 پيشوايان خود در حال تقيّه و بدون تظاهر به مذهب زندگى مى كردند. سادات علوى بارها در اثر كثرت فشار بر ضدّ بيدادگريهاى حكومت قيام كردند ولى شكست خوردند و بالا خره جان خود را در اين راه از كف دادند و حكومت بى پرواى وقت در پايمال كردنشان از هيچ كارى فرو گذار نكرد. جسد زيد، فرزند امام سجّاد عليه السلام ، را از قبر بيرون آورده به دار آويختند. سه سال جسد وى بر سر دار بود، سپس آن را پايين آورده آتش ‍ زدند و خاكسترش را به باد دادند.(128) دامنه جنايات بنى اميه تا آنجاست كه امام چهارم و پنجم نيز به دست بنى اميه مسموم شدند (129) چنانكه درگذشت امام دوم و سوم نيز به دست آنان بوده است . فجايع اعمال امويان به حدّى فاش و بى پرده است كه اكثريت اهل تسنن با اينكه خلفا را عموما مفترض ‍ الطاعه مى دانند، ناگزير شده اند كه آنان را به دو دسته تقسيم كنند.
1.خلفاى چهارگانه نخستين ، كه به نظر آنها پس از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله عبارت از: ابوبكر و عمر و عثمان و على عليه السلام (130) هستند.
2.خلفاى غاصب ، كه از معاويه شروع مى شود و بنى سفيان و بنى مروان را فرا مى گيرد.
امويين در دوران حكومت خود، در اثر بيدادگرى و بى بند و بارى ، به اندازه اى نفرت عموم را برانگيخته بودند كه پس از شكست قطعى آن سلسله از عبّاسيان و كشته شدن آخرين خليفه آنان ، مروان حمار، زمانى كه دو پسر مروان با جمعى از خانواده خلافت از دارالخلافه شام گريختند به هر جا كه روى آوردند پناهشان ندادند، تا بالاخره پس از سرگردانيهاى بسيار كه در بيابانهاى نوبه و حبشه به محنت و بيچارگى افتادند. و بسيارى از ايشان از گرسنگى و تشنگى تلف شدند، به جنوب يمن در آمدند، و به دريوزگى ، خرج راهى از مردم تحصيل كرده در زى حمّالان عازم مكّه شدند و آنجا در ميان مردم ناپديد گرديدند.(131)
شيعه در قرن دوم هجرى 
در اواخر ثلث قرن دوم هجرى به دنبال انقلابات و جنگهاى خونينى كه در اثر بيدادگرى و بدرفتاريهاى بنى اميه مناطق مختلف اسلامى را فراگرفته بود، دعوتى نيز به نام اهل بيت پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله در ناحيه خراسان ايران پيدا شد. متصدّى دعوت ، ابومسلم مَروَزى سردار ايرانى بود كه برضد خلافت اموى قيام نمود و شروع به پيشرفت كرد تا دولت اموى را برانداخت .(132) اين نهضت و انقلاب ، اگر چه از تبليغات عميق شيعه سرچشمه مى گرفت و كم و بيش عنوان خونخواهى شهداى اهل بيت عليه السلام را داشت و حتى سران نهضت از مردم براى يك مرد پسنديده از اهل بيت (به طور سربسته ) بيعت مى گرفتند، با اين همه به دستور مستقيم يا اشاره پيشوايان شيعه نبود. به دليل اينكه وقتى ابومسلم بيعت خلافت را به امام ششم شيعه اماميّه در مدينه عرضه داشت ، وى جدا رد كرد و فرمود: ((تو از مردان من نيستى و زمانه نيز زمانه من نيست )). (133)
بالا خره بنى عباس به نام اهل بيت خلافت را ربودند (134) و در آغاز كار موقّتا به مردم و علويين روى خوش نشان دادند. حتى به نام انتقام شهداى علويين ، بنى اميه را قتل عام كردند و قبور خلفاى بنى اميه را شكافته هر چه يافتند آتش زدند.(135) ولى ديرى نگذشت كه آنان نيز شيوة ظالمانة بنى اميه را در پيش گرفتند و در بيدادگرى و بى بندوبارى دست بنى اميه را از پشت بستند!
يك مغنّى با خواندن دو بيت شهوت انگيز، امين خليفه عباسى را سر كيف آورد، و امين سه ميليون درهم نقره به وى بخشيد. مغنّى ، از شادى ، خود را به قدم خليفه انداخته گفت : يا اميرالمؤ منين ، اين همه پول را به من مى بخشى ؟ خليفه در پاسخ گفت : اهميّتى ندارد، ما اين پول را از يك ناحيه ناشناخته كشور مى گيريم !(136)
ثروت سرسام آورى كه همه ساله از اقطار كشورهاى اسلامى به عنوان بيت المال مسلمين به دارالخلافه سرازير مى شد به مصرف هوسرانى و حق كشى خليفه وقت مى رسيد. شماره كنيزان پرى وش و دختران و پسران زيبا در دربار خلفاى عباسى به هزاران مى رسيد.
وضع شيعه پس از انقراض دولت اموى و روى كار آمدن بنى عباس باز كوچكترين تغييرى نكرده بود، تنها، دشمنان بيدادگر وى تغيير اسم داده بودند!(137)
يزيد، ابتدا مسرور شد، ولى بعد...! 
تبليغات بنى اميه در شام عليه اميرالمؤ منين عليه السلام به اندازه اى بود كه مردم آن سامان به غير از بنى اميّه كسى را جزو اقربا و خويشان رسول الله صلى الله عليه و آله نمى دانستند، ولى ورود اسراى اهل بيت به شام و بيانات حضرت امام سجّاد عليه السلام در منبر و شوارع دمشق و سخنان زينب كبرى عليه السلام در مجلس يزيد و تماس گرفتن مردم شام با امام عليه السلام و تحقيق حال از آن حضرت ، پرده از روى كار برداشت و يزيد رسوا شد و لذا پس از آن هرگز نتوانست اسرا را در شام نگاه دارد.
تبليغات خلاف واقع بنى اميه برله خود و عليه اهل بيت عليه السلام يعنى اقرباى واقعى رسول الله صلى الله عليه و آله و رسوخ اين تبليغات در اذهان مردم شام ، به اندازه اى شديد بود كه در افكار مشايخ دمشق نيز (بنا به نقل ((تجارب السلف )) جاگير شده بود و اگر ورود اسراى خاندان رسالت به شام و دمشق وقوع نيافته بود پرده از روى كار برداشته نمى شد. نقل تجارب السلف معتبر است ، و تاريخ مزبور از مآخذ و مصادر محسوب مى شود.
در آغاز يزيد خيال مى كرد چنانچه صورت ظاهر حال هم نشان مى داد بر حسين بن على سيدالشهدا عليه السلام غالب آمده ، سلطنت شومش ‍ استقرار مى يابد و خود و اعقاب و احفادش مالك الرقاب امم و قهرمان الماء والطين مى گردند! ولى نمى دانست كه در واقع سيّدالشهدا عليه السلام غالب است (غالبيّة فى صورة المغلوبيّة ) و آخر كار يزيد بر عكس اول آن است . لذا اندك مدتى نگذشت كه از اريكه سلطنت به زمين افتاد و سرنگون گرديد و براى ابد رسوا شد. به گونه اى كه پس از وى پسرش معاويه بن يزيد نيز در بالاى منبر در مسجد دمشق رسوايى پدر را نزد عموم اعلام كرد.
يزيد در آغاز به اندازه اى از كشتن سيّدالشهدا عليه السلام شاد و مسرور بود كه ابن زياد را نزد خود طلبيد و به او انعام و جايزه داد.
محدّث قمى (ره ) گويد (138): كسى كه در افعال يزيد و اقوال او نيك بنگرد بر وى آشكار مى گردد كه چون سر مطهّر حضرت ابى عبدالله عليه السلام و اهل بيت او را آوردند سخت شادمان گشت و آن جسارتها با سر مطهّر كرد و آن سخنان گفت و على بن الحسين عليه السلام را با ساير خاندان در زندانى كرد كه از گرما و سرما محفوظ نبودند تا چهره ايشان پوست انداخت . (139) امّا چون مردم آنها را شناختند.
و بزرگوارى ايشان را بدانستند و مظلومى آنها را بديدند و معلوم گرديد كه آنان از خاندان رسول صلى الله عليه و آله هستند از كار يزيد اظهار كراهت نمودند و او را دشنام دادند و لعن كردند و به اهل بيت روى نمودند و يزيد بر آن آگاه شد، خواست خويشتن را از خون آن حضرت برى نمايد، نسبت قتل را به ابن زياد داد و او را نفرين كرد و از كشتن آن حضرت اظهار پشيمانى نمود و رفتار خويش را با على بن الحسين عليه السلام نيكو كرد و آنها را در سراى خاص خويش فرود آورد، حفظ ملك و پادشاهى را، تا دل مردم را به سوى خويش جلب ك