مواجه گشت و دريافت كه همگان سخن از سنگدلى و ستمى بر زبان دارند كه او برخاندان پيامبر صلى الله عليه و آله وارد ساخته است . لذا چاره اى نيافت ، جز آنكه گناه اين كار را به گردن ابن زياد بياندازد تا مردم از بدگويى و دشنام به او باز ايستند. امّا وضع چنان نبود كه او بتواند خورشيد حقيقت را از ديد مردم پنهان سازد، زيرا او در نامه طويلى كه براى حاكم مدينه فرستاده و طى آن دستور داده بود كه از همه اهل مدينه براى وى بيعت بگيرد، همراه اين نامه ، نامه كوچكى هم قرار داشت كه در آن ، والى را ملزم ساخته بود كه از امام حسين عليه السلام هم بيعت ستاند و اگر از قبول بيعت سرباز زد گردنش را بزند.(98) غرض يزيد از نگارش اين نامه كوچك ، آن بود كه وى مى دانست پيامبر صلى الله عليه و آله وى را خليفه خود قرار نداده ، و بيعتش هم مورد اتّفاق صلحا و اشراف امّت نيست ، و چنانچه آنها در زمان معاويه موافقتى هم ابراز داشته اند، به علّت تهديد و زور سرنيزه معاويه بوده است .
به هر روى يزيد، گناه قتل سبط پيامبر(ص ) را به ابن زياد نسبت داد تا به خيال خام خويش از ملامت و دشنام مردم در امان بماند، ولى آفتاب حقيقت ، پنهان نماند و تاريخ ، او را رسواى خاص و عام كرد.
دفاع غزالى از يزيد! 
امّا بياييد و اين امر عجيب و شگفت را در كتاب ((احياء العلوم )) (99) ببينيد، كه در آنجا، غزالى آنچنان در تعصب نسبت به بنى اُميّه پيش رفته كه لعن قاتل حسين را حتّى به صورت مجمل و مبهم (لعنة الله على قاتل الحسين ) نيز ممنوع شمرده است ! دليل او هم آن است كه ممكن است وى توبه نموده باشد! در حاليكه اقوال و اعمال يزيد تا پايان عمر (نظير قتل عام مردم مدينه و سنگباران كعبه و اشعارى كه سروده است ) همگى حاكى از دوام خبث سيره و سريره اوست .
شگفت تر از اين آن است كه يزيد را با وحشى ، قاتل جناب حمزه (شيرخدا و رسول خداصلى الله عليه و آله )، قياس كرده و مى گويد: وحشى از كفر و قتل توبه كرد و از اين رو لعن او جايز نيست ، با وجود آنكه قتل گناه كبيره است كه اگر قاتل توبه نكند در معرض خطر عظيمى است .
در حاليكه در اينجا نيز بايد گفت كه يزيد و وحشى قابل قياس با هم نيستند. وحشى ، زمانى جناب حمزه را كشت كه كافر بود و با اسلام آوردن وى هر گناهى كه قبلا داشت از پرونده وى سترده گشت ، زيرا اسلام اعمال گذشته را قطع مى كند و از بين مى برد(الاسلام ، يجبّ ما قبله )، و با اين حال زمانى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله ديدار كرد، حضرت به وى فرمود از برابر من دور شو كه تو را نبينم . بر خلاف يزيد كه امام حسين (ع ) را زمانى كشت كه صورتا مسلمان بود و خود را خليفه ! پيامبر مى ناميد. جنايت يزيد، بى گمان ، مايه كفر و ارتداد او گرديد، چرا كه وى آن حضرت را- به تصريح اشعار خويش - به عنوان انتقام از رسول خدا صلى الله عليه و آله به واسطه كشته شدن دايى و جدّش در جنگ بدر، به شهادت رسانيد، چنانكه گويد:((ليت اشياخى ببدر شهدوا)) و نيز: ((لعبت هاشم بالملك فلا خبرٌ جاء و لا وحيٌ نزل ))!
چگونه غزالى از لعن يزيد باز مى ايستد، و حال آنكه علماى بزرگ اهل سنت ، لعن او را جايز شمرده و به خروج او از دين تصريح نموده اند. كما اينكه سخنان يزيد نيز مؤ يّد اين امر است . فى المثل ، هنگامى كه كاروان اسراى خاندان رسالت را در گذرگاه جيرون ديد و همانجا صداى كلاغان را نيز شنيد، اين شعر را سرود:
لمّا بدت تلك الحمول و اءشرقت
تلك الشموس على ربى جيرون
نعب الغراب ، فقلت قل اءولا تقل
فقد اقتضيت من الرسول ديونى (100)
يعنى ، آن هنگام كه آن كاروان پديدار شد و آن خورشيدها بر بالاى تپه هاى جيرون درخشيدند، كلاغ بانگ زد. پس به وى گفتم : مى خواهى بانگ بزن و مى خواهى نزن ، كه من ديون خود را از پيامبر(ص ) بازپس گرفتم !
از جمع علماى اهل سنت كه تصريح به كفر يزيد كرده اند مى توان قاضى ابويعلى و احمد بن حنبل و ابن جوزى (101) و كياهرسى (102) و شيخ محمّد بكرى و سعد تفتازانى (103) و سبط ابن الجوزى (104) را نام برد.
جاحظ مى گويد: گناهانى كه يزيد مرتكب شد، از كشتن حسين عليه السلام و ترساندن مردم مدينه و خراب كردن كعبه و اسير كردن دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله و چوب زدن به دندان حسين (ع )، آيا اينها دليل قساوت و دشمنى و تيره راءيى و كينه و عناد و نفاق اوست يا نشانگر اخلاص و علاقة وى به پيامبر صلى الله عليه و آله و پاسدارى از شريعت و سيره آن بزرگوار؟! سپس مى افزايد: به هرحال ، اين كارهاى او مصداق فسق و گمراهى بوده ، و وى فاسق ملعون است و كسى نيز كه از ناسزا گفتن به ملعون جلوگيرى كند ملعون مى باشد. (105)
علامه آلوسى نيز تاءكيد دارد كه در لعن يزيد، ترديد به خود راه مده ، زيرا كه او ويژگيهاى ناپسند بسيار دارد و در تمامى ايام تكليفش از ارتكاب گناهان كبيره باز نايستاده است . در پليدى او همين بس كه در مكّه و مدينه ، آن همه جنايت نمود و به كشتن امام حسين عليه السلام - كه برترين درودهاى خداوند بر او و جدش باد - رضايت داد و از آن اظهار خوشنودى كرد و به خاندان آن حضرت اهانت نمود. و غالب برگمان من چنان است كه اين خبيث به رسالت حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله ايمان نياورده بود. به هر حال ، مجموع جنايات يزيد درباره ساكنان حرم امن الهى (مكّه ) و خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و عترت پاك آن بزرگوار، چه در هنگام حيات حسين بن على (ع ) و چه بعد از ممات ايشان ، و ديگر تبهكاريهاى او، كمتر از اين نبود كه اوراق قرآن را در ميان كثافت افكند. من تصور نمى كنم كه امر او بر اغلب مسلمانان مخفى پوشيده بوده باشد، چيزى كه هست مسلمين در آن هنگام مغلوب و مقهور (خلفاى جور) بودند و جز شكيبايى كار ديگرى از دستشان برنمى آمد، تا خداوند خود كار خويش را به پايان برد.
اگر كسى هم ، از سر احتياط، مى ترسد يزيد را صريحا لعن كند، پس چنين بگويد: ((خداوند لعنت كند كسى را كه به كشتن امام حسين (ع ) و يارانش ‍ راضى شد و عترت پيامبر را بدون جهت آزرد و حق آنان را غصب كرد)). زيرا به اين ترتيب ، باز (يزيد) را لعن كرده ، زيرا او به طور اخص مشمول اين لعن است . با اين گونه لعن هيچ كس جز ابن عربى مالكى و پيروانش مخالفت نكرده اند زيرا آنان بر پايه آنچه از آنان نقل شده ، ظاهرا لعن كسى را كه راضى به قتل امام حسين عليه السلام مى باشد جا