 واضح مى رساند كه اگر كسى ولايت و خلافت او را منكر شود روز قيامت از شفاعت رسول اكرم محروم خواهد بود.
عجبا! خود عمر كه اين حديث را نقل مى كند، ابوبكر را بر كرسى خلافت مى نشاند و سپس خود جاى او را مى گيرد و بعد از خودش هم تشكيل شورى مى دهد و حتى براى بعد از مرگش هم راضى نمى شود خلافت نصيب مولى گردد، فاعتبروا يا اولى الا لباب !
زهد را بايستى از على عليه السلام آموخت  
راوى مى گويد: على بن ابى طالب را بر منبر ديدم كه مى فرمود: چه كسى از من شمشيرم را مى خرد؟ من اگر پول يك پيراهن را داشتم ، شمشير خود را نمى فروختم . مردى از جاى برخاست و عرض نمود: ما وجه پيراهن را الان نمى گيريم و به تاءخير مى اندازيم . راوى مى گويد: اين جريان در حالى رخ داد كه تمام دنياى اسلام به جز شام در دست على بود.(163)
على اول كسى بود كه با رسول خدا نماز خواند 
سعد بن ابى وقاص درباره حضرت على مى گويد: آيا على اول كسى نبود كه اسلام آورد؟ آيا اول كسى نبود كه با رسول خدا نماز خواند؟ آيا على زاهدترين خلق خدا نبود؟ آيا على اعلم و داناتر از همه به خدا نبود.(164)
على سيّد دنيا و آخرت است  
ابن عبّاس مى گويد: رسول خدا به على نظر كرد و فرمود: ياعلى ، تو سيّد هستى در دنيا و سيّد هستى در آخرت . دوست تو دوست من ، و دوست من دوست خداست ؛ و دشمن تو دشمن من ، و دشمن من دشمن خداست . واى بر كسى كه بعد از من به تو بغض بورزد.(165)
در اينجا اين سؤ ال مطرح مى شود كه اشخاصى كه اميرالمؤ منين را خانه نشين نمودند، و حق او را غصب كردند، و درب خانة فاطمه را آتش ‍ زدند، آيا دوست حضرت بودند يا دشمن وى .بلاشك اينها دشمن اويند، پس دشمن رسول خدا و دشمن خدا مى باشند. حال بايد ديد آيا امكان دارد كه دشمنان رسول خدا و دشمنان خدا، جانشين رسول خدا باشند؟! خود داورى فرماييد.
جدايى از على عليه السلام جدايى از خداست  
ابوذر مى گويد: رسول خدا فرمود: يا على كسى كه از من جدا شود از خدا جدا شده ، و كسى كه از تو جدا شود از من جدا شده است . (166) بايد پرسيد كسانى كه حضرت على را خانه نشين نمودند و متصدّى خلافت شدند، از على جدا شده اند يا نه ؟ بلااشكال از حضرت على جدا شدند، پس آنان از خدا و رسولش نيز جدا شدند، و كسى كه از خدا و رسول خدا جدا باشد، لياقت خلافت رسول خدا را ندارد (دقّت نماييد).
لافتى إ لّا على 
امام محّمد باقر مى فرمايد: در روز بدر ملكى كه به او رضوان مى گويند از آسمان ندا درداد: ((لا سيف إ لّا ذوالفقار و لا فتى إ لّا على ))(167)
جبرئيل در احد، يار على بود 
سعيد بن مسيب مى گويد: در روز احد على شانزده ضربت خورد و در هر ضربتى به زمين افتاد، و كسى او را بلند نكرد جز جبرئيل .(168)
مبارزة على از اعمال تمام امّت افضل است  
راوى مى گويد: رسول خدا فرمود: مبارزه على بن ابى طالب با عمروبن عبدود در روز خندق افضل است از اعمال امّت من تا روز قيامت .(169)
اراده على تابع اراده خداست  
روايت شده است كه زن و مردى براى مرافعه و مخاصمه خدمت حضرت على آمدند. صداى مرد بر روى زن بلند شد. حضرت به آن مرد فرمود: اخساء (كلمه اى كه به سگ خطاب مى شود) و آن مرد كه از خوارج بود، فورا سرش مثل سر سگ شد. مردى در آنجا بود، به آقا عرض نمود: شما با يك صيحه سر اين خارجى را مثل سر سگ نمودى ، پس چرا معاويه را دفع نمى كنى ؟ فرمود: اگر بخواهم معاويه را با تختش به اينجا حاضر كنم مى توانم ، ولكن ما خزينه داران خداهستيم ، (البته ) نه بر طلا و نقره ، بلكه خزينه دار اسرار تدبير خدا هستيم ، آيا نمى خوانى (اين آيه را) (بَلْ عِبادٌ مُكْرَموُنَ لا يَسْبِقوُنَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْبِاءمْرِهِ يَعْمَلوُنَ). (170)
داورى على را تماشا كن 
عمّار ياسر مى گويد: در خدمت اميرالمؤ منين بودم ، يكمرتبه صداى بلندى به گوش رسيد كه مسجد كوفه را فراگرفت . آقا فرمود: عمّار، ذوالفقار را بياور. آوردم . فرمود عمّار برو اين زن را از ظلم اين مرد نجات ده و اگر نشد، من با ذوالفقار نجاتش دهم . من رفتم ديدم زن و مردى بر سر يك شتر با هم مخاصمه دارند. به آن مرد گفتم اميرالمؤ منين عليه السلام ترا از ظلم نسبت به اين زن نهى مى كند. مرد گفت على به كار خودش مشغول باشد و دست خود را از خونهايى كه در بصره ريخته بشويد. او مى خواهد شتر مرا بگيرد، و به اين زن دروغگو بدهد. برگشتم كه خبر را به آقا برسانم ، ديدم آقا خارج شده است ، و آثار غضب در روى مباركش نمايان است . به آن مرد فرمود: شتر اين زن را به او بده . آن مرد گفت شتر مال من است . آقا فرمود دروغ گفتى اى لعين . آن مرد گفت : يا على ، چه كسى شهادت مى دهد كه اين شتر مال اين زن است ؟ آقا فرمود: شاهدى كه احدى دركوفه شهادت او را رد نمى كند. آن مرد گفت : اگر شاهدى شهادت بدهد و راست بگويد، شتر را به اين زن مى دهم . آقا به شتر فرمود: اى شتر تكلّم كن ، تو مال چه كس هستى ؟ شتر با زبان فصيح عرض كرد: يا اميرالمؤ منين و يا خيرالوصيين ، من چندين سال است كه مال اين زن هستم . آقا به آن زن فرمود شتر خود را بگير و آن مرد را دو نيمه فرمود.(171)
به جاى مصطفى خفتى شب تار 
كه از خواب تو عالم گشت بيدار
على اى محرم اسرار مكتوم
على اى حقِّ از حقّ گشته محروم
على از آفتاب برج تنزيل
على اى گوهر درياى تاءويل
على ام الكتاب آفرينش
على چشم و چراغ اهل بينش
على اسم رضىّ بى مثال است
على وجه مُضيى ء ذوالجلال است
على جَنبُ القوىّ حق مطلق
على راه سَويّ حضرت حق
على در غيب مطلق ، سرُّ الا سرار
على در مشهد حق ، نورالا نوار
على حبل المتين عقل و دين است
امام الا ولين والا خرين است
على اى پرده دار پرده غيب
برافكن پرده از اسرار لاريب
به دانايى ز كُنه كَوْنْ آگاه
به هنگام توانايى يد الله
بُوَد خال لب او نقطه با
به ظاهر اسم و در باطن مسمّى
خم اَبروى او چوگان كَوْنَيْن
كه جز احمد رسد تا قاب قوسين ؟
در اوج عِز، تعالى و تقدّس
به هنگام تنزّل ، فيض اقدس
جهان بودى سراسر شام دَيجور
نبودى گر در او اين آيه نور
در آن ظلمت كه اين آب حيات است
خليلِ عشق و خضر عقل ، مات است
گشايد گر زبان ، فصل الخطاب است
فرو بندد چو لب ، علم الكتاب است
به تشريع و به تكوين ، جانْ تنِ اوست
ولىّ اللهِ قائم بالسنن ، اوست
ببخشد در ركوع ، خاتم گدا را
به سجده جان و دل داده خدا را
يَلىِ الخلق ويَلىِ الحقّ در على جمع
فلك ، پروانة رخسار اين شمع
شب إ سرا به خلوتگاه معبود
لسانُ الله على ، احمد اُذُن بود
كلام اللهِ ناطق شد از آن شب
كه حق با لهجه او گفت مطلب
لسان الصدق او در آخرين است
دليل رَه براى اوّلين است
چه موزونتر بود زآن قد و قامت
كه ميزان است در روز قيامت
چو قهر حق بلرزاند جهان را
بُوَد لنگر زمين و آسمان را
در اين خاك آنچه بنهفته ز اسرار
چو گويد ما لَها، گردد پديدار
ز آدم تا مسيحا، بسته لب را
مگر بگشايد او اسرار ربّ را
نگاهى گر كند آن ماه رخسار
به خورشيد فلك ، مانَد ز رفتار!
كسى كه نزد آن اءعلى ، علىّ است
همو بر ما سَوى يكسر ولىّ است
تويى صبح ازل ، بنما تنفّس
كه تا روشن شود آفاق و انفس
كه موسى آنچه را ناديده در طور
ببيند در نجف نورٌ على نور
ت